{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

「#NEWTON'S LAW 」

#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 90
✦.................................

نیکی با خنده سرش را تکان داد

+ فهمیدیم خرپولی.

جونگکوک بدون اینکه حتی ذره‌ای لحنش تغییر کند گفت:

_ هستم.

نیکی زد زیر خنده.

+ حداقل خجالت بکش وقتی از خودت تعریف میکنی

جونگکوک گوشه‌ی لبش بالا رفت

_ واقعیتو گفتم.

+ مغرور...

_ مطمئنی؟

+ صددرصد.

جونگکوک آرام نفسش را بیرون داد

_ هنوز غرور واقعیمو ندیدی.

نیکی با خنده سرش را به شیشه تکیه داد

+ خدا رحم کنه...

جونگکوک این بار واقعاً خندید؛ خنده‌ای کوتاه و بم که فقط چند ثانیه طول کشید

نیکی بی‌اختیار برگشت طرفش چشم‌ هایش برای چندمین بار گرد شد

+ بازم خندیدی...

جونگکوک نگاهش را از جاده برنداشت

_ انگار خیلی برات عجیبه

+ خب آره...

لبخند محوی روی لب‌های نیکی نشست

+ فکر نمی‌کردم یه روز ببینم جئون جونگکوک میخنده.

جونگکوک با لحن آرامی گفت:

_ خیلی چیزای دیگه هم هست که ندیدی.

نیکی با کنجکاوی نگاهش کرد

+ مثلاً؟

جونگکوک چند ثانیه سکوت کرد بعد خیلی آرام گفت:

_ بعداً میفهمی.

نیکی لبش را جمع کرد

+ از این جوابای مرموزت خوشم نمیاد.

جونگکوک فقط لبخند خیلی کمرنگی زد. ماشین با سرعت یکنواخت روی بزرگراه حرکت می‌کرد

نیکی دوباره به بیرون خیره شد اما ذهنش دیگر پیش منظره‌ی خیابان نبود؛ تمام فکرش دور همان یک جمله میچرخید؛

«ماه‌عسل... امروز.»

هر بار که این کلمه را در ذهنش تکرار می‌کرد، بی‌اختیار لبخند ریزی روی لبش می‌نشست؛ لبخندی که خودش هم حواسش به آن نبود.

جونگکوک از گوشه‌ی چشم نگاه کوتاهی به صورتش انداخت؛ لبخند محوش را دید و برای اولین بار بعد از تماس جکسون، سنگینی روی سینه‌اش کمی کمتر شد.

حتی اگر مجبور بود حقیقت را فعلاً از او پنهان کند، فقط یک چیز برایش مهم بود؛ اینکه نیکی کنار خودش بماند.

ـ [ چهل دقیقه بعد ] ...

نیکان هنوز همان‌جا روبه‌روی عمارت جئون ایستاده بود نه روی نیمکت نشست، نه به ماشینش برگشت فقط ساختمان را نگاه می‌کرد، باد آرام لبه‌های کت مشکی‌اش را تکان می‌داد و سیگار نیمه‌سوخته بین انگشت‌هایش، مدت‌ها بود خاموش شده بود.

یکی از محافظ‌ها بی‌سیم را پایین آورد و چند قدم جلو آمد

محافظ: قربان... خواهش میکنم محل رو ترک کنید.

نیکان حتی نگاهش هم نکرد

نیکان: گمشو.

محافظ با حرص نفسش را بیرون داد

محافظ: مجبورمون نکنید

همان لحظه چهار محافظ دیگر هم از داخل محوطه بیرون آمدند؛ همه با فاصله‌ ای مشخص دور نیکان ایستادند، یکی از بادیگاردهای نیکان آرام جلو آمد.

بادیگارد: رئیس... اجازه بدید بریم.

نیکان با همان نگاه سرد گفت:

نیکان: گفتم میمونیم.

محافظ دوباره اخطار داد:

محافظ: آخرین باره میگم... از ویلا فاصله بگیرید.

چند ثانیه سکوت، بعد محافظ دستش را جلو آورد تا بازوی نیکان را بگیرد؛ اشتباه بزرگی بود...

در کمتر از یک ثانیه نیکان مچ دستش را گرفت، پیچاند و با یک حرکت، مرد را روی زمین کوبید، صدای برخورد بدنش با آسفالت در خیابان پیچید

بقیه محافظ‌ها همزمان جلو پریدند، یکی از سمت راست مشت زد.نیکان فقط سرش را کمی کنار کشید؛ مشت از کنار صورتش رد شد همزمان آرنجش محکم به شکم محافظ خورد

مرد از درد دولا شد

محافظ سوم خواست از پشت بگیردش اما یکی از بادیگاردهای نیکان جلو پرید، دست او را گرفت و با یک فن کوتاه نقش زمینش کرد... در کمتر از چند ثانیه خیابان تبدیل به میدان درگیری شده بود.

هیچ‌کس اسلحه نکشید، همه می‌دانستند اگر حتی یک گلوله شلیک شود فاجعه به پا می‌شود. صدای نفس‌های سنگین، برخورد مشت‌ها و ساییده شدن کفش‌ها روی آسفالت در فضا پیچیده بود.

یکی از محافظ‌ها از بی‌سیم فریاد زد:

محافظ: نیروی کمکی! سریع!

اما هنوز جمله‌اش تمام نشده بود که گوشی بی‌سیم از دستش بیرون کشیده شد و روی زمین افتاد، نیکان یقه‌ی مرد را گرفت و مستقیم توی چشم‌هایش نگاه کرد.

نیکان: من فقط خواهرمو میخوام... همین.
دیدگاه ها (۱)

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 91✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 92✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 89✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 88✦....................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 85 ✦...................

「#NEWTON'S LAW 」قـٰانـونِ نیوتـون𝗣𝗔𝗥𝗧 : 81✦....................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط