「#NEWTON'S LAW 」
「#NEWTON'S LAW 」
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 149
✦.................................
چهرهی نیکان همان لحظه تغییر کرد. گرمی چند دقیقه قبل از نگاهش رفت.
نیکی متوجه شد و برگشت
+ چی شد؟
نیکان جواب نداد، نگاهش روی جونگکوک ثابت مانده بود؛ جونگکوک هم نگاهش میکرد؛ سرد، مستقیم و بدون کوچکترین عقبنشینی.
نیکان آرام از نیکی فاصله گرفت
+ داداش؟
نیکان یک قدم جلو رفت. سولی که متوجه تغییر فضا شده بود، سریع گفت:
سولی: نیکان، صبر کن.
نیکان انگار اصلاً نشنید
نیکان: این مرتیکه اینجا چیکار میکنه؟
جونگکوک ابرویی بالا انداخت
_ مشکلی داری؟
نیکان با شنیدن صدای او جلوتر رفت
نیکان: تو هنوزم همون عو៸ضیای
+ چی شده؟
نیکان ناگهان دست برد و یقهی کت جونگ کوک را گرفت
سولی: نیکان!
+ داداش!
جونگکوک حتی یک قدم عقب نرفت. فقط نگاهش روی دست نیکان افتاد که یقهاش را گرفته بود بعد خیلی آرام سرش را بالا آورد
_ دستتو بردار.
نیکان: وگرنه چی؟
جونگکوک چیزی نگفت همین سکوت نیکان را بیشتر عصبانی کرد
نیکان: فکر کردی چون رئیس مافیایی، همه باید جلوت خم بشن؟
جونگکوک دستش را بالا آورد تا دست نیکان را کنار بزند، اما نیکان زودتر مشت محکمی به صورتش زد؛ صدای برخورد مشت در فضای ورودی پیچید
+ جونگکوک!
سر جونگکوک کمی به طرفین چرخید، چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد جونگکوک آرام صورتش را برگرداند گوشهی لبش را با زبانش لمس کرد و نگاهش را روی نیکان ثابت نگه داشت
سولی زیر لب گفت:
سولی: اوه...
نیکان دوباره جلو رفت
نیکان: هنوزم-
اما این بار جونگکوک سریعتر بود؛ مشتش به صورت نیکان خورد و او را چند قدم عقب برد.
نیکی فوراً خودش را بینشان انداخت
+ بس کنید!
نیکان: نیکی!
+ گفتم بس کنید!
جونگکوک دستش را جلو آورد، اما نیکی سریع برگشت سمت او.
+ بسه!
جونگکوک فکش را سفت کرد
_ نیکی، برو کنار.
+ نه!
نیکان دوباره خواست جلو برود
نیکان: این عو៸ضی توی خونهی من چه غلطی میکنه؟
نیکی برگشت سمتش
+ داداش!
نیکان: نه، جواب بده! این چرا اینجاست؟
جونگکوک دستش را مشت کرد
نیکان: تو هیچ حقی نداری-
در یک حرکت، جونگکوک یقهی نیکان را گرفت و او را محکم سر جایش نگه داشت این بار صدایش بلندتر شد؛ همان صدایی که نیکی چند دقیقه قبل فهمیده بود صدها نفر از آن حساب میبرند:
_ برو خداتو شکر کن، بدبختِ حقیر
نیکان با خشم دست جونگکوک را گرفت
نیکان: چی گفتی؟
جونگکوک نزدیکتر شد
_ تا الان اگه زندهای بخاطر نیست که بخشندهام... بخاطر اینکه زنم خواهرته.
نیکی دستش را روی بازوی جونگکوک گذاشت
+ جونگکوک، ولش کن
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
نیکان با خشم گفت:
نیکان: با دستای خودم میکشمت.
نیکی سریع بین صورتهایشان قرار گرفت
+ داداش، بس کن!
نیکان با ناباوری به نیکی نگاه کرد
نیکان: تو چرا از این روانی دفاع میکنی، هان؟
+ دفاع نمیکنم.
نیکان: پس چرا جلومو میگیری؟
نیکی چند لحظه سکوت کرد
نیکان با عصبانیت ادامه داد:
نیکان: اصلاً میدونی این یارو کیه؟ میدونی چه کارایی کرده؟ میدونی با چه آدمایی سر و کار داره؟
نگاهش برای لحظهای روی جونگکوک رفت
نیکان: چرا الان ازش دفاع میکنی؟؟
نیکی با صدای محکمتری جواب داد:
+ اون شوهر منه!
نیکان انگار از جوابش بیشتر عصبانی شد
نیکان: شوهر اجباریت دیگه نه؟
جونگکوک همان لحظه نگاهش را به نیکان دوخت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، درد تیزی دوباره در سینهاش پیچید... نفسش برای لحظهای گیر کرد انگشتهایش ناخودآگاه روی یقهی نیکان شل شدند
نیکی متوجه شد، چشمهایش روی صورت جونگکوک ثابت ماند
+ کوک؟
جونگکوک چیزی نگفت فقط یک دستش را از یقهی نیکان جدا کرد و خیلی کوتاه روی قفسهی سینهاش گذاشت.
...
بچههااا خیلی خیلی شرمندهام بابت دیر گذاشتن پارتها 😭🤍
شاید باورتون نشه، ولی امروز چهار بار برقمون رفت و کلا وقتی برق میره، آنتن هم نداریم و هیچ کاری از دستم برنمیاد 🥲
ولی قول میدم این اوضاع همیشگی نیست؛ فقط چند روز دیگه صبرم کنید، قول میدم همهچی درست میشه و دوباره مثل قبل هر روز پارت میذارم 🥹🫶🏻
مرسی که صبر میکنید و هنوز کنارمین، واقعاً عاشقتونم دخترام 😭🫂❤️
قـٰانـونِ نیوتـون
𝗣𝗔𝗥𝗧 : 149
✦.................................
چهرهی نیکان همان لحظه تغییر کرد. گرمی چند دقیقه قبل از نگاهش رفت.
نیکی متوجه شد و برگشت
+ چی شد؟
نیکان جواب نداد، نگاهش روی جونگکوک ثابت مانده بود؛ جونگکوک هم نگاهش میکرد؛ سرد، مستقیم و بدون کوچکترین عقبنشینی.
نیکان آرام از نیکی فاصله گرفت
+ داداش؟
نیکان یک قدم جلو رفت. سولی که متوجه تغییر فضا شده بود، سریع گفت:
سولی: نیکان، صبر کن.
نیکان انگار اصلاً نشنید
نیکان: این مرتیکه اینجا چیکار میکنه؟
جونگکوک ابرویی بالا انداخت
_ مشکلی داری؟
نیکان با شنیدن صدای او جلوتر رفت
نیکان: تو هنوزم همون عو៸ضیای
+ چی شده؟
نیکان ناگهان دست برد و یقهی کت جونگ کوک را گرفت
سولی: نیکان!
+ داداش!
جونگکوک حتی یک قدم عقب نرفت. فقط نگاهش روی دست نیکان افتاد که یقهاش را گرفته بود بعد خیلی آرام سرش را بالا آورد
_ دستتو بردار.
نیکان: وگرنه چی؟
جونگکوک چیزی نگفت همین سکوت نیکان را بیشتر عصبانی کرد
نیکان: فکر کردی چون رئیس مافیایی، همه باید جلوت خم بشن؟
جونگکوک دستش را بالا آورد تا دست نیکان را کنار بزند، اما نیکان زودتر مشت محکمی به صورتش زد؛ صدای برخورد مشت در فضای ورودی پیچید
+ جونگکوک!
سر جونگکوک کمی به طرفین چرخید، چند ثانیه هیچکس حرف نزد.
بعد جونگکوک آرام صورتش را برگرداند گوشهی لبش را با زبانش لمس کرد و نگاهش را روی نیکان ثابت نگه داشت
سولی زیر لب گفت:
سولی: اوه...
نیکان دوباره جلو رفت
نیکان: هنوزم-
اما این بار جونگکوک سریعتر بود؛ مشتش به صورت نیکان خورد و او را چند قدم عقب برد.
نیکی فوراً خودش را بینشان انداخت
+ بس کنید!
نیکان: نیکی!
+ گفتم بس کنید!
جونگکوک دستش را جلو آورد، اما نیکی سریع برگشت سمت او.
+ بسه!
جونگکوک فکش را سفت کرد
_ نیکی، برو کنار.
+ نه!
نیکان دوباره خواست جلو برود
نیکان: این عو៸ضی توی خونهی من چه غلطی میکنه؟
نیکی برگشت سمتش
+ داداش!
نیکان: نه، جواب بده! این چرا اینجاست؟
جونگکوک دستش را مشت کرد
نیکان: تو هیچ حقی نداری-
در یک حرکت، جونگکوک یقهی نیکان را گرفت و او را محکم سر جایش نگه داشت این بار صدایش بلندتر شد؛ همان صدایی که نیکی چند دقیقه قبل فهمیده بود صدها نفر از آن حساب میبرند:
_ برو خداتو شکر کن، بدبختِ حقیر
نیکان با خشم دست جونگکوک را گرفت
نیکان: چی گفتی؟
جونگکوک نزدیکتر شد
_ تا الان اگه زندهای بخاطر نیست که بخشندهام... بخاطر اینکه زنم خواهرته.
نیکی دستش را روی بازوی جونگکوک گذاشت
+ جونگکوک، ولش کن
جونگکوک حتی نگاهش هم نکرد.
نیکان با خشم گفت:
نیکان: با دستای خودم میکشمت.
نیکی سریع بین صورتهایشان قرار گرفت
+ داداش، بس کن!
نیکان با ناباوری به نیکی نگاه کرد
نیکان: تو چرا از این روانی دفاع میکنی، هان؟
+ دفاع نمیکنم.
نیکان: پس چرا جلومو میگیری؟
نیکی چند لحظه سکوت کرد
نیکان با عصبانیت ادامه داد:
نیکان: اصلاً میدونی این یارو کیه؟ میدونی چه کارایی کرده؟ میدونی با چه آدمایی سر و کار داره؟
نگاهش برای لحظهای روی جونگکوک رفت
نیکان: چرا الان ازش دفاع میکنی؟؟
نیکی با صدای محکمتری جواب داد:
+ اون شوهر منه!
نیکان انگار از جوابش بیشتر عصبانی شد
نیکان: شوهر اجباریت دیگه نه؟
جونگکوک همان لحظه نگاهش را به نیکان دوخت، اما قبل از اینکه چیزی بگوید، درد تیزی دوباره در سینهاش پیچید... نفسش برای لحظهای گیر کرد انگشتهایش ناخودآگاه روی یقهی نیکان شل شدند
نیکی متوجه شد، چشمهایش روی صورت جونگکوک ثابت ماند
+ کوک؟
جونگکوک چیزی نگفت فقط یک دستش را از یقهی نیکان جدا کرد و خیلی کوتاه روی قفسهی سینهاش گذاشت.
...
بچههااا خیلی خیلی شرمندهام بابت دیر گذاشتن پارتها 😭🤍
شاید باورتون نشه، ولی امروز چهار بار برقمون رفت و کلا وقتی برق میره، آنتن هم نداریم و هیچ کاری از دستم برنمیاد 🥲
ولی قول میدم این اوضاع همیشگی نیست؛ فقط چند روز دیگه صبرم کنید، قول میدم همهچی درست میشه و دوباره مثل قبل هر روز پارت میذارم 🥹🫶🏻
مرسی که صبر میکنید و هنوز کنارمین، واقعاً عاشقتونم دخترام 😭🫂❤️
- ۲.۳k
- ۲۴ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط