{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

یادم میاد بچگیم توی بازار دست مامانم رو ول کردم و گم شدم.

یادم میاد بچگیم توی بازار دست مامانم رو ول کردم و گم شدم. بین یه عالمه زن که همه چادر مشکی سرشون بود نمیدونستم کدوم مامان منه.
سردرگمی و ترس کل وجودم رو گرفته بود. همشون شبیه هم بودن، همشون چادر مشکی داشتن؛ مثل تصمیمای زندگیم که همه شبیه هم بودن و ماهیتشون فرق داشت.
الان هم دقیقا پر حس ترس و سردرگمی‌ام...



#عکس_نوشته #نوشته #خاص #زیبا #دلنوشته
دیدگاه ها (۹)

فراموش کردن کسی که دوسش داری درست مثل به یاد آوردن کسی که نم...

Saman jalili - Kooh 🏔Edit by : @black_ghost قول دادمبا هر کی...

اشتباه نکن دور و نزدیک بودنِ آدم هابه فاصله شان تا تو نیست !...

شب‌ها پیش از آنکه به خواب برویم چقدر حرف داشتیم که بزنیم انگ...

I'm not jealous part 17با ورود به عمارت مادریم تنها با یک نگ...

اعتماد پارت|۹۳|

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط