{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Dark life

Dark life...
P5)
ویو ات
+ بهترین لباسم رو انتخاب کردم تقریبا الان سه ظهره..قرارمون ساعت هفت عصر تو کافه همیشگی moonlight بود اه شت چهار ساعت دیگه..به طبقه پایین رفتم و سه‌یون بود..رفیق مامانم اما خود مامانم کجاست.؟

°به به ببین کی اینجاس
+سلام..(سرد)
°دلیل رفتارات با مادرت چیه ات؟
+فکر نکنم مسائل خانوادگی به شما مربوط باشه.
°اوه ات..دخترک بیچاره میدونستی مادرت سعی داره بفرستت خارج؟

با حرفی که گفت سرجام میخکوب شدم..منظورش چیه..رفتن خارج؟هه به همین خیال باشه. لبخندی زدم که بیشتر شبیه پوزخند بود البته صدا دار..
+به شما ربطی نداره ، لطفاً سریعا از اینجا برید
°کی باشی که اینطور با من حرف میزنی؟
+شاید یادتون رفته ، پدرم تو وصیت نامه گفته بود تمام اموالش مال منه
° دخترک...
با سرعت زمان خونه رو ترک کرد..قهوه ای زدم
تلخ بود..درست مثل زندگیم خسته شده بودم روی کاناپه نشستم و برنامه‌های تلوزیون رو عوض کردم
مزخرف...خسته‌کننده..بی‌ربط‌..همچی افتضاحه چشامو بستمو سرمو به کاناپه تکیه دادم..تهیونگ..و اون پسره..یادم رف اسمشو بپرسم..
اهنگ پلی کردم .. عاشق این اهنگم..
In the end it's him and I...
قشنگه،نه؟به ساعت مچیم نگاهی انداختم اوه چه سریع..ساعت 4:37 دقیقه بود..
ناهار نخورده بودم سریع با برنامه چیکن فود کمی مرغ سوخاری گرفتم حدودا بعد 14دقیقه رسید...

ویو تهیونگ:
؛اون دختر..از همه فرق داشتم فک کنم تونسته روم اثر بزاره...ولی نه این چیزا تو کتم نمیره من مافیام کیم تهیونگ! اره همینه..به خودت بیا تهیونگ به خودت بیا از روی تختم پایین اومدم ساعت 5:52 دقیقه بود به سمت اتاق نشیمن رفتم جونگ کوک مثل همیشه داشت نقشه قتل جکسو رو مینوشت‌..اون قاتل مادرمونه..
به حرف اومدم و گفتم..

؛جونگ کوک ، هنوزم داری نقشه میکشی؟
- تا اونو نکشم ول کن نیستم!
؛خیلی مصممی جونگ کوک..
- معلومه..اون بچگیمو زهرمار کرد..میکشمش و خونشم مینوشم
؛ هی پسر..چرا اینقد خشنی؟
- تو چته .. اخیرا تغییر کردی
؛ هیچ
- حله..
؛ساعت 7:00 بریم بار پدرمون؟دلم نوشیدنی ودکای واتسون میخواد
- چرا که نه..
از نوشته های سانها..
دیدگاه ها (۱)

Dark life...P6)ویو جونگ کوک:- روی کاناپه بودم تهیونگ بیدار ش...

Dark life..P7)ویو ات:+اون.. رو سرم اسلحه گرفته بود.. بغضم تر...

Dark life...P4)ویو جونگ کوک:اون دختر خوابش برد غیرتم اجازه ن...

Dark life..P3)ویو جونگ کوک:- امروز تهیونگ کل مدت لبخند رو لب...

شب تولدم پارت 22ویو ات: از رو تخت بلند شدم و رفتم داخل حموم ...

شب تولدم پارت 17ویو جونگ: داشتم حرف میزدم که با قرار گرفتن ل...

ویو اتفردا صبح بیدار شدم و نمی‌دونستم کجا هستم و بلند شدم و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط