{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پنج سال بعد

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁸⁰
........................................................
[پنج سال بعد]
کسی پرده های بالکن را کشیده بود و نور خورشید فضا را پر کرده بود. نور خورشید مستقیم به صورت امیلی برخورد میکرد. موهای امیلی روی صورتش و بالشت کاملا بخش شده بود. امیلی هنوز خواب بود، اما عرق سردی روی پیشانی اش نقش بسته بود که انگار داشت کابوس میدید. کسی در اتاق را زد، ضربات نه چندان محکم اما پی در پی. امیلی از خواب پرید. نفس راحتی کشید. داشت کابوس میدید. کابوس عجیبی بود، امیلی خودش را در یک بیابان دید درحالی که تنها بود، اطرافش وِر های زیادی بودند، بعضی در قالب گرگشان و بعضی هم در قالب آدمیزاد. اما موضوع عجیب این بود که هیچ کدام از وِر ها صورتشان معلوم نبود. اثری هم از نیکولاس نبود. امیلی نفس عمیقی کشید و دستی به موهایش کشید. به کنارش نگاه کرد اما نیکولاس را ندید، معلوم بود که او زود تر از خواب بیدار شده. صدای ضربه های در دوباره شنیده شد. امیلی که تازه متوجه ضربه های در اتاق شده بود، دستی به صورت و موهایش کشید و سعی کرد لبخند بزند. سپس با صدایی که هنوز بخاطر خواب گرقته بود گفت"بیا تو..." در باز شد و جثه کوچکی در قاب در ظاهر شد. امیلی با لبخند گفت"دنیل..." پسر بچه با لحن بچگانه ای گفت"صبح بخیر!... ما منتظرت بودیم... بابایی گفت بیام بیدارت کنم!..." امیلی از تخت پایین آمد و گفت" همینجا بمون تا آبی به صورتم بزنم و با هم بریم طبقه پایین..." (مثل اینکه حرف های نیکولاس درباره همبازی برای بچه ی کارلو و لایرا شوخی نبوده😂) بعد از اینکه امیلی صورتش را شست، از اتاق خارج شد. دنیل گوشه پله ها نشسته بود. امیلی با لبخند به طرف دنیل رفت، خم شد و گفت"بریم پیش بابا؟..." دنیل سریع ایستاد و گفت"آره!..." و دست امیلی را گرفت. به طبقه پایین، به آشپزخانه رفتند. نیکولاس داست ظرفی را روی میز می‌گذاشت؛ با دیدن آنها لبخندی زد. زیر لب صبح بخیری زمزمه کرد و  به طرف دنیل رفت، او را بغل کرد و روی صندلی ای که نسبتا بلند تر بود و برای قد دنیل مناسب بود نشاند و سپس امیلی و خودش هم سر میز نشستند. نیکولاس بشقابی از بیکن و سبزیجات سرخ شده جلوی دنیل گذاشت. امیلی درحالی که از صبحانه اش میخورد به دنیل و نیکولاس نگاه میکرد. دنیل مثل کپی کوچک ۴ ساله ای از نیکولاس بود. موهایش مشکی و چشمانش تیره بودند. عادت های غذایی اش هم مانند نیکولاس بود، سبزیجات را جدا کرده بود و فقط بیکن میخورد، مثل نیکولاس که علاقه زیادی به سبزیجات نداشت. امیلی تکه‌ای بیکن را خورد و گفت"دنیل... تو باید سبزیجاتت رو هم تموم کنی!"
..........................................................
پارت آخر فصل اول💖
برای فصل بعد شخصیت کوچولوی جدیدمون هم اضافه میشه 🍭❤
دیدگاه ها (۲۱)

این عکسو برای توضیح رمان جدیدم انتخاب کردم چون به وایب شخصیت...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁸............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁶............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ³³....‌‌‌‌....................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط