پوزخندش گشاد تر شد یاد آوری کارلو و لایرا باعث شد که اخم کمرنگ ...
𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷⁹
......................................................
پوزخندش گشاد تر شد. یاد آوری کارلو و لایرا باعث شد که اخم کمرنگ امیلی دوباره بین ابروهایش لانه کند. امیلی گفت"پرت شده بود... البته قبل از اینکه دوباره بهم یاد آوری کنی..." نیکولاس آرام خندید و از اذیت کردن امیلی کاملا راضی بود. نیکولاس همانطور که میخندید، دستانش را روی بدن امیلی حرکت میدا و طولی نکشید که امیلی متوجه شود که حالا حتی حوله ای هم دورش نیست. اما به لطف لمس های آرام و محتاطانه و نرم نیکولاس قبلش نفهمیده بود. نیکولاس حالا دستانش را روی پوست برهنه کمر و شکم امیلی حرکت میداد. لبش همچنان تماس های سطحی با لب امیلی برقرار میکرد که این تماس های سطحی امیلی را تا مرز دیوانگی پیش میبرد. نیکولاس درحالی که لبش تقریبا به لب امیلی میخورد پوزخندی زد و انگار که قصد شومی داشت. روی لب امیلی، درحالی که پوزخندش را نگه داشته بود زمزمه کرد"هومممم... به نظرم بچه ی کارلو و لایرا به همبازی نیاز داره... نظر تو چیه؟..." لحظه ای طول کشید که امیلی منظور نیکولاس را به درستی درک کند. نیکولاس قصد داشت سر به سر امیلی بگذارد؟ مثل همیشه؟ یا نه؟ چشمانش از تعجب گشاد شد. سریع گفت"صبر کن! چ....." اما باز هم بوسه دیگری مانع حرف زدنش شد. نیکولاس درحالی که پوزخندش را نگه داشته بود به لب های امیلی فشار وارد میکرد و زبانش را روی لب او میکشید. لمس هایش شدت پیدا کردند. لبش را از امیلی جدا کرد و گفت"نترس، کوچولو... تقریبا شوخی کردم... تقریبا..." و صورتش را تا گردن امیلی پایین آورد و بوسه ی ریزی زد. همراه به بوسه هایش، لمس هایش هم پایین تر می آمدند. تا اینکه امیلی فشاری را درون شکمش حس کرد و با درد لحظه ای چشمانش را محکم روی هم گذاشت. اولین بار نبود اما هنوز برای امیلی دردناک بود. نیکولاس دستانش را روی کمر امیلی حرکت میداد، نرم و آهسته، طوری که سعی میکرد دردش را آرام کند و با لذت جایگزین کند. زمزمه وار گفت"هیسسسس، کوچولو... آروم باش... من قرار نیست باهات بد رفتار کنم... من برای تو و بدنت ارزش قائلم... قرار نیست به هدیه ای که الهه ماه برام فرستاده آسیبی بزنم..." حرف های نیکولاس مانند مسکنی مستقیم به قلب امیلی تزریق شد و نفس های امیلی از بی نظمی در آمد. بخش زیادی از دردش با لذت جایگزین شده بود و گرگش با رضایت زوزه ای میکشید. حالا فکرش دیگر درگیر لایرا و کارلو نبود. در واقع دیگر اهمیتی نمیداد. در حال حاضر فقط به خودش و نیکولاس و این لحظه بینشان فکر میکرد و از الهه ماه بابت داشتن جفتی مثل نیکولاس متشکر بود.
........................................................
پارت بعدی پارت آخر از فصل اوله سیسی ها🥲
پرش زمانی داریم به چند سال بعد
بعد از این رمان یه رمان دیگه آپلود میشه و بعد از اون فصل دوم 𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧
......................................................
پوزخندش گشاد تر شد. یاد آوری کارلو و لایرا باعث شد که اخم کمرنگ امیلی دوباره بین ابروهایش لانه کند. امیلی گفت"پرت شده بود... البته قبل از اینکه دوباره بهم یاد آوری کنی..." نیکولاس آرام خندید و از اذیت کردن امیلی کاملا راضی بود. نیکولاس همانطور که میخندید، دستانش را روی بدن امیلی حرکت میدا و طولی نکشید که امیلی متوجه شود که حالا حتی حوله ای هم دورش نیست. اما به لطف لمس های آرام و محتاطانه و نرم نیکولاس قبلش نفهمیده بود. نیکولاس حالا دستانش را روی پوست برهنه کمر و شکم امیلی حرکت میداد. لبش همچنان تماس های سطحی با لب امیلی برقرار میکرد که این تماس های سطحی امیلی را تا مرز دیوانگی پیش میبرد. نیکولاس درحالی که لبش تقریبا به لب امیلی میخورد پوزخندی زد و انگار که قصد شومی داشت. روی لب امیلی، درحالی که پوزخندش را نگه داشته بود زمزمه کرد"هومممم... به نظرم بچه ی کارلو و لایرا به همبازی نیاز داره... نظر تو چیه؟..." لحظه ای طول کشید که امیلی منظور نیکولاس را به درستی درک کند. نیکولاس قصد داشت سر به سر امیلی بگذارد؟ مثل همیشه؟ یا نه؟ چشمانش از تعجب گشاد شد. سریع گفت"صبر کن! چ....." اما باز هم بوسه دیگری مانع حرف زدنش شد. نیکولاس درحالی که پوزخندش را نگه داشته بود به لب های امیلی فشار وارد میکرد و زبانش را روی لب او میکشید. لمس هایش شدت پیدا کردند. لبش را از امیلی جدا کرد و گفت"نترس، کوچولو... تقریبا شوخی کردم... تقریبا..." و صورتش را تا گردن امیلی پایین آورد و بوسه ی ریزی زد. همراه به بوسه هایش، لمس هایش هم پایین تر می آمدند. تا اینکه امیلی فشاری را درون شکمش حس کرد و با درد لحظه ای چشمانش را محکم روی هم گذاشت. اولین بار نبود اما هنوز برای امیلی دردناک بود. نیکولاس دستانش را روی کمر امیلی حرکت میداد، نرم و آهسته، طوری که سعی میکرد دردش را آرام کند و با لذت جایگزین کند. زمزمه وار گفت"هیسسسس، کوچولو... آروم باش... من قرار نیست باهات بد رفتار کنم... من برای تو و بدنت ارزش قائلم... قرار نیست به هدیه ای که الهه ماه برام فرستاده آسیبی بزنم..." حرف های نیکولاس مانند مسکنی مستقیم به قلب امیلی تزریق شد و نفس های امیلی از بی نظمی در آمد. بخش زیادی از دردش با لذت جایگزین شده بود و گرگش با رضایت زوزه ای میکشید. حالا فکرش دیگر درگیر لایرا و کارلو نبود. در واقع دیگر اهمیتی نمیداد. در حال حاضر فقط به خودش و نیکولاس و این لحظه بینشان فکر میکرد و از الهه ماه بابت داشتن جفتی مثل نیکولاس متشکر بود.
........................................................
پارت بعدی پارت آخر از فصل اوله سیسی ها🥲
پرش زمانی داریم به چند سال بعد
بعد از این رمان یه رمان دیگه آپلود میشه و بعد از اون فصل دوم 𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧
- ۶.۹k
- ۱۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط