Part
Part:8
ا/ت:ساعت 3 عه و مهمونی ساعت 5 شروع میشه
لیلی:بدو بدو که الان یک دقیه هم با ارزشه
ا/ت:اومدم اومدم
رفتیم اتاق لیلی داشتین آماده میشدیم که لباس هامو درآوردم تا راحت به بقیه کارهام برسم لیلی که رفته بود حموم اومد بیرون و با تعجب نگاه میکرد.
لیلی:تو همیشه این شکلی آماده میشی
ا/ت:اره
لیلی:اره چیه یه دفعه ای یکی بیاد تو چی
ا/ت:تا حالا که نیومده
یه دفعه صدای در اومد که لیلی رفت جلو در.
لیلی:بله
ماریا :عزیزم میتونم بیام تو
مکالمه لیلی و ا/ت که دارن آرام صحبت (ا/ت:ماریا عه
لیلی:تو از کجا میشناسیش
ا/ت:خواهر ناتنیمه
لیلی:واقعا
ا/ت:من برم قایم بشم
لیلی :چرا)
ویو لیلی:
ماریا:میتونم بیام تو
لیلی:بیا
ماریا اومد تو.
ماریا :عزیزم جونگکوک نیست
لیلی:خبر ندارم
ماریا :وا مگه آبجیش نیستی
لیلی:چه ربطی داره
ماریا:وای یه بار شد بگی داداشت کجاست
لیلی:میخوای چیکار میخوای براش هرزه بازی دراری
ماریا :چی داری میگی حد خودتو بدون
لیلی:ندونم
ویو ا/ت:
دیدم ماریا داره میره سمت لیلی تا بزنتش بدو بدو از پشت پرده رفتم و دستش رو گرفتم و اصلا به موقعیتم توجه نکردم که هیچ لباسی به جز لباس زیر تنم نیست.
ماریا:هی تو اینجا چیکار میکنی با این وضعیتت
ا/ت:تو اینجا چیکار میکنی
ماریا :هاهاها(خنده شیطانی) بابات میدونه اومدی خونه ی اینو اون هرزه بازی در میاری.
ا/ت:درست صحبت کن همچنین مامانت میدونه همچین دختری داره ولی فکر کنم برای مادرت هم مهم نباشه
ماریا :ببین...... (حرفش نصفه مونده)
جونگکوک :بسه
ماریا:اما
جونگکوک :اگه یه کلمه دیگه صحبت کنی قول نمیدم از اینجا سالم بیرون بری. من میرم بالا اگه صداتون در بیاد من میدونم با شما
لیلی:چشم
ا/ت:چشم
ماریا:چشم (با عشوه)
همه ساکت بودیم تا اینکه جونگکوک رفت همه از ترس هیچی نمیگفتیم تا اینکه بالاخره رفت و بلافاصله بعد از جونگکوک ماریا هم رفت و لیلی رفت درو محکم بست و کلید کرد.
لیلی:خطر از بیخ گوشمون رد شد
ا/ت:راست میگیا
لیلی:ا/ت تو همین شکلی جلو داداشم بودی
ا/ت:اره چی وایسا ااااااااااااااا (مثلا داد زد)
لیلی:ااااااااااااااا (با هم داد زدن)
لیلی بدو بدو اومد سمتم و دستش رو گذاشت رو دهنم.
لیلی:اگه یه کم دیگه به داد زدنت ادامه بدی قول نمیدم داداشم باهامون کاری نداشته باشه
ا/ت:چیه خودت هم داد زدی
لیلی:............
ادامه دارد.......
5 تا لایک
5 تا کامنت
حمایت یادتون نره.
ا/ت:ساعت 3 عه و مهمونی ساعت 5 شروع میشه
لیلی:بدو بدو که الان یک دقیه هم با ارزشه
ا/ت:اومدم اومدم
رفتیم اتاق لیلی داشتین آماده میشدیم که لباس هامو درآوردم تا راحت به بقیه کارهام برسم لیلی که رفته بود حموم اومد بیرون و با تعجب نگاه میکرد.
لیلی:تو همیشه این شکلی آماده میشی
ا/ت:اره
لیلی:اره چیه یه دفعه ای یکی بیاد تو چی
ا/ت:تا حالا که نیومده
یه دفعه صدای در اومد که لیلی رفت جلو در.
لیلی:بله
ماریا :عزیزم میتونم بیام تو
مکالمه لیلی و ا/ت که دارن آرام صحبت (ا/ت:ماریا عه
لیلی:تو از کجا میشناسیش
ا/ت:خواهر ناتنیمه
لیلی:واقعا
ا/ت:من برم قایم بشم
لیلی :چرا)
ویو لیلی:
ماریا:میتونم بیام تو
لیلی:بیا
ماریا اومد تو.
ماریا :عزیزم جونگکوک نیست
لیلی:خبر ندارم
ماریا :وا مگه آبجیش نیستی
لیلی:چه ربطی داره
ماریا:وای یه بار شد بگی داداشت کجاست
لیلی:میخوای چیکار میخوای براش هرزه بازی دراری
ماریا :چی داری میگی حد خودتو بدون
لیلی:ندونم
ویو ا/ت:
دیدم ماریا داره میره سمت لیلی تا بزنتش بدو بدو از پشت پرده رفتم و دستش رو گرفتم و اصلا به موقعیتم توجه نکردم که هیچ لباسی به جز لباس زیر تنم نیست.
ماریا:هی تو اینجا چیکار میکنی با این وضعیتت
ا/ت:تو اینجا چیکار میکنی
ماریا :هاهاها(خنده شیطانی) بابات میدونه اومدی خونه ی اینو اون هرزه بازی در میاری.
ا/ت:درست صحبت کن همچنین مامانت میدونه همچین دختری داره ولی فکر کنم برای مادرت هم مهم نباشه
ماریا :ببین...... (حرفش نصفه مونده)
جونگکوک :بسه
ماریا:اما
جونگکوک :اگه یه کلمه دیگه صحبت کنی قول نمیدم از اینجا سالم بیرون بری. من میرم بالا اگه صداتون در بیاد من میدونم با شما
لیلی:چشم
ا/ت:چشم
ماریا:چشم (با عشوه)
همه ساکت بودیم تا اینکه جونگکوک رفت همه از ترس هیچی نمیگفتیم تا اینکه بالاخره رفت و بلافاصله بعد از جونگکوک ماریا هم رفت و لیلی رفت درو محکم بست و کلید کرد.
لیلی:خطر از بیخ گوشمون رد شد
ا/ت:راست میگیا
لیلی:ا/ت تو همین شکلی جلو داداشم بودی
ا/ت:اره چی وایسا ااااااااااااااا (مثلا داد زد)
لیلی:ااااااااااااااا (با هم داد زدن)
لیلی بدو بدو اومد سمتم و دستش رو گذاشت رو دهنم.
لیلی:اگه یه کم دیگه به داد زدنت ادامه بدی قول نمیدم داداشم باهامون کاری نداشته باشه
ا/ت:چیه خودت هم داد زدی
لیلی:............
ادامه دارد.......
5 تا لایک
5 تا کامنت
حمایت یادتون نره.
- ۴۴۰
- ۰۷ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط