{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝒫𝒶𝓇𝓉 11

𝒫𝒶𝓇𝓉 11
عقد با رئیس مافیا
سالن عمارت در سکوت فرو رفته بود.
ات هنوز به صحنه‌ای که چند ثانیه قبل دیده بود خیره مانده بود.
هانا آرام از تهیونگ فاصله گرفت و با لبخند گفت: «همون‌طور که همیشه یادت بود... هنوز هم موقع خطر اول از همه از بقیه محافظت می‌کنی.»
تهیونگ با لحنی سرد پاسخ داد: «این حرف‌ها رو ول کن. بگو چرا برگشتی.»
لبخند هانا محو شد.
«چون اگه برنمی‌گشتم... شاید دیگه هیچ‌وقت فرصت دیدنت رو نداشتم.»
ات احساس کرد چیزی در دلش فشرده شد.
با خودش گفت: «این زن... دقیقاً کیه؟»
هانا نگاهش را به سمت ات چرخاند.
چند لحظه او را از سر تا پا برانداز کرد.
بعد با لبخندی مؤدبانه گفت: «پس تو همون دختری هستی که با تهیونگ ازدواج کرده.»
ات با آرامش جواب داد: «بله.»
هانا دستش را جلو آورد.
«من هانا هستم... دوست دوران کودکی تهیونگ.»
ات دستش را فشرد، اما نگاهش از چشمان هانا جدا نمی‌شد.
در نگاه آن زن، چیزی بیشتر از یک دوستی قدیمی دیده می‌شد.
...
چند دقیقه بعد، تهیونگ و هانا وارد اتاق کار شدند.
ات پشت در ایستاده بود.
نمی‌خواست جاسوسی کند...
اما ناخواسته صدای گفت‌وگویشان را شنید.
هانا با نگرانی گفت: «سوهو برگشته، مگه نه؟»
تهیونگ آهسته پاسخ داد: «از کجا فهمیدی؟»
هانا پاکتی روی میز گذاشت.
«چون قبل از اومدن پیش تو، اون سراغ من هم اومده بود.»
تهیونگ با تعجب به پاکت نگاه کرد.
داخل آن چند عکس بود.
عکس‌هایی که نشان می‌داد سوهو مدت‌هاست افراد تهیونگ را زیر نظر دارد.
اما آخرین عکس...
نفس تهیونگ را بند آورد.
در عکس، ات در حال خروج از یک کتاب‌فروشی بود.
کسی از فاصله‌ای نزدیک، مخفیانه از او عکس گرفته بود.
تهیونگ با خشم مشتش را روی میز کوبید.
«لعنتی...»
...
ات که دیگر طاقت نداشت، از پشت در دور شد.
قلبش سنگین شده بود.
با خودش گفت:
«شاید... حضور من فقط دردسر بیشتری برای تهیونگه.»
همان لحظه صدای قدم‌هایی را پشت سرش شنید.
برگشت.
تهیونگ بود.
او بدون هیچ حرفی مقابل ات ایستاد.
«چرا اینجایی؟»
ات نگاهش را پایین انداخت.
«نمی‌خواستم مزاحم گفت‌وگوتون بشم.»
تهیونگ آهی کشید.
«به حرف مردم یا گذشته من فکر نکن.»
ات آرام پرسید:
«هانا... فقط دوست دوران بچگیت بود؟»
تهیونگ چند ثانیه سکوت کرد.
بعد مستقیم به چشمان ات نگاه کرد و گفت:
«گذشته، گذشته است...»
او یک قدم جلو آمد.
«تنها کسی که الان برام مهمه... تویی.»
ات چیزی نگفت...
اما گونه‌هایش از خجالت سرخ شده بود.
در همان لحظه، صدای انفجاری مهیب از سمت گاراژ عمارت بلند شد.
چراغ‌های ساختمان برای چند ثانیه خاموش شدند.
کانگ جون با صدای بلند فریاد زد:
«رئیس! به انبار اسلحه حمله شده!»
تهیونگ فوراً اسلحه‌اش را برداشت و رو به ات گفت:
«این بار... هر اتفاقی افتاد، از کنارم دور نشو.»
و هر دو به سمت صدای انفجار دویدند...
حمایت یادتون نره شرایط پارت بعد
لایک به 10 تا کامنت اختیاری
#مافیا
#تهیونگ
#عاشقانه
#رمان
دیدگاه ها (۰)

𝒫𝒶𝓇𝓉 10عقد با رئیس مافیا ساعت از دو نیمه‌شب گذشته بود.بعد از...

𝒫𝒶𝓇𝓉 9عقد با رئیس مافیا تهیونگ بدون حتی یک لحظه فکر، او را د...

𝒫𝒶𝓇𝓉 2 عقد با رئیس مافیا دو نفر از افراد تهیونگ به سمت ات آم...

مهمونی پارت ۶

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط