داستان
داستان:
هوای اوایل پاییز در شهر کوچک “نرگسزار” دلانگیز بود. برگهای زرد و نارنجی درختان، فرش رنگارنگی زیر پای رهگذران میساختند و عطر نمِ باران با بوی خاک بارانخورده در هم آمیخته بود. آوا، کولهبار خاطراتش از شلوغی پایتخت را کنار گذاشته و خانهی قدیمی کوچکی را در حاشیه شهر اجاره کرده بود. دیوارهای سفید خانه را با بومهای نقاشیاش پر کرده بود و هر گوشه نورگیرش، چشماندازی به باغچهای کوچک داشت که پر بود از گلهای نرگس.
یک روز عصر، وقتی آوا غرق در کشیدن منظرهی باران از پنجرهی اتاقش بود، صدای کوبیدن در، او را از خلسه بیرون آورد. پشت در، مردی ایستاده بود با چشمانی مهربان و لبخندی که انگار تمام آرامش شهر نرگسزار در آن خلاصه شده بود. سامان، همسایه دیوار به دیوار آوا بود. او با یک سبد پر از گلهای نرگس تازه چیده شده به دیدن آوا آمده بود.
“سلام، خوش آمدید به نرگسزار. اینها برای شروع تازه امیدوارم حال و هوای خانهتان را قشنگتر کنند.”
آوا که انتظار این مهماننوازی را نداشت، با لبخندی سرخوشانه سبد را گرفت. “وای، خیلی ممنونم! چقدر زیبا هستند. عطرشون دیوونم میکنه.”
از آن روز، رفت و آمدهای سامان به خانهی آوا بیشتر شد. سامان که عاشق کتاب بود، اغلب با یک کتاب تازه به دیدن آوا میآمد و ساعتها در مورد داستانها و شخصیتها با هم صحبت میکردند. او شیفتهی نقاشیهای آوا بود که انگار روح لطیف و عاشق طبیعت او را به تصویر میکشیدند. آوا هم از شنیدن حرفهای سامان دربارهی معماری و طراحی لذت میبرد و مجذوب آرامش و عمق وجود او شده بود.
یک شب که باران شدیدی میبارید، سامان به خانهی آوا آمد. برق رفته بود و خانه در تاریکی و نور شمع غرق بود. آوا با نور لرزان شمع، مشغول طراحی نقشی از طرح خانهی قدیمی سامان بود که او را در آغوش گرفت.
“آوا… من… من فکر میکنم عاشقت شدم. از وقتی اومدی، نرگسزار برای من رنگ دیگهای گرفته. انگار خودِ طبیعت با اومدن تو جان تازه گرفته.”
آوا که قلبش به شدت میتپید، سرش را بالا آورد و در چشمهای سامان خیره شد. “منم همین حس رو دارم سامان. انگار سالهاست که منتظر تو بودم. تو اومدی و به زندگی من، رنگ و بوی دیگهای دادی. رنگ عشق…”
آن شب، زیر نور رقصان شمع و صدای باران، آوا و سامان اولین بوسه عاشقانه خود را با هم شریک شدند.
روزها گذشت و عشق آنها مثل عطر نرگسها در هوا پخش شد. سامان به آوا قول داد که هیچوقت او را تنها نگذارد و آوا هم قول داد که با عشقش، زندگی سامان را پر از رنگ و نور کند.
در یکی از روزهای بهاری، وقتی گلهای نرگس دوباره شکوفه داده بودند، سامان در همان باغچهی کوچک خانهی آوا، زیر عطر دلانگیز نرگسها، از او خواستگاری کرد. آوا با چشمانی پر از اشک شوق، قبول کرد.
عروسی آنها در اوایل تابستان، در همان شهر کوچک و دوستداشتنی نرگسزار برگزار شد. خانهی کوچک آوا حالا پر بود از صدای خنده، بوی نرگس و نور عشق. آنها با هم، زندگی آرام، پر از محبت و خوشبختی را در آغوش کشیدند و فهمیدند که گاهی، پایان خوش قصهها، فقط در یک شهر کوچک، با عطر نرگس و صدای باران اتفاق میافتد.
امیدوارم از این داستان کوتاه لذت برده باشی! 😊
لایک فالو یادت نره
هوای اوایل پاییز در شهر کوچک “نرگسزار” دلانگیز بود. برگهای زرد و نارنجی درختان، فرش رنگارنگی زیر پای رهگذران میساختند و عطر نمِ باران با بوی خاک بارانخورده در هم آمیخته بود. آوا، کولهبار خاطراتش از شلوغی پایتخت را کنار گذاشته و خانهی قدیمی کوچکی را در حاشیه شهر اجاره کرده بود. دیوارهای سفید خانه را با بومهای نقاشیاش پر کرده بود و هر گوشه نورگیرش، چشماندازی به باغچهای کوچک داشت که پر بود از گلهای نرگس.
یک روز عصر، وقتی آوا غرق در کشیدن منظرهی باران از پنجرهی اتاقش بود، صدای کوبیدن در، او را از خلسه بیرون آورد. پشت در، مردی ایستاده بود با چشمانی مهربان و لبخندی که انگار تمام آرامش شهر نرگسزار در آن خلاصه شده بود. سامان، همسایه دیوار به دیوار آوا بود. او با یک سبد پر از گلهای نرگس تازه چیده شده به دیدن آوا آمده بود.
“سلام، خوش آمدید به نرگسزار. اینها برای شروع تازه امیدوارم حال و هوای خانهتان را قشنگتر کنند.”
آوا که انتظار این مهماننوازی را نداشت، با لبخندی سرخوشانه سبد را گرفت. “وای، خیلی ممنونم! چقدر زیبا هستند. عطرشون دیوونم میکنه.”
از آن روز، رفت و آمدهای سامان به خانهی آوا بیشتر شد. سامان که عاشق کتاب بود، اغلب با یک کتاب تازه به دیدن آوا میآمد و ساعتها در مورد داستانها و شخصیتها با هم صحبت میکردند. او شیفتهی نقاشیهای آوا بود که انگار روح لطیف و عاشق طبیعت او را به تصویر میکشیدند. آوا هم از شنیدن حرفهای سامان دربارهی معماری و طراحی لذت میبرد و مجذوب آرامش و عمق وجود او شده بود.
یک شب که باران شدیدی میبارید، سامان به خانهی آوا آمد. برق رفته بود و خانه در تاریکی و نور شمع غرق بود. آوا با نور لرزان شمع، مشغول طراحی نقشی از طرح خانهی قدیمی سامان بود که او را در آغوش گرفت.
“آوا… من… من فکر میکنم عاشقت شدم. از وقتی اومدی، نرگسزار برای من رنگ دیگهای گرفته. انگار خودِ طبیعت با اومدن تو جان تازه گرفته.”
آوا که قلبش به شدت میتپید، سرش را بالا آورد و در چشمهای سامان خیره شد. “منم همین حس رو دارم سامان. انگار سالهاست که منتظر تو بودم. تو اومدی و به زندگی من، رنگ و بوی دیگهای دادی. رنگ عشق…”
آن شب، زیر نور رقصان شمع و صدای باران، آوا و سامان اولین بوسه عاشقانه خود را با هم شریک شدند.
روزها گذشت و عشق آنها مثل عطر نرگسها در هوا پخش شد. سامان به آوا قول داد که هیچوقت او را تنها نگذارد و آوا هم قول داد که با عشقش، زندگی سامان را پر از رنگ و نور کند.
در یکی از روزهای بهاری، وقتی گلهای نرگس دوباره شکوفه داده بودند، سامان در همان باغچهی کوچک خانهی آوا، زیر عطر دلانگیز نرگسها، از او خواستگاری کرد. آوا با چشمانی پر از اشک شوق، قبول کرد.
عروسی آنها در اوایل تابستان، در همان شهر کوچک و دوستداشتنی نرگسزار برگزار شد. خانهی کوچک آوا حالا پر بود از صدای خنده، بوی نرگس و نور عشق. آنها با هم، زندگی آرام، پر از محبت و خوشبختی را در آغوش کشیدند و فهمیدند که گاهی، پایان خوش قصهها، فقط در یک شهر کوچک، با عطر نرگس و صدای باران اتفاق میافتد.
امیدوارم از این داستان کوتاه لذت برده باشی! 😊
لایک فالو یادت نره
- ۱۵
- ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط