{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رعنا هر روز از پشت پنجرهی کتابفروشی کوچکش مردی را میدی

رعنا هر روز از پشت پنجره‌ی کتابفروشی کوچکش، مردی را می‌دید که با چتر مشکی از خیابان رد می‌شد. یک روز، باد چترش را برد و او وارد کتابفروشی شد. اسمش آرمان بود؛ مردی آرام، کم‌حرف و مهربان.

از همان روز، بین صفحه‌های کتاب و صدای باران، دوستی‌شان شروع شد. رعنا که بعد از یک شکست عشقی دیگر به عشق اعتماد نداشت، کم‌کم فهمید آرمان با صبر و صداقت آمده تا دلش را دوباره روشن کند.

آخر داستان، آرمان همان‌جا در کتابفروشی، زیر نور زرد لامپ‌ها، از او خواست که با او بماند؛ و رعنا لبخند زد و گفت: «این بار، می‌خواهم تا آخرش بمانم.»


لایک و فالو یادت نره 😊
دیدگاه ها (۰)

در یک کوچه‌ی قدیمی و آبی‌رنگ، دختری به نام مهتاب زندگی می‌کر...

سارا و بردیا در یک بیمارستان قدیمی با هم آشنا شدند. سارا پرس...

بزن رو ادامه >>>تا رمان ببینی هنوزنم منتظرم تا مامانم برای ح...

داستان:هوای اوایل پاییز در شهر کوچک “نرگس‌زار” دل‌انگیز بود....

سناریو توکیو ریونجرز

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط