در خزان زندگے از باغ...حاصل خواستم
در خزان زندگے از باغ...حاصل خواستم
قعر دریا بودم و یڪ لحظہ ساحل خواستم
خواستم بنیان ڪنم از نو بناے دیگرے
رفتم از معمار هستے یڪ سبد گِل خواستم
گِل بہ دست آوردم و دیدم ڪہ ڪارے مشڪل است
گر چہ بود این ساختن بسیار مشڪل...خواستم
این بنا را ساختم با دست لطف حضرتش
این بنا منزل نشد یڪ دل بہ منزل خواستم
تا نلرزد این بنا از تند باد معصیت
دست بر دامان او بستم وَ حائل خواستم
خویش را آزاد ڪردم از تمام بندها
حسن روزافزون از آن دربار...ڪامل...خواستم
هر چہ میخواهے بخواہ از او...گرفتم من...ولے
شد نصیبم هر چہ را از دوست با دل خواستم
قعر دریا بودم و یڪ لحظہ ساحل خواستم
خواستم بنیان ڪنم از نو بناے دیگرے
رفتم از معمار هستے یڪ سبد گِل خواستم
گِل بہ دست آوردم و دیدم ڪہ ڪارے مشڪل است
گر چہ بود این ساختن بسیار مشڪل...خواستم
این بنا را ساختم با دست لطف حضرتش
این بنا منزل نشد یڪ دل بہ منزل خواستم
تا نلرزد این بنا از تند باد معصیت
دست بر دامان او بستم وَ حائل خواستم
خویش را آزاد ڪردم از تمام بندها
حسن روزافزون از آن دربار...ڪامل...خواستم
هر چہ میخواهے بخواہ از او...گرفتم من...ولے
شد نصیبم هر چہ را از دوست با دل خواستم
- ۷۱۴
- ۰۵ اردیبهشت ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط