{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سنگ بودم که کسی کوه حسابم نکند

سنگ بودم که کسی کوه حسابم نکند
یخ زدم تا تب چشمان تو آبم نکند

با تو از صبح نگفتم که دلت تب دارد
روزهای همه ی زندگی ات شب دارد

شانه های تو زمینی است که شخمش زده اند
سهمت از خانه همینی است که شخمش زده اند

خسته از آدمها ، رویایی در قفسی
نخزیده است خیال تو به رویای کسی

نخریده است کسی قصه ی بی رنگت را
ننوشته است دلی سفره ی دلتنگت را

نشد از فاصله ی سوژه به باور برسی
به بهارت - که درختی است تناور – برسی

روی دوش تو نشسته است غم نان ، تا کی؟
می شود سهم تو هر سال ، زمستان ، تا کی؟

نتوانستم در سفره  ی تو عید شوم
توی هر گلدانت دانه ی خورشید شوم

از دل کوچک تو دغدغه را بردارم
در ترکهای کف دستت گل بگذارم
 
بغلت کردم در کوچکی ام جا نشدی
بغض بودی که در آغوشم دریا نشدی ...
دیدگاه ها (۱۷)

روی آن شیشه تبدار تو را "ها" کردماسم زیبای تو را با نفسم جا ...

تو رفتی و همه ی باغ از تو خالی ماندنشانه های قدومت به روی قا...

همان قهوه تلخ همیشگی هستی.....که دیروز .....

حالم خراب بود و کسی باورش نشدشادی نقاب بود و کسی باورش نشدگف...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط