{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هوای دلم شبها سرد میشود...

هوای دلم شبها سرد میشود...
هوای بودن دستهایت به سرم میزند...
به دستهای خالیم نگاه میکنم...
درخت تنهایی ام در پاییز نبودنت،
هنوز تک برگهای سبز امید میپروراند
در خلوت اتاقم... ناگهان نگاهم به قاب عکس کنار پنجره می افتد و باد ناامید سرد سکوت خنده هایت، برگها را در هوای سقوط شناور میکند و از سوز سرما بغض پنجره ترک برمیدارد.
راستی پنجره...
یادت هست هنوز؟؟
پشت پنجره آمدنت را به تماشا مینشستم و برق چشمانت را لبخند شیرینت را ذوق بودنت را در آغوش میکشیدم...
و تو شبت را با من عبور میکردی...
حالا...
وقتی شب میشود فقط پشت پنجره سکوت میکنم...
دیدگاه ها (۲۰)

هنوز سالهاست تمام آن راه را از خانه تا آن درخت بید در هوایت ...

گمت کردم...تورا میان خط به خط این خیابان بین این چراغ تا چرا...

آخرین جرعه ی کنیاک را سرکشیدم بدون هیچ حرفی سوئیچ رو برداشتم...

کجای ادبیاتم گم شده ای...میان کاغذهای مچاله شده...میان مدادر...

داستان:مهر خدایان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط