جلاد
جلاد
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖
نور کمرنگ صبح از لای پردهها وارد اتاق میشد.
جئون چند ثانیه بیحرکت روی تخت نشست.
خوابش تموم شده بود...
اما حس خفگی هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.
نگاهی به ساعت انداخت.
هنوز اول صبح بود.
با کلافگی از جاش بلند شد.
صورتش رو با آب سرد شست.
چند دقیقه بعد، درِ اتاقش زده شد.
_رئیس..
_بیا تو.
یکی از افراد امنیتی وارد شد.
چهرهش نشون میداد مردده.
_رئیس... یه موضوعی هست...
جئون بدون اینکه نگاهش کنه، مشغول بستن ساعتش شد.
_بگو.
مرد نفس عمیقی کشید.
_یکی از نیروها... دیشب یه گزارش داده...
جئون ایستاد.
_دیشب...؟
_نه... یعنی آره...ولی.....گزارش مربوط به همون شب سرقته...وخب..
ثانیه ای سکوت شد...
جئون نگاهی انداخت،و دوباره مشغول کارش شد.
_ادامه بده.
_میگه چند ساعت بعد از سرقت، نزدیک مسیر کوهستان یه رد لاستیک دیده... ولی چون فکر کرده اهمیت نداره، گزارشش نکرده.
جئون خیلی آروم سرش رو بلند کرد.
_الان... یادتون افتاده بگید اینارو؟؟
مرد چیزی نگفت.
_اگه قرار باشه هر چیزی رو هر وقت دلتون خواست گزارش بدین...
چند قدم به سمتش برداشت.
_دیگه نیازی به واحد امنیت ندارم!.
مرد سریع سرش رو پایین انداخت.
_معذرت میخوام رئیس...
جئون از کنارش رد شد.
_همه رو آماده کن.
چند دقیقه بعد... سه ماشین مشکی از عمارت خارج شدن.
جادههای منتهی به کوهستان یکییکی بررسی میشد.
باد بین درختها میپیچید.
جئون جلوتر از همه قدم برمیداشت.
یکی از محافظها لب باز کرد.
_ارباب... اجازه بدین ما ادامه بدیم.
جئون حتی برنگشت.
_اگه قرار بود پیدا کنید تا الان میکردید....واسه یبارم شده باید خودم دست به کار شم، یا چیزی پیدا میکنم یا نمیکنم.
همه ساکت شدن.
جستوجو ساعتها ادامه پیدا کرد.
جئون و چندتا از بادیگارد های مخصوصش، هنوز درحال گشتن بودن.
جادههای فرعی...
درهها...
مسیرهای خاکی...
حتی اطراف صخرهها.
اما...
هیچی.
نه ماشین.
نه اثری از پرونده.
خورشید کمکم پشت کوهها پنهان میشد.
یکی از محافظها آروم نزدیک شد.
_رئیس...هوا داره تاریک میشه.
جئون نگاهی یه هوا انداخت،نفس عمیقی کشید.
_برمیگردیم.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟎𝟖
نور کمرنگ صبح از لای پردهها وارد اتاق میشد.
جئون چند ثانیه بیحرکت روی تخت نشست.
خوابش تموم شده بود...
اما حس خفگی هنوز از ذهنش بیرون نرفته بود.
نگاهی به ساعت انداخت.
هنوز اول صبح بود.
با کلافگی از جاش بلند شد.
صورتش رو با آب سرد شست.
چند دقیقه بعد، درِ اتاقش زده شد.
_رئیس..
_بیا تو.
یکی از افراد امنیتی وارد شد.
چهرهش نشون میداد مردده.
_رئیس... یه موضوعی هست...
جئون بدون اینکه نگاهش کنه، مشغول بستن ساعتش شد.
_بگو.
مرد نفس عمیقی کشید.
_یکی از نیروها... دیشب یه گزارش داده...
جئون ایستاد.
_دیشب...؟
_نه... یعنی آره...ولی.....گزارش مربوط به همون شب سرقته...وخب..
ثانیه ای سکوت شد...
جئون نگاهی انداخت،و دوباره مشغول کارش شد.
_ادامه بده.
_میگه چند ساعت بعد از سرقت، نزدیک مسیر کوهستان یه رد لاستیک دیده... ولی چون فکر کرده اهمیت نداره، گزارشش نکرده.
جئون خیلی آروم سرش رو بلند کرد.
_الان... یادتون افتاده بگید اینارو؟؟
مرد چیزی نگفت.
_اگه قرار باشه هر چیزی رو هر وقت دلتون خواست گزارش بدین...
چند قدم به سمتش برداشت.
_دیگه نیازی به واحد امنیت ندارم!.
مرد سریع سرش رو پایین انداخت.
_معذرت میخوام رئیس...
جئون از کنارش رد شد.
_همه رو آماده کن.
چند دقیقه بعد... سه ماشین مشکی از عمارت خارج شدن.
جادههای منتهی به کوهستان یکییکی بررسی میشد.
باد بین درختها میپیچید.
جئون جلوتر از همه قدم برمیداشت.
یکی از محافظها لب باز کرد.
_ارباب... اجازه بدین ما ادامه بدیم.
جئون حتی برنگشت.
_اگه قرار بود پیدا کنید تا الان میکردید....واسه یبارم شده باید خودم دست به کار شم، یا چیزی پیدا میکنم یا نمیکنم.
همه ساکت شدن.
جستوجو ساعتها ادامه پیدا کرد.
جئون و چندتا از بادیگارد های مخصوصش، هنوز درحال گشتن بودن.
جادههای فرعی...
درهها...
مسیرهای خاکی...
حتی اطراف صخرهها.
اما...
هیچی.
نه ماشین.
نه اثری از پرونده.
خورشید کمکم پشت کوهها پنهان میشد.
یکی از محافظها آروم نزدیک شد.
_رئیس...هوا داره تاریک میشه.
جئون نگاهی یه هوا انداخت،نفس عمیقی کشید.
_برمیگردیم.
____
اگه از این پارت خوشتون اومد، خوشحال میشم نظرتون رو برام کامنت کنین، خوندن کامنتهاتون کلی بهم انگیزه میده💋🤍
- ۳۹۵
- ۲۳ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط