سناریو : ملکه تنجیکو
سناریو : ملکه تنجیکو
پارت: ۷
یونا:
هنوز باورم نمیشد.
بعد از تمام اون تستها...
بالاخره قبول شده بودم.
اما با نگاه کردن به اطرافم فهمیدم که همه مثل ایزانا و کاکوچو فکر نمیکنن.
خیلی از اعضا هنوز با تردید نگاهم میکردن.
بعضیها حتی پچپچ میکردن.
عضو تنجیکو:
جدی جدی قبولش کردن؟
عضو تنجیکو:
اون فقط یه دختره
یونا
سعی کردم بهشون اهمیت ندم
من تمام زندگیم این حرفها رو شنیده بودم
ایزانا چند قدم جلو اومد.
همه ساکت شدن.
ایزانا:
از امروز یونا عضوه تنجیکو.
هرکسی مشکلی داره با من طرفه
یونا:
هیچکس حرفی نزد
حتی اونایی که مخالف بودن
یونا:
اون لحظه فهمیدم چرا همه از ایزانا حساب میبرن اون حتی داد هم نمیزد
اما همه حرفش رو قبول میکردن
ناگهان صدای خندهای از پشت جمعیت اومد
ران:
هی پس این همون دخترهست؟
یونا:
همه کنار رفتن
دو نفر آروم از بین جمعیت رد شدن
یکی قدبلندتر بود و لبخند عجیبی روی صورتش داشت
اون یکی کوتاهتر بود و نگاه سردتری داشت
ریندو:
برای یه نفر کلی سر و صدا به پا شده
ران:
حق داری
منم کنجکاو شدم ببینم چه شکلیه
یونا:
هردوشون مستقیم نگاهم میکردن
حس خوبی نداشتم
اون مرده که قد بلند بود ی قدم جلوتر اومد
ران:
پس تو یونا هستی؟
یونا:آره.
ران:کم حرف
ریندو:شاید از دیدن قیافه تو شوکه شده
چند نفر خندیدن
ران:هی! من خوشگلم
یونا:
برای اولین بار چند نفر از اعضا خندهشون گرفت
حتی فضای سنگین محوطه هم کمی عوض شد
این دونفر یکم عجیب بودن اما حداقل مثل بقیه باهام رفتار نمیکردن
ایزانا:
تمومش کنید
یونا:
هر دو ساکت شدن
ایزانا روبه من کرد و گفت
ایزانا:از فردا مثل بقیه اعضا کار میکنی
یونا:کار؟
کاکوچو:
فکر کردی فقط میای اینجا دعوا میکنی
ران خندید
ران:البته بیشتر وقتا دعواست
ریندو آروم زد پشت سرش
ریندو:خفه شو
ران:آخ!
یونا:
چند نفر دوباره خندیدن
برای اولین بار از وقتی وارد اینجا شده بودم
احساس کردم شاید اینجا اونقدرها هم بد نباشه
پارت: ۷
یونا:
هنوز باورم نمیشد.
بعد از تمام اون تستها...
بالاخره قبول شده بودم.
اما با نگاه کردن به اطرافم فهمیدم که همه مثل ایزانا و کاکوچو فکر نمیکنن.
خیلی از اعضا هنوز با تردید نگاهم میکردن.
بعضیها حتی پچپچ میکردن.
عضو تنجیکو:
جدی جدی قبولش کردن؟
عضو تنجیکو:
اون فقط یه دختره
یونا
سعی کردم بهشون اهمیت ندم
من تمام زندگیم این حرفها رو شنیده بودم
ایزانا چند قدم جلو اومد.
همه ساکت شدن.
ایزانا:
از امروز یونا عضوه تنجیکو.
هرکسی مشکلی داره با من طرفه
یونا:
هیچکس حرفی نزد
حتی اونایی که مخالف بودن
یونا:
اون لحظه فهمیدم چرا همه از ایزانا حساب میبرن اون حتی داد هم نمیزد
اما همه حرفش رو قبول میکردن
ناگهان صدای خندهای از پشت جمعیت اومد
ران:
هی پس این همون دخترهست؟
یونا:
همه کنار رفتن
دو نفر آروم از بین جمعیت رد شدن
یکی قدبلندتر بود و لبخند عجیبی روی صورتش داشت
اون یکی کوتاهتر بود و نگاه سردتری داشت
ریندو:
برای یه نفر کلی سر و صدا به پا شده
ران:
حق داری
منم کنجکاو شدم ببینم چه شکلیه
یونا:
هردوشون مستقیم نگاهم میکردن
حس خوبی نداشتم
اون مرده که قد بلند بود ی قدم جلوتر اومد
ران:
پس تو یونا هستی؟
یونا:آره.
ران:کم حرف
ریندو:شاید از دیدن قیافه تو شوکه شده
چند نفر خندیدن
ران:هی! من خوشگلم
یونا:
برای اولین بار چند نفر از اعضا خندهشون گرفت
حتی فضای سنگین محوطه هم کمی عوض شد
این دونفر یکم عجیب بودن اما حداقل مثل بقیه باهام رفتار نمیکردن
ایزانا:
تمومش کنید
یونا:
هر دو ساکت شدن
ایزانا روبه من کرد و گفت
ایزانا:از فردا مثل بقیه اعضا کار میکنی
یونا:کار؟
کاکوچو:
فکر کردی فقط میای اینجا دعوا میکنی
ران خندید
ران:البته بیشتر وقتا دعواست
ریندو آروم زد پشت سرش
ریندو:خفه شو
ران:آخ!
یونا:
چند نفر دوباره خندیدن
برای اولین بار از وقتی وارد اینجا شده بودم
احساس کردم شاید اینجا اونقدرها هم بد نباشه
- ۶۳۸
- ۰۵ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط