{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

قبلا گفته بودم که من واسه ازدواج و تشکیل زندگی معیارها و

قبلا گفته بودم که من واسه ازدواج و تشکیل زندگی معیارها و هدفهایی داشتم که تو اون شرایط هیچکدومشون وجود نداشت...
میدونستم که فقط با دوست داشتن و عاشق بودن، نمیشه زندگی کرد و دوس داشتم حداقل های زندگی رو مهیا کنم و بعد به ازدواج فکر کنم...
من اون موقع، فقط یه دانشجو بودم با درآمد خیلی کمی که از کار پاره وقت توو شرکت و تدریس داشتم...
وضعیت مالی خانوادگیمون هم خوب نبود...
تقریباً سه سال قبل، به خاطر یه اشتباه و شراکت با یکی از اقوام، خونه و ماشین و تقریباً تمام داراییمون رو از دست داده بودیم و حتی از نظر روحی هم آمادگی مطرح کردن یا حتی فکر کردن به ازدواج توو خونه مون وجود نداشت...
من و خواهر بزرگترم که تازه درسش تموم شده بود و کار پیدا کرده بود،خیلی هنر میکردیم میتونستیم خرج خودمون رو در بیاریم و یه کم کمک خرج خانواده باشیم!
هر روز، همه ی این چیزا رو توو ذهنم مرور میکردم و با وجود اینکه واقعاً غزل رو دوست داشتم باید ادعای بی تفاوتی میکردم و یه جورایی بهش میفهموندم که به امید من نباشه!هرچند که، یکی باید همینو به من میفهموند!
چند بار، با شوخی و خنده بهش گفته بودم و اونم با لبخند ازش گذشته بود اما میشد پشت اون لبخند، حرف دلش رو خوند!
اما...
واقعاً چطور میتونستم از اون همه عشق و محبتی که ایجاد شده بود بگذرم و سخت تر از اون چطور میتونستم به دختری که جز محبت ازش چیزی ندیده بودم بگم که باید رویاهامون رو فراموش کنیم؟!
دیدگاه ها (۸)

بغوران کریم نیایید ناراحت میشم... :-/

غلام همت شنگولیان و رندانمنه زاهدان که نظر می‌کنند پنهانت"سع...

روزها به همین منوال میگذشت و ما هر روز به هم نزدیکتر میشدیم ...

من ز عشق تو توان می گیرماز تو جان می گیرم بی تو جان می دهمو ...

جادوی سیاه

پارت سه....توی سئول کلی کار پاره وقت و کلی کارهای دیگه انجام...

برده عمارت جئون

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط