روزها به همین منوال میگذشت و ما هر روز به هم نزدیکتر میشد
روزها به همین منوال میگذشت و ما هر روز به هم نزدیکتر میشدیم و به بودن با هم، بیشتر عادت میکردیم...
دیگه بحث تماس تلفنی چند روز یک بار و قرارهای هفته ای یک بار نبود!
حتی اگه هر روز همدیگه رو نمیدیدیم، تصویرش همیشه جلوی چشمام بود...
اگه هر روز با هم حرف نمیزدیم، صداش همیشه توو گوشم بود...
همه ی اینا نشون میداد که علیرغم حرفا و ادعاهای اولیه م که میگفتم من عممممممممرن عاشق نمیشم و هر وقت اراده کنم تمومش میکنم، عاشق شده بودم و اینو هر روز که میگذشت بیشتر احساس میکردم!
با تمام وجود دوستش داشتم چون به جز محبت چیزی ازش ندیده بودم که بخوام احساسی غیر از دوست داشتن نسبت بهش داشته باشم...
اما در عین حال شدیدا عذاب وجدان داشتم...
بخاطر اینکه داشتم عاشق دختری میشدم و عشق رو توو دل دختری میکاشتم که میدونستم حتی اگه خودمم بخوام نمیتونم باهاش ازدواج کنم!
این فکر و خیالها و عذاب وجدان شب و روز باهام بود و هرچی بیشتر میگذشت و عاشق تر میشدیم، عذاب وجدانم چندین برابر بیشتر میشد...
دیگه بحث تماس تلفنی چند روز یک بار و قرارهای هفته ای یک بار نبود!
حتی اگه هر روز همدیگه رو نمیدیدیم، تصویرش همیشه جلوی چشمام بود...
اگه هر روز با هم حرف نمیزدیم، صداش همیشه توو گوشم بود...
همه ی اینا نشون میداد که علیرغم حرفا و ادعاهای اولیه م که میگفتم من عممممممممرن عاشق نمیشم و هر وقت اراده کنم تمومش میکنم، عاشق شده بودم و اینو هر روز که میگذشت بیشتر احساس میکردم!
با تمام وجود دوستش داشتم چون به جز محبت چیزی ازش ندیده بودم که بخوام احساسی غیر از دوست داشتن نسبت بهش داشته باشم...
اما در عین حال شدیدا عذاب وجدان داشتم...
بخاطر اینکه داشتم عاشق دختری میشدم و عشق رو توو دل دختری میکاشتم که میدونستم حتی اگه خودمم بخوام نمیتونم باهاش ازدواج کنم!
این فکر و خیالها و عذاب وجدان شب و روز باهام بود و هرچی بیشتر میگذشت و عاشق تر میشدیم، عذاب وجدانم چندین برابر بیشتر میشد...
- ۲.۱k
- ۱۹ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط