میخوانمت...
میخوانمت...
به طعم بوسه های باران
بر حریر آبی عشق
و نقش میزنم نگاهت را
بر تندیس بیقرار دل...
هر صبح...
رویای شبانه ام لطافت واژگان توست
که میبارد بر شروع فصلهای تنهایی...
که شاید آسمان سهم مرا بیدار باران کند
در حوالی چشمهای آشنایت...
شاید کمی مرا نیز بخوانی
به لطافت باران عشق...
سلام.صبح سردزمستونیت از حرارت قلب دریاییت داغِ داغ....
به طعم بوسه های باران
بر حریر آبی عشق
و نقش میزنم نگاهت را
بر تندیس بیقرار دل...
هر صبح...
رویای شبانه ام لطافت واژگان توست
که میبارد بر شروع فصلهای تنهایی...
که شاید آسمان سهم مرا بیدار باران کند
در حوالی چشمهای آشنایت...
شاید کمی مرا نیز بخوانی
به لطافت باران عشق...
سلام.صبح سردزمستونیت از حرارت قلب دریاییت داغِ داغ....
- ۸۱۷
- ۲۴ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط