{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Otagh baghli

Otagh baghli
Part 30


میخواستم اولین لقمه رو بزارم توی دهنم که یهو صدای همون پسره توجهمو جلب کرد ...

جونگکوک : میگم مامان من دیگه میرم شرکت !!

لونا : مادر تو که هیچی نخوردی حداقل یه لقمه ای بخور ...

جونگکوک همون طور که لیوان قهوه رو سمت دهانش میبرد لب زد : ...

جونگکوک: نه مرسی زیاد اهل صبحانه نیستم همین قهوه کافیه !

و بعد هم جرعه ای از قهوه اش نوشید


بعد هم آروم از پشت میز بلند شد و رفت ..

یعنی کجا رفت ؟؟
اوفففف !!
ا/ت کری یا چیزی هستی ؟
همین الان گفت می‌ره شرکت !!
ولی مگه نگفت ایتالیا زندگی می‌کنه و شرکت و بند و بارش اون جاست ؟
پس شرکت توی کره چی میگه ؟؟
ای بابا بیخیال


منم چند لقمه خوردم و بعد هم از مامان خدافظی کردم و راه افتادم به سمت مدرسه ....


«ویو جونگکوک »

پشت فرمون نشستم و استارت زدم ...
داشتم میرفتم شرکت ، باید یه سری هم به اون جا بزنم ..

از اون جایی که مافیام و نباید کارام پیش پلیس لو بره شرکتم یجور استتار در برابره قانون و پلیسه
و همچنین شعبه های زیادی ازش داخل کشور های مختلف دارم که یکیش هم کره است البته که اصلیش همون داخل ایتالیاست ...


به غیر از روز افتتاحیش تا حالا بهش سر نزدم و این چند وقت که کره ام فرصت خوبیه ...

داخل جاده بودم ، توی شهر سئول ، شهری که واسم پر از خاطراته ، شنیده بودم که میگن خاطرات خوب حالتو بد میکنن و الان هم واقعا دارم بهش پی میبرم ...
من هنوز آروم نگرفتم باید اون دختره رو هم پیدا کنم ، و انتقام کار پدر و مادرش رو از اون بگیرم ..

این که بخاطر اشتباه پدر مادرت عذاب بکشی واقعا خیلی دردناکه ولی خب ، من جئون جونگکوکم ، کسی ام که اگه یچیزی رو بخوام تا تهش میرم و الان هم تک تک سلول های بدنم انتقام رو میخواد ، نفرت جلوی چشمم رو گرفته بود و نمیدونستم قراره با همین انتقام چه بلایی سر قلبم و خودم بیارم ....


شرط : ۱۱۵ لایک و ۳۰ بازنشر
دیدگاه ها (۵)

Otagh baghli Part 29 همین جور داشتم بهش بد و بیراه میگفتم ک...

Otagh baghli Part 28 «ویو جونگکوک » الان چند ساعتی گذشته بود...

Otagh baghli Part 26 خب بزار از اول همه چیو تعریف کنم .........

Fate is predetermined.

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط