{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

- توی شلوغی خيابون دستمو محكم تر گرفت . .

- توی شلوغی خيابون دستمو محكم تر گرفت . .
سرشو آورد پايين، نزديک گوشم گفت :
± به اندازه‌ی همه‌ی آدمايی كه الان اينجان ؛ دوسِت دارم .
سرمو چرخوندم .
دور تا دورمون پُر از آدم بود .
لبخند زدم . .
دستشو محكم‌تر گرفتم .
كل مسير من يه لبخند روی صورتم بود
و باهم حرف ميزديم .
نزديک خونه ازش خداحافظی كردم .
آخرهای شب ؛
گوشيمو از زير بالشت در آوردم .
رفتم توی صفحه‌ی چت‌مون . .
صداش كردم .
- گفت: جانم؟!
‌‌± گفتم: بيشتر آدما شب‌ها ميرن خونشون .
اون خيابونه كه ظهر توش بوديم . .
الان حتما خلوته خلوته .
اگه يه روزی شب اومد سراغمون .
اگه ‹ دوسِت دارم‌ها! ›
داشتن ميرفتن خونه‌هاشون . .
دستمو محكم بگير .
تا هر وقت كه شد .
يه كارتن خوابم هميشه ؛
حتی شب‌ها توی خيابون دلمون بمونه‌ ؛
بسه .
فقط كافيه تا صبح بشه . .
دست همو ول نكنيم !(:🌼'🌱

#حسین_امامی
دیدگاه ها (۰)

- یادمه روزی که داشت میرفت بهش گفتم ك ببین منو ؛من خیلی دوست...

- دیدی بعضی وقتا از شدت درد نمیتونی حتی اون درد رو توضیح بدی...

- من تو رو خیلی ساده از دست دادم . .وقتایی که باید تمام توجه...

- کورد بود از اون اصیلاش . .یه وقتایی ك میخواست بگه :فلانی خ...

همخونه اجباری... پارت 129"ویو پارک دوین"داشتم پرونده‌ها رو م...

همخونه اجباری... پارت 49."ویو جئون جونگ کوک"همین که در خونه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط