روز‌هایی‌ هم هست که چشم می‌‌دوزی به چشمِ زندگی‌ و با همه

روز‌هایی‌ هم هست که چشم می‌‌دوزی به چشمِ زندگی‌ و با همه ی حرمتش تحقیرش می‌‌کنی‌
از آن روز‌هایی‌ که مجهول بودن هر چیزی ... هر چیزی ... حتی خودت .... غنیمتی است
از آن روز‌هایی‌ که دلت می‌خواهد قید دنیا را با تک تک آدم‌هایش بزنی
قید سایه‌ای را بزنی‌ که چنان یک نواخت در تو تکرار می‌‌شود.
از آن روز‌هایی‌ که بی‌ هیچ آشفتگی‌، کفش‌هایت را پا میکنی‌، سر را در یقه‌ ی بارانی است فرو میبری، دست میدهی‌، به دست جیبهای همیشه رفیقت، بی‌ خیال شمارش معکوسِ لحظه‌هایت می‌‌شوی، بی‌ خیال چشم‌های روز و شب نشناسی، که حتی در خیال و رویا هم دوره ات می‌‌کنند. پر از تمّنایِ یک آرزو، پر از تمّنای یک روزِ خوب، دوست داری گوشهایت پر شوند از یک صدای آشنا. صدای کسی‌ که بی‌ دریغ دوستت داشت، کسی‌ که بی‌ دریغ دوستش داشتی ...
در خانه ما عشق کجا ضیافت داشت..
دیدگاه ها (۱)

وطن یعنی فراتر از مرزها، فراتر از نام‌ها و نقشه‌ها... وطن یع...

#درخواستی«همسرِ میلیاردر»مدرسه ای/ازدواج اجباری/عاشقانه🤏🏻انق...

پارت اول — قبل از آن روزهیچ‌چیز قرار نبود آن روز تغییر کند.ب...

آدم‌ها فکر می‌کنند عشق یعنی چیزهای عجیب‌وغریب یا کلماتی که ف...

آدم‌ها فکر می‌کنند رفتن، نقطه‌ی پایانِ یک رابطه است؛ اما حقی...

وقتی تو رفتی، حالم بد شد. نه آن‌طور که با یک تبِ ساده چند رو...

### پارت هشتم: «پازلِ سمی»سه روز گذشت. اداره‌ی پلیس مثل کندو...

💜 وقتی عضو هشتم BTS بودی 💜(درخواستی)نورهای بنفش تمام سالن رو...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

فیک تهکوک | جایی که اعتماد مرد

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط