{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

من هميشه گمان داشتم كه اگر قرار بود گِل نباشم، دلم مي خوا

من هميشه گمان داشتم كه اگر قرار بود گِل نباشم، دلم مي خواست چوب باشم، چوب باران خورده اي وسط جنگلي شيبدار همين حوالي توي گيلان، بعد يك لوتكاي كوچك شكسته باشم كنار مرداب كه وقتي بسوزم از نم دلم دود بلند شود
ء
اما حالا دلم مي خواهد اگر قرار شد گِل نباشم، آهن باشم، آهن زردي كه هزارسال يك لنگه پا جلوي ما ايستاده بي آنكه دودي و نمي داشته باشد، بي آنكه كسي برايش كاري كند يا دوستش داشته باشد
يك جرثقيل آهني باشم وسط بندر، تا شايد هزارسال بعد يكي مثل خودم آمد و قدرم را دانست
دیدگاه ها (۰)

گفته بودم دلتنگی نکن عزیزم، که ما داریم توی خاطرات بیست سال ...

برای آرزوهای محال خویش می‌گریماگر اشکی نمانَد، در خیال خویش ...

دو سال پیش توی همچین روزی نوشته بودم «شاید در آخر، عشق، انجا...

شکسته وارم و دارم دلی درست هنوزوفا نگر که دلم پای بست توست ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط