{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

مثل گذشته

مثل گذشته

🥀شب دردناک مثل آغوش معشوق دردناک🥀
🥀 ولی تاریک ماه سفیدی که روی آسمان بود🥀
🥀شب را نورانی می‌کرد در حالی که گوشه و 🥀
🥀 زجه ای از درد و تاریکی 🥀


دخترک با ذوق موهایش را به پشت انداخت سپس گیره کوچیکی در موهایش گذاشت لباس آستین دار بلند تا پاهایش ساده و خیلی خیلی سنتی .. را به تن داشت با ذوق کتونی های ساده ای را پوشید و سمت آینده ایستاد بدون هیجونه آرایش یا رژ لب از اتاق خارج شد در کیفش به دنبال چیزی خواستی میگشت وارد سالن شد
آوا. : بریم ..
هیون بک به شدت عصبی از روی صندلی بلند شد زیرا وجود دختر بد نامش باعث عصبی بودنش میشد با غیض گفت : تو اینجا چیکار می‌کنی ؟ ..
آوا اخم کرد و آروم گفت : منم میخواهم زن داداشم رو ببینم
هیون بک پوزخند زد سپس با دستش به شانه آوا زد که باعث عقب رفتنش شد دخترک بغض آلوده به زمین خیره شد این مدت این رفتار را از پدر عوضیش ندیده بود.. هیون بک اخم کرد و تند گفت : دختره دست خورده .. تو چه رویی داری باید می‌رفتی می‌مردی توف تو اون صورت و وجودت .. گشمو برو .. تو اتاقت ..
حتما گوشای پدر عوضی پر شده بود .. جون وو کنار آوا ایستاد و تلخ خندید با چهره پوزخند گفت : داداش آروم باش .. عصبانی نباش می‌دونم سخته و همش هم تقصیر دخترته..
دخترک بغضش گرفت حالا بازم روز های گذشته و تلخ در سرش گذشت .. تند نفس کشید و دستش را روی قلب بیمارش گذاشت .. مثل تاریکی گذشته در قلبش به وجود آمد .. شونش لرزید و ضربان قلب اش بالا رفت و دویدن سمت اتاقش هجوم برد ..
به در تکیه داد آروم و آروم اشک ریخت و خم شد نشست امروز از دیدن دکتر با دختر و امشب .. اشک هایش جاری شدن و با بغض به زمین خیره شد .. زجه زد و اشک ریخت ..
آروم از روی زمین بلند شد همان دقیقه شد که در محکم باز شد و جون وو با اخم وارد اتاق شد محکم درو زد به چهار چوب..
دخترک به شدت ترسید .. دوید سمت تختش تا تیغ شیشه ای را برداره .. ولی با گرفت شدن مچ دست اش محکم او را به دیوار کناری چسپاند ..
دخترک با ترس و تنگی نفس تند گفت : ولم .. کن ..
جون وو لبخند شیطونی زد و تند گفت : نکنم چی‌.... دخترک با ترس پلک روی هم گذاشت
٫ گوش بده آوا جان همیشه به یادت داشته باش .. وقتی زندگی خوب میتونی بکنی که اول زبون داشته باشی .. و قوی بمانی .. یادت باشه ... یادت باشه ... یادت باشه .. ٫
تمام توانش را جمع کرد و با سرتقی تند گفت : وگرنه داد میزنم ..
جون وو شیطون خندید سپس سرش را نزدیک صورت دختره برد
آوا تند رو ازش گرفت و با نفرت نفس کشید .. جون وو سمت گردن او خم شد و آروم گفت : داد بزن جرعت داری داد بزن ..
دخترک با گله توانشدو جرعت که درونش هر دقیقه بغض میشد ، ولی همچنین با قوی و تندی گفت : سئوووووو کممممکککک
جون وو ای که از ترس تند کنار رفت و عصبی با پشت دستش ضربه محکمی به دهان دخترک .. زد
آوا لرزید و با چشم های پر از اشک دستش را روی دهانش گذاشت .. جون وو : تو دهنتو ببند .. تا بلایی بدتر نیاوردم ..
با خشم از اتاق خارج شد آوا اشک ریخت و روی زمین نشست از نه قلبش زجه ای زد ...
تموم نمیشه خدا یا من چیکار کنم .... تند بلند شد و سمت در رفت و در را قفل کرد باز هم با سوست شدن پاهایش فرو آمد روی زمین ..
سئو غمگین تقی به در زد و آروم گفت : ات بیا بریم دیگه دیر شد
دخترک بدون حرفی سرش را روی زانو هایش گذاشت : من نمیام تو برو ..
سئو صدا بغض آلود خواهرش را شنید .. نگران تقی‌زد : گوش کم آوایی عزیزم بیا دیگه تو که ذوق دارشتی .
دخترک سخت بغضش را قورت داد حتی توان این را هم نداشت حتی برای لحظه ای بگویید پدر اجازه نمیده که برم همین کافی بو‌د که بگه .. ولی هر دقیقه" ولی "در ذهنش میماند .. چونش به شدت لرزید و دستش را روی قلبش گذاشت اشک ریخت و غمگین زجه زد .. سئو نفس عمیقی کشید : کاشکی می‌آمدی اینجوری منم تنها نبودم ولی بهت احترام میزارم فعلا ..
صدا کفش هایش نشان دهنده رفتنش شد ..
دخترک بیشتر اشک ریخت و با غم به زمین خیره شد
دیدگاه ها (۱)

به زندگی کردن نمی‌گن خوش 🥀 🥀به خوردن و خوابیدن نمیشه گفت...

نگاه از زیر پرده .جونگکوک با شنیدن ریتم آهنگ سر تکون میداد ز...

جین جو : خوبم .. تنهام بزار... جونگکوک اخم کرد و جدی گفت : م...

خیانت 🥀دنیا پر از شادی و نا امیدی🥀 🥀شجاعت زندگی یک چیز...

جونگکوک عصبی از کت پشت جون وو گرفت و او را بلند کرد بدون هیچ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط