آهسته پلک از روی هم برداشت بدنش به شدت خشک شده بود هرچی م
آهسته پلک از روی هم برداشت بدنش به شدت خشک شده بود هرچی میشد عادت غمگین بودن اش میبود بازم یک روز مزخرفت در دیگری بود در از غم و ناراحتی خسته از زندگی و درد نکبت انگیز ، دلش لرزید. و ساکت ماند...
٫ خستم خیلی ٫ زمزمه کنان گفت سپس آروم بلند شد به سمت پنجره کوچیک اتاقش هجوم برد ، در آن ها را باز نمود سپس نفس عمیقی کشید حاصل از خستگی همش از آن شب شروع شد یه شب پر از درد ...٫ چرا میتونم از این زندگی جدا بشم میتونم آزاد باشم آره .. من نمیخواهم زنده بمونم ... تند لیوان را روی زمین انداخت سپس خورده شیشه را به دست اش گرفت سپس روی رگ دستش گذاشت لرزید به شدت بدنش میلرزید احساس تنهایی .. بیکس نمخواست دیگری زنده بماند .. لبش را گزید و کم کم اشک هایش جاری شدن خط زخم داشت تیره تر میشد و کم کم قطراتی از خون جاری میشد در باز شد سئوجون با لبخند جعبه به دست وارد اتاق شد ولی با دیدن آوا جعبه شکلات از دستش سُر خورد پایین و تند سمتش هجوم برد محکم جلویش نشست سپس تیکه ای از شیشه را از دست خواهرش کشید بیرون و کوضهاز اتاق انداخت .. دخترک با گریه نگاهش کرد و بلند تر ...صدا گریه هایش بلند شد سئوجون بغض گرفت و تند دست هایش را حلقه آغوش کرد و او را بغل گرفت
یک صبح دیگری یک پایان شب دردناک ای
جونگکوک با بلیز چیه و آستین اسکی مانند شلوار جین تیره و پالتو مخملی وارد دفترش شد.. موهای مرتب اش حاصل از خوشتیپ ای زیاد میبود حتی چشم های مشکی ای و گرد اش برق لب شکلاتی ای که استفاده نمود بود به شدت و آزادی زیبایی اش را بیشتر میکرد .. امروز هم مثل همیشه قبل از بیمار ات خود سه بیمار دیگری داشته بود ، یک کرد پیر و به زن میان سال همان جوان دبیرستانی ..
تقی به در زده شد سپس جونگکوک آروم سمتش چرخید با لبخند به دخترک روبه رو اش خیره شد با امید و پر از محبت ولی نگاهش سرخورد روی دست های بسته شده اش ...
آوا با گام آرامی به سمت مبل رفت و دکتر جوان همراهش روبه رو اش قرار گرفت میفهمید که نباید سوالی که او را آزار میداد بپرسع سپس تنها اولین سوال را گفت
جونگکوک: سلام ...
٫ خستم خیلی ٫ زمزمه کنان گفت سپس آروم بلند شد به سمت پنجره کوچیک اتاقش هجوم برد ، در آن ها را باز نمود سپس نفس عمیقی کشید حاصل از خستگی همش از آن شب شروع شد یه شب پر از درد ...٫ چرا میتونم از این زندگی جدا بشم میتونم آزاد باشم آره .. من نمیخواهم زنده بمونم ... تند لیوان را روی زمین انداخت سپس خورده شیشه را به دست اش گرفت سپس روی رگ دستش گذاشت لرزید به شدت بدنش میلرزید احساس تنهایی .. بیکس نمخواست دیگری زنده بماند .. لبش را گزید و کم کم اشک هایش جاری شدن خط زخم داشت تیره تر میشد و کم کم قطراتی از خون جاری میشد در باز شد سئوجون با لبخند جعبه به دست وارد اتاق شد ولی با دیدن آوا جعبه شکلات از دستش سُر خورد پایین و تند سمتش هجوم برد محکم جلویش نشست سپس تیکه ای از شیشه را از دست خواهرش کشید بیرون و کوضهاز اتاق انداخت .. دخترک با گریه نگاهش کرد و بلند تر ...صدا گریه هایش بلند شد سئوجون بغض گرفت و تند دست هایش را حلقه آغوش کرد و او را بغل گرفت
یک صبح دیگری یک پایان شب دردناک ای
جونگکوک با بلیز چیه و آستین اسکی مانند شلوار جین تیره و پالتو مخملی وارد دفترش شد.. موهای مرتب اش حاصل از خوشتیپ ای زیاد میبود حتی چشم های مشکی ای و گرد اش برق لب شکلاتی ای که استفاده نمود بود به شدت و آزادی زیبایی اش را بیشتر میکرد .. امروز هم مثل همیشه قبل از بیمار ات خود سه بیمار دیگری داشته بود ، یک کرد پیر و به زن میان سال همان جوان دبیرستانی ..
تقی به در زده شد سپس جونگکوک آروم سمتش چرخید با لبخند به دخترک روبه رو اش خیره شد با امید و پر از محبت ولی نگاهش سرخورد روی دست های بسته شده اش ...
آوا با گام آرامی به سمت مبل رفت و دکتر جوان همراهش روبه رو اش قرار گرفت میفهمید که نباید سوالی که او را آزار میداد بپرسع سپس تنها اولین سوال را گفت
جونگکوک: سلام ...
- ۸۸۵
- ۰۹ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط