اسمبازیگران زندگی
اسم:بازیگران زندگی
part25
(ویو ا.ت)
خیلی خودشو میچسبوند جونگکوک و عشوه میمود منم یه کاری کردم حرصش درآد
ا.ت:منم ا.ت هستم زن آینده ی جونگکوک
با این حرفم رنگش داشت قرمز میشد و بعد به جونگکوک نگاه کردم اونم یکم تعجب کرده بود
ا.ت:چیز بدی گفتم که انقدر عصبانی هستی خانوم هانگول؟
هانگول : نه فقط...
روبه جونگکوک کرد و با عشوه زیاد گفت
هانگول:جونگکوککک فکر کردم یه ماه دیگه عروسی منو توعه بهم قول دادی
اصلا نمیدونستم گذشتشون چیه و داستان از چه قراره ولی اذیت میشدم که این با جونگکوک باشه چون اصلا خوشم ازش نیومد
جونگکوک : من هرگز همچین چیزی نگفتم
وقتی اینو گفت ته دلم انگار خنک شد
جونگکوک : حالا هم مزاحم من و زن آینده ام نشو
حرف خودم رو زد و گفت زن آیندهههه
هانگول میخواست حرف بزنه که یهو یه مرد آشنا اومد...مین سووو؟!همون پسره ی دوست مامانمم؟!
ا.ت : شما...
وقتی گفتم شما نگاهی بهم انداخت و ااونم تعجب کرد
مین سو : چه تصادفی
زیر لب جوری که هیچکس نوشنوه زمزمه کردم : چه تصادفی بدییی
مین سو:چیزی گفتین؟
یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم
ا.ت:نه
یهو جونگکوک گفت
جونگکوک : شما همو میشناسید؟
مین سو :آره
جونگکوک : و چطور؟
ا.ت : مادر هامون دوستای هم هستند
جونگکوک : عشقم راست میگه؟
مین سو : چی؟!!!
جونگکوک : چیز عجیبی شنیدی؟
وایی خدا چرا اینو گفت اگه مین سو به مامانم بگه چییی
مین سو:شما گفتید...
جونگکوک حرفش رو کامل کرد
جونگکوک : عشقم؟
هم زمان که گفت عشقم با دستش دوباره کمرمو گرفت و محکم کشید سمت خودش و تو صورتم نگاه کرد...اونقدر که نزدیکم بود میتونستم نفساشو روی صورتم حس کنم...صورتم به حالت خجالت زده و استرسی به قرمز تغیر رنگ داد
جونگکوک : عشقم چیزی شده
ا.ت : نه فقط یکم گرممه
مین سو : شما واقعا قرار میزارید
جونگکوک : چند ماه دیگه هم ازدواج میکنیم
نگاه هر سه تامون رفت روی جونگکوک و مین سو با ناباوری بهش خیری شد و روبه من گفت
مین سو : خاله میدونه
وایی بدبخت شدم این دفعه دیگه کارم تمومه اگه به مامانم بگه چی الان چی بهش بگم...به جای من جونگکوک حرف زد
جونگکوک : آره میدونه و به تو هیچ ربطی نداره
...
ادامه دارد🦋🕸
part25
(ویو ا.ت)
خیلی خودشو میچسبوند جونگکوک و عشوه میمود منم یه کاری کردم حرصش درآد
ا.ت:منم ا.ت هستم زن آینده ی جونگکوک
با این حرفم رنگش داشت قرمز میشد و بعد به جونگکوک نگاه کردم اونم یکم تعجب کرده بود
ا.ت:چیز بدی گفتم که انقدر عصبانی هستی خانوم هانگول؟
هانگول : نه فقط...
روبه جونگکوک کرد و با عشوه زیاد گفت
هانگول:جونگکوککک فکر کردم یه ماه دیگه عروسی منو توعه بهم قول دادی
اصلا نمیدونستم گذشتشون چیه و داستان از چه قراره ولی اذیت میشدم که این با جونگکوک باشه چون اصلا خوشم ازش نیومد
جونگکوک : من هرگز همچین چیزی نگفتم
وقتی اینو گفت ته دلم انگار خنک شد
جونگکوک : حالا هم مزاحم من و زن آینده ام نشو
حرف خودم رو زد و گفت زن آیندهههه
هانگول میخواست حرف بزنه که یهو یه مرد آشنا اومد...مین سووو؟!همون پسره ی دوست مامانمم؟!
ا.ت : شما...
وقتی گفتم شما نگاهی بهم انداخت و ااونم تعجب کرد
مین سو : چه تصادفی
زیر لب جوری که هیچکس نوشنوه زمزمه کردم : چه تصادفی بدییی
مین سو:چیزی گفتین؟
یه لبخند مصنوعی زدم و گفتم
ا.ت:نه
یهو جونگکوک گفت
جونگکوک : شما همو میشناسید؟
مین سو :آره
جونگکوک : و چطور؟
ا.ت : مادر هامون دوستای هم هستند
جونگکوک : عشقم راست میگه؟
مین سو : چی؟!!!
جونگکوک : چیز عجیبی شنیدی؟
وایی خدا چرا اینو گفت اگه مین سو به مامانم بگه چییی
مین سو:شما گفتید...
جونگکوک حرفش رو کامل کرد
جونگکوک : عشقم؟
هم زمان که گفت عشقم با دستش دوباره کمرمو گرفت و محکم کشید سمت خودش و تو صورتم نگاه کرد...اونقدر که نزدیکم بود میتونستم نفساشو روی صورتم حس کنم...صورتم به حالت خجالت زده و استرسی به قرمز تغیر رنگ داد
جونگکوک : عشقم چیزی شده
ا.ت : نه فقط یکم گرممه
مین سو : شما واقعا قرار میزارید
جونگکوک : چند ماه دیگه هم ازدواج میکنیم
نگاه هر سه تامون رفت روی جونگکوک و مین سو با ناباوری بهش خیری شد و روبه من گفت
مین سو : خاله میدونه
وایی بدبخت شدم این دفعه دیگه کارم تمومه اگه به مامانم بگه چی الان چی بهش بگم...به جای من جونگکوک حرف زد
جونگکوک : آره میدونه و به تو هیچ ربطی نداره
...
ادامه دارد🦋🕸
- ۴.۰k
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط