{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

باید امشب بروم ...!

باید امشب بروم ...!

باید امشب چمدانی را ‌که
به اندازه‌یِ پیراهن تنهایی من جا دارد ،
بردارم و به سمتی بروم ...!

رو به آن وسعت بی واژه ،
که همواره مرا می خواند ...!

یک نفر باز صدا زد سهراب !
کفش هایم کو ...؟؟؟

👤 سهراب سپهری
دیدگاه ها (۱)

قایقی خواهم ساخت ..

این موضوع، وزنِ سنگینی را به تنهایی بر دوشِ هر پنج نفر اضافه...

در گذشته، پیرمردی بود که از راه کفاشی گذر عمر می کرد ...او ه...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

مژگان عباسلو؛ شاعرِ پزشکمژگان عباسلو شاعر، نویسنده و پزشک ای...

قسمت ۶

عاشقانه های شبنم

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط