#قرارداد_دوستانه
#قرارداد_دوستانه
ویو هانا :
از اتاقم بیرون رفت و رد بوی عطر لاست چری شو توی اتاقم جا گذاشت .
همیشه بیشتر از چیزی که باید به خودش میرسید، لوازم آرایشش همیشه توی کیفش بود و امکان نداشت اجازه بده بوی عطر بدنش فضا رو پر نکنه.
از وقتی نوجوون بود و با هم آشنا شدیم اخلاقش عوض نشده بود .
دستم رو آروم روی میز قهوه ای رنگم کشیدم با چوب بلوط ایرانی ساخته شده بود . این حس که بخشی از وطنمه حس خوبی داشت .
آروم از جام بلند شدم و به سمت تلفن شرکت رفتم . باید قرار امروز رو کنسل میکردم.
خیلی وقت بود که درست حسابی وقت نگذرونده بودیم .
بعد از بوق دوم صدای مرد رو از پشت تلفن شنیدم .
هانا : سلام آقای کیم . مین هانا هستم
کیم : سلام خانم مین ، اتفاقی افتاده ؟
هانا : باید درباره جلسه باهاتون صحبت میکردم متاسفانه اتفاقی افتاده امکان برگزاری جلسه وجود نداره ، از طرف من و خانم جانگ از آقای جئون هم عذرخواهی کنید .
کیم : موردی نداره خانم ، قرار بعدی کی و چه زمانی باشه ؟
آدرس بار مورد علاقه لیلی رو دادم . و خداحافظی کردم .
رفتم سمت دفتر لیلی ، درو باز کردم و با اتاق شلوغش مواجه شدم .
آهنگ مورد علاقشو گذاشته بود . و موهاشو جمع کرده بود بالا . موهای مشکیش روی کمرش ریخته بود بخش کمی از ادامه موهاش طلایی رنگ بود .
گردنبند هاش رو چند تایی دور گردنش بسته بود پیراهن یقه اسکیش به بدنش چسبیده بود و دامن کوتاهش بخش کمی از پاهاش رو پوشونده بود .
بوت های بلندش تا روی زانوش رو در بر گرفته بود .
ناخن های مشکی و بلندش مانع برداشتن کاغذ ها میشد .
رفتم جلو و کمکش کردم .
هانا : قرارو کنسل کردم (لبخند )
لیلی : واقعاااا ؟؟ (ذوق)
هانا : شام مهمون توام هااااا ، چی میخوای بهم بدی ؟؟
لیلی : یه چیز خوب .
بهش نزدیک تر شدم به طرحش نگاه کردم . شبیه خودش بود . خودش وقتی بچه تر بود . سرشار از اشتیاق بود ، طرحش از شلوار فول بگی که از روی کمر مدل پایین تر میومد و پیراهن عجیبی تشکیل شده بود که درکش نمیکردم .
همیشه هیجانات درونی قوی ای داشت .
کمی نگاهش کردم و اتاقش رو ترک کردم .
هانا : شب میام پارکینگ ، ماشین ندارم
لیلی : اوهوم .
زبونش رو بیرون آورده بود مثل همه وقت هایی که تمرکز میکرد .
به چهره ای که داشت خندیدم و در اتاقش رو بستم تا مانع بیرون رفتن صدای آهنگش بشم...
ویو هانا :
از اتاقم بیرون رفت و رد بوی عطر لاست چری شو توی اتاقم جا گذاشت .
همیشه بیشتر از چیزی که باید به خودش میرسید، لوازم آرایشش همیشه توی کیفش بود و امکان نداشت اجازه بده بوی عطر بدنش فضا رو پر نکنه.
از وقتی نوجوون بود و با هم آشنا شدیم اخلاقش عوض نشده بود .
دستم رو آروم روی میز قهوه ای رنگم کشیدم با چوب بلوط ایرانی ساخته شده بود . این حس که بخشی از وطنمه حس خوبی داشت .
آروم از جام بلند شدم و به سمت تلفن شرکت رفتم . باید قرار امروز رو کنسل میکردم.
خیلی وقت بود که درست حسابی وقت نگذرونده بودیم .
بعد از بوق دوم صدای مرد رو از پشت تلفن شنیدم .
هانا : سلام آقای کیم . مین هانا هستم
کیم : سلام خانم مین ، اتفاقی افتاده ؟
هانا : باید درباره جلسه باهاتون صحبت میکردم متاسفانه اتفاقی افتاده امکان برگزاری جلسه وجود نداره ، از طرف من و خانم جانگ از آقای جئون هم عذرخواهی کنید .
کیم : موردی نداره خانم ، قرار بعدی کی و چه زمانی باشه ؟
آدرس بار مورد علاقه لیلی رو دادم . و خداحافظی کردم .
رفتم سمت دفتر لیلی ، درو باز کردم و با اتاق شلوغش مواجه شدم .
آهنگ مورد علاقشو گذاشته بود . و موهاشو جمع کرده بود بالا . موهای مشکیش روی کمرش ریخته بود بخش کمی از ادامه موهاش طلایی رنگ بود .
گردنبند هاش رو چند تایی دور گردنش بسته بود پیراهن یقه اسکیش به بدنش چسبیده بود و دامن کوتاهش بخش کمی از پاهاش رو پوشونده بود .
بوت های بلندش تا روی زانوش رو در بر گرفته بود .
ناخن های مشکی و بلندش مانع برداشتن کاغذ ها میشد .
رفتم جلو و کمکش کردم .
هانا : قرارو کنسل کردم (لبخند )
لیلی : واقعاااا ؟؟ (ذوق)
هانا : شام مهمون توام هااااا ، چی میخوای بهم بدی ؟؟
لیلی : یه چیز خوب .
بهش نزدیک تر شدم به طرحش نگاه کردم . شبیه خودش بود . خودش وقتی بچه تر بود . سرشار از اشتیاق بود ، طرحش از شلوار فول بگی که از روی کمر مدل پایین تر میومد و پیراهن عجیبی تشکیل شده بود که درکش نمیکردم .
همیشه هیجانات درونی قوی ای داشت .
کمی نگاهش کردم و اتاقش رو ترک کردم .
هانا : شب میام پارکینگ ، ماشین ندارم
لیلی : اوهوم .
زبونش رو بیرون آورده بود مثل همه وقت هایی که تمرکز میکرد .
به چهره ای که داشت خندیدم و در اتاقش رو بستم تا مانع بیرون رفتن صدای آهنگش بشم...
- ۶۴۱
- ۲۹ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط