#قرارداد_دوستانه p2
#قرارداد_دوستانه p2
ویو هانا :
کل دیشب رو توی شرکت بودم نمیدونم کی خوابم برد .
با صداش از خواب بلند شدم ،
لیلی : اگه وقتی خوابی پنجره دفترت رو باز بزاری سرما میخوری ها .
بلند شدم و با نگاه کردن به رو به روم فهمیدم اتاق از چیزی که فکر میکنم سرد تره
همیشه گرمایی بود ولی الان پالتوی پوستیش رو دور خودش محکم کرده بود و بوت هاش رو بالا تر از حد معمول کشیده بود .
چایی رو سمتم هل داد. برداشتم و چند جرعه خوردم.
بهش نگاه کردم دوباره موهاش رو صاف کرده بود و موهای لختش رو روی پیراهن مشکی زیر پالتوش ریخته بود .
قهوه رو محکم توی دستاش فشار میداد .
هانا : موهات وقتی فره قشنگ تره ، دیشب رفتی ارایشگاه ؟؟
لیلی : اره دیشب رفتم ، موهای فرم اذیتم میکنن .
هانا : موهات اونقدر ها ام فر نیست .
لیلی : میدونم . خیلی خسته ای ، امروز خبریه ؟؟ جلسه ای چیزی داریم ؟
هانا : داریم . چطور ؟
لیلی : میخواستم بریم غذا بخوریم ، دیشب نیومدی خونه ، خودتو خسته نکن شرکت الانم موفقه .
هانا : میدونم ، ولی باورت میشه ؟؟ یه زمان فقط یه رویا بود . تو الان ۲۶ سالت شده . من الان ۲۳ سالمه . نمیتونم باور کنن که تو این سن موفق شدیم .
ویو لیلی :
وقتی هیجان زده میشد ریز ریز بین حرفاش میخندید. با اینکه از من کوچیکتر بود عاقل تر و باهوش تر بود . از وقتی دیده بودمش میدونستم اراده قوی داره به قفسه کتاب های کنار دفترش خیره شدم . کتاباش بیشتر شده بود .
از وقتی یادم بود کتاب دوست داشت ، با ذوق برام درباره کتاب هایی که میخرید صحبت میکرد.
لیلی : کتاب جدید ؟؟
هانا : فقط چند تا (خنده)
لیلی : شام بریم بیرون میتونی توی رستوران از کتابای جدیدت برام بگی .
هانا : نمیشه امروز جلسه داریم ، میدونی که این دوتا قراره بزرگترین سرمایه گذار هامون باشن ؟؟
لیلی : میدونم قرار رو بزار برای فردا توی همون بار همیشگی .
هانا : قرار کاری توی بار ؟؟
لیلی : فضای اونجا رو دوست دارم ، حواست باشه که قرار شب باشه.
آخرین جمله رو گفتم و از روی مبل چرمی بلند شدم . از اتاقش بیرون رفتم و وارد اتاق خودم شدم .
لعنتی چقدر کار دارم . طرح های اجرا نشده . و همینطور طرح هایی که برای دوختشون منتظر تایید من بودن .
رفتم و روی صندلی پشت میزم نشستم.
به اتاقم خیره شدم چقدر با اتاق هانا متفاوت بود .
اتاقم تماما مشکی بود و از هر گوشه اش یه رول پارچه آویزون شده بود . طرح هام رو روی موود برد رو به روی میزم زده بودم و روی میز طراحیم شلوغ بود .
ویو هانا :
کل دیشب رو توی شرکت بودم نمیدونم کی خوابم برد .
با صداش از خواب بلند شدم ،
لیلی : اگه وقتی خوابی پنجره دفترت رو باز بزاری سرما میخوری ها .
بلند شدم و با نگاه کردن به رو به روم فهمیدم اتاق از چیزی که فکر میکنم سرد تره
همیشه گرمایی بود ولی الان پالتوی پوستیش رو دور خودش محکم کرده بود و بوت هاش رو بالا تر از حد معمول کشیده بود .
چایی رو سمتم هل داد. برداشتم و چند جرعه خوردم.
بهش نگاه کردم دوباره موهاش رو صاف کرده بود و موهای لختش رو روی پیراهن مشکی زیر پالتوش ریخته بود .
قهوه رو محکم توی دستاش فشار میداد .
هانا : موهات وقتی فره قشنگ تره ، دیشب رفتی ارایشگاه ؟؟
لیلی : اره دیشب رفتم ، موهای فرم اذیتم میکنن .
هانا : موهات اونقدر ها ام فر نیست .
لیلی : میدونم . خیلی خسته ای ، امروز خبریه ؟؟ جلسه ای چیزی داریم ؟
هانا : داریم . چطور ؟
لیلی : میخواستم بریم غذا بخوریم ، دیشب نیومدی خونه ، خودتو خسته نکن شرکت الانم موفقه .
هانا : میدونم ، ولی باورت میشه ؟؟ یه زمان فقط یه رویا بود . تو الان ۲۶ سالت شده . من الان ۲۳ سالمه . نمیتونم باور کنن که تو این سن موفق شدیم .
ویو لیلی :
وقتی هیجان زده میشد ریز ریز بین حرفاش میخندید. با اینکه از من کوچیکتر بود عاقل تر و باهوش تر بود . از وقتی دیده بودمش میدونستم اراده قوی داره به قفسه کتاب های کنار دفترش خیره شدم . کتاباش بیشتر شده بود .
از وقتی یادم بود کتاب دوست داشت ، با ذوق برام درباره کتاب هایی که میخرید صحبت میکرد.
لیلی : کتاب جدید ؟؟
هانا : فقط چند تا (خنده)
لیلی : شام بریم بیرون میتونی توی رستوران از کتابای جدیدت برام بگی .
هانا : نمیشه امروز جلسه داریم ، میدونی که این دوتا قراره بزرگترین سرمایه گذار هامون باشن ؟؟
لیلی : میدونم قرار رو بزار برای فردا توی همون بار همیشگی .
هانا : قرار کاری توی بار ؟؟
لیلی : فضای اونجا رو دوست دارم ، حواست باشه که قرار شب باشه.
آخرین جمله رو گفتم و از روی مبل چرمی بلند شدم . از اتاقش بیرون رفتم و وارد اتاق خودم شدم .
لعنتی چقدر کار دارم . طرح های اجرا نشده . و همینطور طرح هایی که برای دوختشون منتظر تایید من بودن .
رفتم و روی صندلی پشت میزم نشستم.
به اتاقم خیره شدم چقدر با اتاق هانا متفاوت بود .
اتاقم تماما مشکی بود و از هر گوشه اش یه رول پارچه آویزون شده بود . طرح هام رو روی موود برد رو به روی میزم زده بودم و روی میز طراحیم شلوغ بود .
- ۸۹۸
- ۲۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط