#قرارداد_دوستانه s2p9
#قرارداد_دوستانه s2p9
ویو هانا :
کلیدش رو داخل در چرخوند و درو باز کرد .
خونه هنوزم همون فضای مشکی خالصش رو داشت ولی شدیدا همه چیز توی خونه فرق کرده بود .
الان دیگه هرگوشه خونه یه ردی از جونگ هی کوچولو بود .
شیشه شیرش روی اوپن آشپزخونه بود و لباسای کوچولوش روی جا رختی بود .
کیفم رو از روی دوشم برداشتم و روی مبل انداختم ، خودمم روش افتادم .
میزان استرسی که امشب بهمون وارد شده بود غیرقابل کنترل بود .
حتی نتونسته بودم گوشیمو چک کنم .
گوشیم رو توی دستام گرفتم و روی چند تا پیامی که داشتم کلیک کردم .
معمولا هدم خاصی بهم پیام نمیداد یا لیلی بود که امشب قطعا بهم پیام نداده بود .
یا کارمندا بودن که منتظر تاییدیه چیزی بودن .
یا....
یا نامجون بود .
از روی مبل بلند شدم و سمت اتاق لیلی و کوک رفتم .
نگاهی به داخل اتاق انداختم .
لیلی روی تخت نشسته بود و شونه رو بین دست هاش گرفته بود و داشت موهاش رو شونه میکرد .
آروم سمت تخت قدم برداشتم .
هانا : لیلی من دارم میرم .
لیلی : فک کردم میخوای بمونی...
هانا : نامجون پیام داده ، دارن برمیگردن .
نگاهی متعجب به صورتم انداخت دستش رو روی چشماش کشید .
لیلی : وای... من... نمیدونستم...
واقعا ، فرصت نمیکنم گوشیم رو چک کنم .
دستش رو بین انگشت هام فشردم و ازش خداحافظی کردم .
ویو هانا :
کلیدش رو داخل در چرخوند و درو باز کرد .
خونه هنوزم همون فضای مشکی خالصش رو داشت ولی شدیدا همه چیز توی خونه فرق کرده بود .
الان دیگه هرگوشه خونه یه ردی از جونگ هی کوچولو بود .
شیشه شیرش روی اوپن آشپزخونه بود و لباسای کوچولوش روی جا رختی بود .
کیفم رو از روی دوشم برداشتم و روی مبل انداختم ، خودمم روش افتادم .
میزان استرسی که امشب بهمون وارد شده بود غیرقابل کنترل بود .
حتی نتونسته بودم گوشیمو چک کنم .
گوشیم رو توی دستام گرفتم و روی چند تا پیامی که داشتم کلیک کردم .
معمولا هدم خاصی بهم پیام نمیداد یا لیلی بود که امشب قطعا بهم پیام نداده بود .
یا کارمندا بودن که منتظر تاییدیه چیزی بودن .
یا....
یا نامجون بود .
از روی مبل بلند شدم و سمت اتاق لیلی و کوک رفتم .
نگاهی به داخل اتاق انداختم .
لیلی روی تخت نشسته بود و شونه رو بین دست هاش گرفته بود و داشت موهاش رو شونه میکرد .
آروم سمت تخت قدم برداشتم .
هانا : لیلی من دارم میرم .
لیلی : فک کردم میخوای بمونی...
هانا : نامجون پیام داده ، دارن برمیگردن .
نگاهی متعجب به صورتم انداخت دستش رو روی چشماش کشید .
لیلی : وای... من... نمیدونستم...
واقعا ، فرصت نمیکنم گوشیم رو چک کنم .
دستش رو بین انگشت هام فشردم و ازش خداحافظی کردم .
- ۱۰۹
- ۱۲ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط