{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

در همان لحظه بود که من چشمانم از کاسه زد بیرون و پشمانم ر

در همان لحظه بود که من چشمانم از کاسه زد بیرون و پشمانم ریخت😂
منشی تو هنگ بود که کوک دستم و کشیده و برد تو اتاق پیشه خواهرم که اونم سرشو چسبونده بود به در تا چیزی بشنوه که با باز کردن در توسط کوک پخش زمین شد😂
و چون در ها عایق صدا بودن خدا رو شکر چیزی نشنیده بود بعد از اون با کوک رفتیم خونه و من ی کلمه هم باهاش حرف نمیزدم همین جوریشم که ی پدر خونده ی ۲۵ ساله داشتم معذب کننده بود حالا اینو چیکارش کنم.....
دیدگاه ها (۴)

چند روز بعد قرار شد برم موضوع رو به مامانم بگم که دیگه نمی خ...

مامانم با دیدن کوک اخم هاش غلیظ تر شد و گفت شما و کوک گفت او...

کوک گفت نه منشیه با استرس گفت پس حتما یکی از اقوام آن که دخت...

رئیس این دختر کوچولو بچه ی شماست؟کوک بلند میشه و دست خواهرم ...

𝒆𝒊𝒈𝒉𝒕𝒉 𝒎𝒆𝒎𝒃𝒆𝒓 𝑷𝒂𝒓𝒕۲۱ا.ت با سردرد عجیبی از خواب بیدار شدم ب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط