{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

چند روز بعد قرار شد برم موضوع رو به مامانم بگم که دیگه نم

چند روز بعد قرار شد برم موضوع رو به مامانم بگم که دیگه نمی خوایم پیشش زندگی کنیم
با خواهرم رفتیم خونه وقتی مامان درو باز کردو چشمش به ما افتاد اخم کرد و سریع دستام منو و خواهرم و کشید و اورد تو خونه هی غ میزد و داد و بیداد میکرد که تا الان کجا بودید منم که هی دیدم بدتر میشه و میدونستم نمیزاره دیگه از خونه بریم به کوک پیام دادم تا سریع بیاد دنبالمون بعد از چند دقیقه در به صدا در اومد.....
دیدگاه ها (۱۰)

مامانم با دیدن کوک اخم هاش غلیظ تر شد و گفت شما و کوک گفت او...

من خوابم میاد بقیه اش برا فردا بای بای

در همان لحظه بود که من چشمانم از کاسه زد بیرون و پشمانم ریخت...

کوک گفت نه منشیه با استرس گفت پس حتما یکی از اقوام آن که دخت...

دوست قدیمی که تبدیل میشه به ......پارت۳ویو ا.تاز پله ها با ج...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط