{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

# سایه محافظ

# سایه محافظ

## پارت چهارم

### برخورد با سایه

خورشیدِ ماینکرفتی کم‌کم به سمتِ غربِ افقِ پیکسلیِ بازی سر می‌خورد و سایه‌های بلند و کشیده‌ای رو روی زمینِ سرسبز می‌انداخت. زینب، غرق در دنیایِ کتاب‌هاش، متوجهِ گذرِ زمان نبود. داشت آخرین نکاتِ مربوط به الگوریتم‌های پیچیده‌ی ریاضی رو یادداشت می‌کرد که ناگهان، یه حسِ غریب، مثلِ سرد شدنِ یهوِ هوا، بهش دست داد. انگار که یه حضورِ نامرئی، نفسش رو در سینه حبس کرده بود. سرش رو به آرومی از روی دفتر بلند کرد و چشماش گرد شد.

اونجا بود. درست در لبه‌ی جنگلِ انبوه، جایی که سایه‌ها عمیق‌تر می‌شدن، ایستاده بود. هیروبراین. با اون چشم‌هایِ سفیدِ نافذش که انگار مستقیم به روحِ آدم زل می‌زدن. یه حضورِ ساکت، یه سکوتِ سنگین که حتی صدایِ وزوزِ حشراتِ جنگل رو هم خفه کرده بود. اولین چیزی که به ذهنِ زینب رسید، ترس بود. ترسی خالص و ناگهانی که باعث شد بدنش از سرما بلرزه. تمامِ داستان‌هایی که درباره‌ی این موجودِ افسانه‌ای شنیده بود، مثلِ فیلم از جلو چشمش گذشت؛ داستانِ ارواحِ گم‌شده، جنگل‌هایِ نفرین‌شده و صداهایِ وهم‌آلود.

اما زینب یه دانش‌آموزِ قوی و شجاع بود. ترسش نتونست برای مدتِ طولانی تسلط پیدا کنه. یه نفسِ عمیق کشید و سعی کرد منطقی فکر کنه. “اون فقط یه افسانه‌ است…” با خودش تکرار کرد، هرچند که دیدنِ اون موجودِ عجیب، باورِ منطق رو براش سخت کرده بود. با این حال، غریزه‌ی بقا و روحیه‌ی مبارزه‌جوش، جایِ ترس رو گرفت. دیگه نمی‌خواست فقط یه قربانیِ ترسو باشه. با اراده‌ای که از درس‌هایِ سخت و تمرین‌هایِ مداومش نشأت گرفته بود، بلند شد و با قدم‌هایِ محکم به سمتِ هیروبراین رفت. دستش رو توی جیبش فرو برد و کلنگِ چوبیِ کوچیکش رو که همیشه همراهش بود، بیرون آورد. هنوز نمی‌دونست چطور باید باهاش بجنگه، اما می‌دونست که تسلیم نمی‌شه. آماده بود تا با این سایه‌یِ مرموز رو در رو بشه، هر اتفاقی که قراره بیفته.
دیدگاه ها (۰)

# سایه محافظ ## پارت پنجم ### رویارویی با افسانه کلنگِ چوبی ...

# سایه محافظ## پارت ششم### عبور از درختزینب چند قدم به سمتِ ...

انگار نون خامه‌ایه 🌸بنظرتون گازش بگیری توش خامه هست؟:)

عــــالـــــیــــه 😂😂😂😂😂😂

خبنفسی عمیقمیخوام برم از ویسآرت هم دیگه نمی خوام بکشمروبیکاس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط