# سایه محافظ
# سایه محافظ
## پارت پنجم
### رویارویی با افسانه
کلنگِ چوبی در دستِ لرزانِ زینب، در مقابلِ هیروبراینِ عظیمالجثه، کوچک و بیاهمیت به نظر میرسید. اما ارادهی زینب، از هر کلنگی محکمتر بود. هیروبراین، که انگار از حرکاتِ ناگهانیِ زینب کمی متعجب شده بود، سرش را به آرامی خم کرد. هیچ حرفی نزد، اما سکوتش گویاتر از هر کلامی بود. چشمانِ سفیدش، خیره به زینب، گویی داشتند در عمقِ وجودش کنکاش میکردند.
ناگهان، هیروبراین دستش را بالا آورد. زینب بلافاصله خود را برای ضربهای آماده کرد، اما دستِ هیروبراین به سمتِ جلو نیامد. در عوض، انگشتانِ کشیدهی او، که انگار از جنسِ شب ساخته شده بودند، به سمتِ یکی از درختانِ کهنسالِ کنارِ جنگل اشاره کرد. درخت، که تنهاش پوشیده از خزه و پیچک بود، شروع به لرزیدن کرد. لرزشی خفیف در ابتدا، که به سرعت شدت گرفت.
زینب با حیرت به درخت خیره شده بود. انگار که خودِ طبیعت داشت به فرمانِ هیروبراین واکنش نشان میداد. ریشههای درخت شروع به کنده شدن از زمین کردند و تنهی آن، مانندِ موجودی زنده، به آرامی به سمتِ جلو حرکت کرد. زینب نفسش را حبس کرده بود. این دیگر مبارزه نبود، این نمایشِ قدرتی بود که فراتر از تصوراتِ او بود. هیروبراین، با یک اشاره، طبیعت را رامِ خود کرده بود.
درختِ عظیمالجثه، حالا بینِ زینب و هیروبراین قرار گرفته بود، مانندِ یک سپرِ طبیعی. هیروبراین، با همان نگاهِ خیره، به زینب اشاره کرد که از کنارِ درخت رد شود. انگار که داشت او را به چالش میکشید، نه برایِ جنگیدن، بلکه برایِ عبور. زینب، با قلبی که هنوز تند میزد، اما با ارادهای مصممتر از قبل، به سمتِ درخت رفت. آیا این یک تله بود؟ یا فرصتی برایِ نزدیک شدن به این موجودِ افسانهای؟
## پارت پنجم
### رویارویی با افسانه
کلنگِ چوبی در دستِ لرزانِ زینب، در مقابلِ هیروبراینِ عظیمالجثه، کوچک و بیاهمیت به نظر میرسید. اما ارادهی زینب، از هر کلنگی محکمتر بود. هیروبراین، که انگار از حرکاتِ ناگهانیِ زینب کمی متعجب شده بود، سرش را به آرامی خم کرد. هیچ حرفی نزد، اما سکوتش گویاتر از هر کلامی بود. چشمانِ سفیدش، خیره به زینب، گویی داشتند در عمقِ وجودش کنکاش میکردند.
ناگهان، هیروبراین دستش را بالا آورد. زینب بلافاصله خود را برای ضربهای آماده کرد، اما دستِ هیروبراین به سمتِ جلو نیامد. در عوض، انگشتانِ کشیدهی او، که انگار از جنسِ شب ساخته شده بودند، به سمتِ یکی از درختانِ کهنسالِ کنارِ جنگل اشاره کرد. درخت، که تنهاش پوشیده از خزه و پیچک بود، شروع به لرزیدن کرد. لرزشی خفیف در ابتدا، که به سرعت شدت گرفت.
زینب با حیرت به درخت خیره شده بود. انگار که خودِ طبیعت داشت به فرمانِ هیروبراین واکنش نشان میداد. ریشههای درخت شروع به کنده شدن از زمین کردند و تنهی آن، مانندِ موجودی زنده، به آرامی به سمتِ جلو حرکت کرد. زینب نفسش را حبس کرده بود. این دیگر مبارزه نبود، این نمایشِ قدرتی بود که فراتر از تصوراتِ او بود. هیروبراین، با یک اشاره، طبیعت را رامِ خود کرده بود.
درختِ عظیمالجثه، حالا بینِ زینب و هیروبراین قرار گرفته بود، مانندِ یک سپرِ طبیعی. هیروبراین، با همان نگاهِ خیره، به زینب اشاره کرد که از کنارِ درخت رد شود. انگار که داشت او را به چالش میکشید، نه برایِ جنگیدن، بلکه برایِ عبور. زینب، با قلبی که هنوز تند میزد، اما با ارادهای مصممتر از قبل، به سمتِ درخت رفت. آیا این یک تله بود؟ یا فرصتی برایِ نزدیک شدن به این موجودِ افسانهای؟
- ۲۷
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط