# سایه محافظ
# سایه محافظ
## پارت ششم
### عبور از درخت
زینب چند قدم به سمتِ درختِ عظیم برداشت؛ اما هر قدمش انگار سنگینتر از قبلی بود. تنهی درخت، که هنوز از لرزشِ عجیبش میجوشید، مثلِ یک نگهبانِ خاموش میان او و هیروبراین ایستاده بود. زینب با خودش غر زد:
«آخه این چه وضعشه؟ من اومدم یه نفس بکشم، نه اینکه با درختِ جنزده مسابقهی دو بدم!»
بادِ سردی از لابهلای شاخهها گذشت و موهایش را از زیرِ روسری تکان داد. زینب سریع با دست روسریاش را محکمتر گرفت و زیر لب، با لحنِ کلافه، گفت:
«واقعاً اگه امروز زنده برگردم، باید براش یه تقدیرنامه بنویسن...»
هیروبراین همانطور ساکت ایستاده بود. نه نزدیک میشد، نه عقب میرفت؛ فقط نگاه میکرد. نگاهش بیشتر شبیه یک آزمون بود تا تهدید. زینب نفس عمیقی کشید، کلنگ چوبی را کمی بالا آورد و گفت:
«ببین! من اصلاً حوصلهی این نمایشها رو ندارم. اگه قصدت جنگه، زودتر بگو؛ اگه نه، این درختت رو جمع کن من برم.»
هیروبراین، برای نخستینبار، سرش را کمی به یک سمت خم کرد؛ حرکتی که اگر زینب در حالِ عصبانی نبود، شاید میتوانست بامزه هم به نظر برسد. بعد، با صدایی آرام و خفه، گفت:
«تو میتونی از کنارِ او عبور کنی... اگر نترسی.»
زینب اخم کرد.
«نترسم؟ من؟! من فقط دارم با موجودی حرف میزنم که نصفِ جنگل ازش حساب میبره. و اصلا عقل نداره. این اسمش ترس نیست، اسمش عقلِ سلیمه!»
درخت آهسته به کناری رفت. شاخههایش مثل دستهایی که راه را باز میکنند، کنار کشیدند و میانِ زینب و هیروبراین یک مسیر باریک باز شد. زینب لحظهای مکث کرد. انگار فرصتِ عجیبی بود؛ هم برای فرار، هم برای فهمیدن. با خودش گفت:
«باشه... فقط رد میشم. نه بیشتر. نه کمتر. یه قدم جلو، یه قدم عقب هم نه. اصلاً من آدمِ ریسکپذیری نیستم.»
او قدم در مسیر گذاشت. هر چه جلوتر میرفت، حس میکرد هوا سنگینتر میشود؛ نه از ترس، بلکه از چیزی شبیه راز. سکوت جنگل عمیق شده بود، چنان عمیق که حتی صدای نفسهای خودش را هم میشنید.
در انتهای مسیر، به یک فضای باز رسید؛ جایی که نورِ غروب، مثل رشتههای طلایی از میانِ شاخهها پایین میریخت. وسطِ آن فضای باز، سنگی قدیمی و ترکخورده بود که رویش نشانههایی عجیب حک شده بود. زینب ایستاد و با تعجب به آن خیره شد.
هیروبراین پشتِ سرش آمد؛ بیصدا، مثل سایه.
«اینجا... جاییست که خیلیها جرأتِ آمدن به آن را ندارند.»
زینب برگشت و با نیشخند گفت:
«خب معلومه، چون خیلیها احتمالاً مثل من مجبور نبودن با یه هیروبراینِ مرموز و یه درختِ فرمانبَر سر و کله بزنن.»
برای لحظهای کوتاه، چیزی شبیه خنده از گلوی هیروبراین بیرون آمد. نه خندهی بلند؛ فقط یک لرزش کوتاه در سکوت. بعد به سنگ اشاره کرد.
روی سنگ، نمادهایی بود که انگار با نور کمرنگی میدرخشیدند. زینب خم شد تا بهتر ببیند. با دیدن آنها، ابروهایش بالا پرید.
«این دیگه چیه؟ رمز و رازِ فصلِ بعد؟»
هیروبراین آرام گفت:
«این علامت، برای توست.»
زینب با تعجب به او نگاه کرد.
«برای من؟! من هنوز خودِ امروز رو هضم نکردم، تو میگی اینم برای منه؟»
هیروبراین سکوت کرد. انگار منتظر بود زینب خودش جواب را حدس بزند. و همین سکوت، از هر حرفی سنگینتر بود. زینب انگشتش را روی سنگ کشید. ناگهان نمادها برای یک لحظه روشنتر شدند و لرز خفیفی در زمین افتاد.
زینب عقب پرید.
«اوه اوه... نه، نه، نه! من فقط خواستم ببینم، نه اینکه فعالش کنم!»
هیروبراین یک قدم جلو آمد.
«حالا فهمیدی چرا تو را به اینجا آوردم؟»
زینب چشمهایش را تنگ کرد.
«اگه منظورت اینه که منو بیاری وسطِ یه معما، نه. هنوز نه. ولی دارم حس میکنم خیلی زود قراره پشیمون بشم.»
باد دوباره وزید. اینبار، از دلِ سنگ، صدایی خیلی ضعیف و دور شنیده شد؛ انگار چیزی، از زیرِ زمین، بیدار شده باشد.
زینب و هیروبراین هر دو ساکت ماندند.
و این، فقط شروعِ ماجرا بود...
## پارت ششم
### عبور از درخت
زینب چند قدم به سمتِ درختِ عظیم برداشت؛ اما هر قدمش انگار سنگینتر از قبلی بود. تنهی درخت، که هنوز از لرزشِ عجیبش میجوشید، مثلِ یک نگهبانِ خاموش میان او و هیروبراین ایستاده بود. زینب با خودش غر زد:
«آخه این چه وضعشه؟ من اومدم یه نفس بکشم، نه اینکه با درختِ جنزده مسابقهی دو بدم!»
بادِ سردی از لابهلای شاخهها گذشت و موهایش را از زیرِ روسری تکان داد. زینب سریع با دست روسریاش را محکمتر گرفت و زیر لب، با لحنِ کلافه، گفت:
«واقعاً اگه امروز زنده برگردم، باید براش یه تقدیرنامه بنویسن...»
هیروبراین همانطور ساکت ایستاده بود. نه نزدیک میشد، نه عقب میرفت؛ فقط نگاه میکرد. نگاهش بیشتر شبیه یک آزمون بود تا تهدید. زینب نفس عمیقی کشید، کلنگ چوبی را کمی بالا آورد و گفت:
«ببین! من اصلاً حوصلهی این نمایشها رو ندارم. اگه قصدت جنگه، زودتر بگو؛ اگه نه، این درختت رو جمع کن من برم.»
هیروبراین، برای نخستینبار، سرش را کمی به یک سمت خم کرد؛ حرکتی که اگر زینب در حالِ عصبانی نبود، شاید میتوانست بامزه هم به نظر برسد. بعد، با صدایی آرام و خفه، گفت:
«تو میتونی از کنارِ او عبور کنی... اگر نترسی.»
زینب اخم کرد.
«نترسم؟ من؟! من فقط دارم با موجودی حرف میزنم که نصفِ جنگل ازش حساب میبره. و اصلا عقل نداره. این اسمش ترس نیست، اسمش عقلِ سلیمه!»
درخت آهسته به کناری رفت. شاخههایش مثل دستهایی که راه را باز میکنند، کنار کشیدند و میانِ زینب و هیروبراین یک مسیر باریک باز شد. زینب لحظهای مکث کرد. انگار فرصتِ عجیبی بود؛ هم برای فرار، هم برای فهمیدن. با خودش گفت:
«باشه... فقط رد میشم. نه بیشتر. نه کمتر. یه قدم جلو، یه قدم عقب هم نه. اصلاً من آدمِ ریسکپذیری نیستم.»
او قدم در مسیر گذاشت. هر چه جلوتر میرفت، حس میکرد هوا سنگینتر میشود؛ نه از ترس، بلکه از چیزی شبیه راز. سکوت جنگل عمیق شده بود، چنان عمیق که حتی صدای نفسهای خودش را هم میشنید.
در انتهای مسیر، به یک فضای باز رسید؛ جایی که نورِ غروب، مثل رشتههای طلایی از میانِ شاخهها پایین میریخت. وسطِ آن فضای باز، سنگی قدیمی و ترکخورده بود که رویش نشانههایی عجیب حک شده بود. زینب ایستاد و با تعجب به آن خیره شد.
هیروبراین پشتِ سرش آمد؛ بیصدا، مثل سایه.
«اینجا... جاییست که خیلیها جرأتِ آمدن به آن را ندارند.»
زینب برگشت و با نیشخند گفت:
«خب معلومه، چون خیلیها احتمالاً مثل من مجبور نبودن با یه هیروبراینِ مرموز و یه درختِ فرمانبَر سر و کله بزنن.»
برای لحظهای کوتاه، چیزی شبیه خنده از گلوی هیروبراین بیرون آمد. نه خندهی بلند؛ فقط یک لرزش کوتاه در سکوت. بعد به سنگ اشاره کرد.
روی سنگ، نمادهایی بود که انگار با نور کمرنگی میدرخشیدند. زینب خم شد تا بهتر ببیند. با دیدن آنها، ابروهایش بالا پرید.
«این دیگه چیه؟ رمز و رازِ فصلِ بعد؟»
هیروبراین آرام گفت:
«این علامت، برای توست.»
زینب با تعجب به او نگاه کرد.
«برای من؟! من هنوز خودِ امروز رو هضم نکردم، تو میگی اینم برای منه؟»
هیروبراین سکوت کرد. انگار منتظر بود زینب خودش جواب را حدس بزند. و همین سکوت، از هر حرفی سنگینتر بود. زینب انگشتش را روی سنگ کشید. ناگهان نمادها برای یک لحظه روشنتر شدند و لرز خفیفی در زمین افتاد.
زینب عقب پرید.
«اوه اوه... نه، نه، نه! من فقط خواستم ببینم، نه اینکه فعالش کنم!»
هیروبراین یک قدم جلو آمد.
«حالا فهمیدی چرا تو را به اینجا آوردم؟»
زینب چشمهایش را تنگ کرد.
«اگه منظورت اینه که منو بیاری وسطِ یه معما، نه. هنوز نه. ولی دارم حس میکنم خیلی زود قراره پشیمون بشم.»
باد دوباره وزید. اینبار، از دلِ سنگ، صدایی خیلی ضعیف و دور شنیده شد؛ انگار چیزی، از زیرِ زمین، بیدار شده باشد.
زینب و هیروبراین هر دو ساکت ماندند.
و این، فقط شروعِ ماجرا بود...
- ۱۴
- ۲۵ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط