قیامت میڪند چشمی ڪه می بندد دهانم را
قیامت میڪند چشمی ڪه می بندد دهانم را
شرار عاشقی میسوزد آخر آشیانم را
غزل بیهوده مینالد ؛ قلم بیهوده می ڪوبد
چرا دیگر نمی بیند بهارے در خزانم را
قفسهاے جدایی شد ڪتاب شعر و دیوانم
چه میداند ڪه میلرزد دو دنیا و جهانم را
به باران گفته میبارم همین چشمان بیمارم
ڪه میدانم ڪه میداند غم درد و فغانم را
گناه ڪردهِ میدانی تمام عشق و مستی را
بزن شلاق نادانی ؛ ببر نام و نشانم را
بدان عاشق نه بیمار و نه در بند شیاطین ست
بیا بنشین ؛ بیا بشنو ؛ صداے آن اذانم را
شرار عاشقی میسوزد آخر آشیانم را
غزل بیهوده مینالد ؛ قلم بیهوده می ڪوبد
چرا دیگر نمی بیند بهارے در خزانم را
قفسهاے جدایی شد ڪتاب شعر و دیوانم
چه میداند ڪه میلرزد دو دنیا و جهانم را
به باران گفته میبارم همین چشمان بیمارم
ڪه میدانم ڪه میداند غم درد و فغانم را
گناه ڪردهِ میدانی تمام عشق و مستی را
بزن شلاق نادانی ؛ ببر نام و نشانم را
بدان عاشق نه بیمار و نه در بند شیاطین ست
بیا بنشین ؛ بیا بشنو ؛ صداے آن اذانم را
- ۱.۵k
- ۱۳ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط