قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[۲۶]
قاتل زنجیرای من ⛓️🩸[۲۶]
[ویو ا/ت ]
از شدت درد و خفگی بیدار شدم که کل دشیب رو یادماومد اشک هایم سرازیر شده هق میزدم آروم تا تهیونگ بیدار نشه سعی کردم دست هاش رو بزنم کنار نشده خیلی سفت بغل کرده بود همینجوری موندم که تهیونگ دست هاش رو دور از کمرم باز کرده رفت بیرون من موندم و خودم توجه زیادی بهم نکرد که سریع دوید ام تو حمومه شروع کردم به دوش گرفتن بعد از روش زخم هام رو دوباره پانسمان کرده ام یه دور به خودم رسیدم که گوشیم از طرف یه ناشناس پيام دریافت کردم 《 ناشناس؛ اگه بفهمی قاتل مامانت کیه ؟اگه همون کسی که کنارش نفس بکشی قاتل مامانت باشه چه حسی داره 》
ذهن دخترک بدجور درگیر شده سعی کرد آروم باشه ولی نمیشده ذهنش خل میکرد شاید باشه ولی نمی دونست تحمت الکی بزنه سعی کرد فراموش کنه نتونسته با خودش تکرار کرد کار تهیونگ نیست نه ولی نمی تونسته ت جایی که اشک هاش جاری شده یه حس داشت تنفر بین عشق کدوم شون باید انتخاب میکرد تنفر رو یا عشق رو مونده بود ولی نمی دونست تهیونگ بهش حس داره یا نه پس تنفر انتخاب کرده سعی وانمود کنه جوری آره خوشحاله ولی تا وقتی بفهمه درست بود یا نه آره ساعت ها نشسته بود به یه گوشه زل زده بود جوری که خدمتکار میومدن تو اتاق نگران حالسش میشدن هرکی می پرسید
چیشده بلنده از سر عصبانیت جواب شو میداد به خدمتکار تا وقتی با خبر تهیونگ نمیاد شب اینجوری یه فرصت بوو بفهمه واقعن قاتل مادرش هست یا نه
پس بلند شده شروع کرد به تحقیق کردن جوری بیشتر نزدیک تر میشده تا وقتی فهمید تهیونگ مافیا هست درسته ذهن اش تصور میکرد قرار چجوری تهیونگ رو بکشه ولی نمی تونسته چطور قرار پیش ببره پس سعی کرد مخفیانه مدرک جمع کنه جوری به تونه تهیونگ رو بزنه به زمین درسته دخترک داستان تصمیم داشت جوری تهیونگ رو زجر بده تا انتقام مرگمان مامانش رو بگیره همینجوری تو فکر بود که در عمارت یهویی باز میشه تهیونگ کت مشکی اش خونی شده با پیرهن مردونه لک هایی خون نقاشی شده بود که به دست اش چاقو خونی به چشمای کشیده سرده اش نگاه کرد یه لبخند سادیسمی که تهیونگ با لحن سرد اش لب زد 《_ بلخره فهمیدی دارلینگ کوچولو میدونم بارها تو ذهنت نقش کشتن من رو کشیدی ولی امروز قرار باهمدیگه بمیریم دارلینگ کوچولو 》
دخترک عقب قدم میرفت تهیونگ نزدیک میشده جوری دخترک تو دیوار حصار شده تهیونگ زانو زده چاقو رو داد دست اش با چشماش تیز سرد اش زل زده خوب میده چطور ترسید لب زد با لحن مهربون، گریه 《_ بزن بکشه منو ولی بدون از وقتی دیدمت عاشقت شدم اون چشمای خوشگلت ولی نباید میفهمیدی دارلینگ مادرت به بابات خیانت گرد اونم با بابای منه باعث شده مامانم با یکی خيانت کنه بمیره آره من انتقام گرفتم فقط دارلینگ کوچولو وقت شه در کنار همه با در بغل هم بمیریم تا اون دنیا در کنار هم شاد باشیم بدون هیچ تنفری فقط عاشق همه باشیم پرنسس 》*لبخند تلخ *
ا/ت تو شک با حرف تهیونگ ولی اونم با جرعت به چشمای تهیونگ نگاه گرد لب زد 《+ نمی دونم ولی تو شک ام ببخشید تهیونگ نمی تونم بگم چقدر دوستت دارم این آخرین لحظه نفس کشیدن در کنار همه هستیم دوستت دارم تهیونگا 》*لبخند تلخ *
اینجا بود یه بوس تلخ شروع شده از تنفر یا عشق اون دو زوج لب های ام متصل شده بود که چاقوی دست ا/ت به شکم خودش رفت با لبخند تلخ به تهیونگ زل زده دست شو روی صورت تهیونگ گذاشته چشماش رو بست جنازه دخترک افتاده بود تو بغل تهیونگ که همون چاقو برداشت فرو کرد تو قلبش با لبخند تلخ لب زد :《_ تو این دنیا وقتی تو نباشی چرا باید نفس بکشم؛》چشماش رو بست در کنار جنازه سرده بی جون دخترک افتاد در کنار هم پایان رسیدن کسی نمی دونست چیشده دخترک و پسرک اون دنیا در کنار هم شاد ان یا رسیدن به هم یا مثل این
دنیا بی رحم بود ....
سلامممم فکر نمی کردم اینجوری قاتل زنجیرای من رو تمومه کنم ولی اومید وارم خوشتون اومده باشه ؛)
قرار بود تعداد پارت ۵۰ تا ولی هیچ ایده ای نداشتم تا اینکه به این قسمت رسیدم قلم ام کم کمبه پایان داستان رسید ؛)🤓❤️🩹
و اینکه دارم می بیبنم حمایت ها خیلی کم شده ولی اگه درخواستی چندپارتی یا اینها داشتین می تونید تو کامنت ها بگین یا پی ممنون میشم؛)🐈⬛🤓❤️🩹
[ویو ا/ت ]
از شدت درد و خفگی بیدار شدم که کل دشیب رو یادماومد اشک هایم سرازیر شده هق میزدم آروم تا تهیونگ بیدار نشه سعی کردم دست هاش رو بزنم کنار نشده خیلی سفت بغل کرده بود همینجوری موندم که تهیونگ دست هاش رو دور از کمرم باز کرده رفت بیرون من موندم و خودم توجه زیادی بهم نکرد که سریع دوید ام تو حمومه شروع کردم به دوش گرفتن بعد از روش زخم هام رو دوباره پانسمان کرده ام یه دور به خودم رسیدم که گوشیم از طرف یه ناشناس پيام دریافت کردم 《 ناشناس؛ اگه بفهمی قاتل مامانت کیه ؟اگه همون کسی که کنارش نفس بکشی قاتل مامانت باشه چه حسی داره 》
ذهن دخترک بدجور درگیر شده سعی کرد آروم باشه ولی نمیشده ذهنش خل میکرد شاید باشه ولی نمی دونست تحمت الکی بزنه سعی کرد فراموش کنه نتونسته با خودش تکرار کرد کار تهیونگ نیست نه ولی نمی تونسته ت جایی که اشک هاش جاری شده یه حس داشت تنفر بین عشق کدوم شون باید انتخاب میکرد تنفر رو یا عشق رو مونده بود ولی نمی دونست تهیونگ بهش حس داره یا نه پس تنفر انتخاب کرده سعی وانمود کنه جوری آره خوشحاله ولی تا وقتی بفهمه درست بود یا نه آره ساعت ها نشسته بود به یه گوشه زل زده بود جوری که خدمتکار میومدن تو اتاق نگران حالسش میشدن هرکی می پرسید
چیشده بلنده از سر عصبانیت جواب شو میداد به خدمتکار تا وقتی با خبر تهیونگ نمیاد شب اینجوری یه فرصت بوو بفهمه واقعن قاتل مادرش هست یا نه
پس بلند شده شروع کرد به تحقیق کردن جوری بیشتر نزدیک تر میشده تا وقتی فهمید تهیونگ مافیا هست درسته ذهن اش تصور میکرد قرار چجوری تهیونگ رو بکشه ولی نمی تونسته چطور قرار پیش ببره پس سعی کرد مخفیانه مدرک جمع کنه جوری به تونه تهیونگ رو بزنه به زمین درسته دخترک داستان تصمیم داشت جوری تهیونگ رو زجر بده تا انتقام مرگمان مامانش رو بگیره همینجوری تو فکر بود که در عمارت یهویی باز میشه تهیونگ کت مشکی اش خونی شده با پیرهن مردونه لک هایی خون نقاشی شده بود که به دست اش چاقو خونی به چشمای کشیده سرده اش نگاه کرد یه لبخند سادیسمی که تهیونگ با لحن سرد اش لب زد 《_ بلخره فهمیدی دارلینگ کوچولو میدونم بارها تو ذهنت نقش کشتن من رو کشیدی ولی امروز قرار باهمدیگه بمیریم دارلینگ کوچولو 》
دخترک عقب قدم میرفت تهیونگ نزدیک میشده جوری دخترک تو دیوار حصار شده تهیونگ زانو زده چاقو رو داد دست اش با چشماش تیز سرد اش زل زده خوب میده چطور ترسید لب زد با لحن مهربون، گریه 《_ بزن بکشه منو ولی بدون از وقتی دیدمت عاشقت شدم اون چشمای خوشگلت ولی نباید میفهمیدی دارلینگ مادرت به بابات خیانت گرد اونم با بابای منه باعث شده مامانم با یکی خيانت کنه بمیره آره من انتقام گرفتم فقط دارلینگ کوچولو وقت شه در کنار همه با در بغل هم بمیریم تا اون دنیا در کنار هم شاد باشیم بدون هیچ تنفری فقط عاشق همه باشیم پرنسس 》*لبخند تلخ *
ا/ت تو شک با حرف تهیونگ ولی اونم با جرعت به چشمای تهیونگ نگاه گرد لب زد 《+ نمی دونم ولی تو شک ام ببخشید تهیونگ نمی تونم بگم چقدر دوستت دارم این آخرین لحظه نفس کشیدن در کنار همه هستیم دوستت دارم تهیونگا 》*لبخند تلخ *
اینجا بود یه بوس تلخ شروع شده از تنفر یا عشق اون دو زوج لب های ام متصل شده بود که چاقوی دست ا/ت به شکم خودش رفت با لبخند تلخ به تهیونگ زل زده دست شو روی صورت تهیونگ گذاشته چشماش رو بست جنازه دخترک افتاده بود تو بغل تهیونگ که همون چاقو برداشت فرو کرد تو قلبش با لبخند تلخ لب زد :《_ تو این دنیا وقتی تو نباشی چرا باید نفس بکشم؛》چشماش رو بست در کنار جنازه سرده بی جون دخترک افتاد در کنار هم پایان رسیدن کسی نمی دونست چیشده دخترک و پسرک اون دنیا در کنار هم شاد ان یا رسیدن به هم یا مثل این
دنیا بی رحم بود ....
سلامممم فکر نمی کردم اینجوری قاتل زنجیرای من رو تمومه کنم ولی اومید وارم خوشتون اومده باشه ؛)
قرار بود تعداد پارت ۵۰ تا ولی هیچ ایده ای نداشتم تا اینکه به این قسمت رسیدم قلم ام کم کمبه پایان داستان رسید ؛)🤓❤️🩹
و اینکه دارم می بیبنم حمایت ها خیلی کم شده ولی اگه درخواستی چندپارتی یا اینها داشتین می تونید تو کامنت ها بگین یا پی ممنون میشم؛)🐈⬛🤓❤️🩹
- ۶۷۶
- ۱۱ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط