نام: قرارداد نفرت
نام: قرارداد نفرت
Part:80
راهروی زیرزمین تاریک و ساکت بود.
فقط نور کمرنگ چراغهای اضطراری روی دیوارها افتاده بود.
همه با فاصله از هم حرکت میکردن.
جینوو جلوتر بود.
هانا و تهیونگ سمت دیگهی راهرو رو بررسی میکردن.
ا/ت و جونگکوک هم کنار هم حرکت میکردن.
جونگکوک آروم گفت:
«ازم دور نشو.»
ا/ت با وجود نگرانی لبخند کجی زد.
«فکر نکن چون یه بار کمکم کردی، دیگه حرفگوشکن شدم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«الان وقتش نیست.»
ا/ت برای اولین بار جواب نداد.
---
ناگهان صدای بلندی از انتهای ساختمان پیچید.
همه ایستادن.
جینوو سریع گفت:
«پراکنده بشید! مسیرها رو بررسی کنید!»
چند ثانیه بعد، همه از مسیرهای مختلف حرکت کردن.
ا/ت برگشت سمت جونگکوک.
«هانا کجاست؟»
جونگکوک اطراف رو نگاه کرد.
«نمیدونم.»
«تهیونگ؟»
«اونم نیست.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«عالیه... همه رو گم کردیم.»
جونگکوک دستش رو گرفت.
«آروم باش. پیداشون میکنیم.»
---
چند قدم جلوتر رفتن.
صدای برخورد چیزی از پشت سرشون اومد.
ا/ت برگشت.
«جونگکوک؟»
جونگکوک سریع گفت:
«نیا جلو.»
اما ا/ت جلو رفت.
«چی شده؟»
در همون لحظه صدای بلندی توی راهرو پیچید.
جونگکوک فقط فرصت کرد ا/ت رو کنار بکشه.
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
صدای برخورد.
جونگکوک تعادلش رو از دست داد.
و روی زمین افتاد.
«جونگکوک!»
ا/ت سریع سمتش دوید.
اما جونگکوک تکون نخورد.
ا/ت با دستهای لرزون بازوش رو گرفت.
«هی... جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
«جونگکوک، بلند شو.»
باز هم سکوت.
ا/ت با ترس کمکش کرد تا به پشت برگرده.
چشمهاش بسته بود.
«نه... نه، نه، نه.»
ا/ت کنار جونگکوک زانو زد.
صدای تیراندازی از جایی دورتر توی ساختمان پیچید.
ا/ت با وحشت به اطراف نگاه کرد.
اما دوباره برگشت سمت جونگکوک.
پالتوش رو سریع درآورد و زیر سرش گذاشت.
دستش رو گرفت.
«جونگکوک... خواهش میکنم بیدار شو.»
صدای ا/ت میلرزید.
«تو نمیتونی الان این کارو بکنی... شنیدی؟»
اشکهاش رو سریع پاک کرد.
«همین الان چشماتو باز کن.»
اما جونگکوک هنوز جوابی نمیداد.
ا/ت با دست لرزون بیسیم رو برداشت.
«تهیونگ...؟»
چند ثانیه فقط صدای خشخش اومد.
«تهیونگ، صدای منو داری؟»
ناگهان صدای تهیونگ از بیسیم شنیده شد.
«ا/ت؟ کجایی؟»
صدای ا/ت شکست.
«خودتونو برسونین اینجا.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ سریع پرسید:
«چی شده؟»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«جونگکوک... حالش خوب نیست.»
صدای تهیونگ کاملاً جدی شد.
«کجایین؟»
ا/ت با وحشت اطراف رو نگاه کرد.
راهروی تاریک.
چند در بسته.
دیوارهای قدیمی.
«نمیدونم... مسیر رو گم کردیم.»
هانا صدای ا/ت رو از بیسیم شنید.
«ا/ت، آروم باش. یه نشونه پیدا کن.»
ا/ت به اطراف نگاه کرد.
چشمش به شمارهی بزرگی روی یکی از دیوارها افتاد.
«راهروی B... کنار در شماره هفده.»
تهیونگ گفت:
«همونجا بمونین. داریم میایم.»
بیسیم قطع شد.
---
ا/ت دوباره کنار جونگکوک نشست.
دستش رو محکم گرفت.
«شنیدی؟ دارن میان.»
هیچ جوابی نیومد.
ا/ت سرش رو پایین انداخت.
«تو همیشه میگفتی نمیذاری اتفاقی برا خودم و خودت بیوفته...»
صدای آرومش شکست.
«پس الان خودت چرا جواب نمیدی؟»
چند قطره اشک روی دست جونگکوک افتاد.
ا/ت سریع صورتش رو پاک کرد.
«من هنوز هزار تا حرف باهات دارم.»
سکوت.
«هنوز باید سر پلیاستیشن ازت ببرم.»
لبخند تلخی زد.
«هنوز باید اعصابتو خورد کنم.»
دست جونگکوک رو محکمتر گرفت.
«پس بیدار شو... باشه؟»
همون لحظه...
صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.
ا/ت سریع سرش رو بلند کرد.
قدمها نزدیکتر میشدن.
یکی...
دو تا...
شاید بیشتر.
ا/ت با نگرانی به تاریکی خیره شد.
نمیدونست کسانی که نزدیک میشن...
هانا و تهیونگ هستن؟
یا کسی که تمام این مدت دنبالش بودن.
و ا/ت تنها کاری که میتونست بکنه این بود که کنار جونگکوک بمونه.
ادامه دارد...
Part:80
راهروی زیرزمین تاریک و ساکت بود.
فقط نور کمرنگ چراغهای اضطراری روی دیوارها افتاده بود.
همه با فاصله از هم حرکت میکردن.
جینوو جلوتر بود.
هانا و تهیونگ سمت دیگهی راهرو رو بررسی میکردن.
ا/ت و جونگکوک هم کنار هم حرکت میکردن.
جونگکوک آروم گفت:
«ازم دور نشو.»
ا/ت با وجود نگرانی لبخند کجی زد.
«فکر نکن چون یه بار کمکم کردی، دیگه حرفگوشکن شدم.»
جونگکوک نگاهش کرد.
«الان وقتش نیست.»
ا/ت برای اولین بار جواب نداد.
---
ناگهان صدای بلندی از انتهای ساختمان پیچید.
همه ایستادن.
جینوو سریع گفت:
«پراکنده بشید! مسیرها رو بررسی کنید!»
چند ثانیه بعد، همه از مسیرهای مختلف حرکت کردن.
ا/ت برگشت سمت جونگکوک.
«هانا کجاست؟»
جونگکوک اطراف رو نگاه کرد.
«نمیدونم.»
«تهیونگ؟»
«اونم نیست.»
ا/ت نفس عمیقی کشید.
«عالیه... همه رو گم کردیم.»
جونگکوک دستش رو گرفت.
«آروم باش. پیداشون میکنیم.»
---
چند قدم جلوتر رفتن.
صدای برخورد چیزی از پشت سرشون اومد.
ا/ت برگشت.
«جونگکوک؟»
جونگکوک سریع گفت:
«نیا جلو.»
اما ا/ت جلو رفت.
«چی شده؟»
در همون لحظه صدای بلندی توی راهرو پیچید.
جونگکوک فقط فرصت کرد ا/ت رو کنار بکشه.
همهچیز توی چند ثانیه اتفاق افتاد.
صدای برخورد.
جونگکوک تعادلش رو از دست داد.
و روی زمین افتاد.
«جونگکوک!»
ا/ت سریع سمتش دوید.
اما جونگکوک تکون نخورد.
ا/ت با دستهای لرزون بازوش رو گرفت.
«هی... جونگکوک؟»
جوابی نیومد.
«جونگکوک، بلند شو.»
باز هم سکوت.
ا/ت با ترس کمکش کرد تا به پشت برگرده.
چشمهاش بسته بود.
«نه... نه، نه، نه.»
ا/ت کنار جونگکوک زانو زد.
صدای تیراندازی از جایی دورتر توی ساختمان پیچید.
ا/ت با وحشت به اطراف نگاه کرد.
اما دوباره برگشت سمت جونگکوک.
پالتوش رو سریع درآورد و زیر سرش گذاشت.
دستش رو گرفت.
«جونگکوک... خواهش میکنم بیدار شو.»
صدای ا/ت میلرزید.
«تو نمیتونی الان این کارو بکنی... شنیدی؟»
اشکهاش رو سریع پاک کرد.
«همین الان چشماتو باز کن.»
اما جونگکوک هنوز جوابی نمیداد.
ا/ت با دست لرزون بیسیم رو برداشت.
«تهیونگ...؟»
چند ثانیه فقط صدای خشخش اومد.
«تهیونگ، صدای منو داری؟»
ناگهان صدای تهیونگ از بیسیم شنیده شد.
«ا/ت؟ کجایی؟»
صدای ا/ت شکست.
«خودتونو برسونین اینجا.»
چند ثانیه سکوت شد.
تهیونگ سریع پرسید:
«چی شده؟»
ا/ت به جونگکوک نگاه کرد.
«جونگکوک... حالش خوب نیست.»
صدای تهیونگ کاملاً جدی شد.
«کجایین؟»
ا/ت با وحشت اطراف رو نگاه کرد.
راهروی تاریک.
چند در بسته.
دیوارهای قدیمی.
«نمیدونم... مسیر رو گم کردیم.»
هانا صدای ا/ت رو از بیسیم شنید.
«ا/ت، آروم باش. یه نشونه پیدا کن.»
ا/ت به اطراف نگاه کرد.
چشمش به شمارهی بزرگی روی یکی از دیوارها افتاد.
«راهروی B... کنار در شماره هفده.»
تهیونگ گفت:
«همونجا بمونین. داریم میایم.»
بیسیم قطع شد.
---
ا/ت دوباره کنار جونگکوک نشست.
دستش رو محکم گرفت.
«شنیدی؟ دارن میان.»
هیچ جوابی نیومد.
ا/ت سرش رو پایین انداخت.
«تو همیشه میگفتی نمیذاری اتفاقی برا خودم و خودت بیوفته...»
صدای آرومش شکست.
«پس الان خودت چرا جواب نمیدی؟»
چند قطره اشک روی دست جونگکوک افتاد.
ا/ت سریع صورتش رو پاک کرد.
«من هنوز هزار تا حرف باهات دارم.»
سکوت.
«هنوز باید سر پلیاستیشن ازت ببرم.»
لبخند تلخی زد.
«هنوز باید اعصابتو خورد کنم.»
دست جونگکوک رو محکمتر گرفت.
«پس بیدار شو... باشه؟»
همون لحظه...
صدای قدمهایی از انتهای راهرو شنیده شد.
ا/ت سریع سرش رو بلند کرد.
قدمها نزدیکتر میشدن.
یکی...
دو تا...
شاید بیشتر.
ا/ت با نگرانی به تاریکی خیره شد.
نمیدونست کسانی که نزدیک میشن...
هانا و تهیونگ هستن؟
یا کسی که تمام این مدت دنبالش بودن.
و ا/ت تنها کاری که میتونست بکنه این بود که کنار جونگکوک بمونه.
ادامه دارد...
- ۳۳۲
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط