ادامه پارت ۳۱
جونگکوک درِ کمد رو باز کرد، یه لباسِ گرونقیمت درآورد و داد دستم. «بپوش. قراره بریم شام بخوریم. با هم. مثلِ دو تا آدمِ متمدن. دیگه از اون «ببخشید»هایِ رو مخ خبری نیست، نه؟ چون حالا دیگه میدونی جات کجاست.»
لباس رو گرفتم. حس کردم روحم همونجا، روی اون تخت، جا مونده. فقط زیرِ لب گفتم: «باشه.»
جونگکوک از دیدنِ این تهیونگِ مطیع، اونقدر ذوقزده بود که حتی نتونست خوشحالیش رو پنهان کنه. ولی اون نمیدونست… اون نمیدونست که وقتی یه آدم دیگه چیزی برای از دست دادن نداره، وقتی کاملاً میشکنه، ممکنه خیلی خطرناکتر بشه.
من تسلیم شده بودم، ولی این پایان نبود. این فقط… «شروعِ یه بازیِ جدید» بود که توش، من دیگه «قربانی» نبودم؛ من فقط یه «بازیکنِ صبور» بودم.
[پایان پارت ۳۱]
لباس رو گرفتم. حس کردم روحم همونجا، روی اون تخت، جا مونده. فقط زیرِ لب گفتم: «باشه.»
جونگکوک از دیدنِ این تهیونگِ مطیع، اونقدر ذوقزده بود که حتی نتونست خوشحالیش رو پنهان کنه. ولی اون نمیدونست… اون نمیدونست که وقتی یه آدم دیگه چیزی برای از دست دادن نداره، وقتی کاملاً میشکنه، ممکنه خیلی خطرناکتر بشه.
من تسلیم شده بودم، ولی این پایان نبود. این فقط… «شروعِ یه بازیِ جدید» بود که توش، من دیگه «قربانی» نبودم؛ من فقط یه «بازیکنِ صبور» بودم.
[پایان پارت ۳۱]
- ۲.۲k
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط