رمان گناه عشق❌🍷
رمان گناه عشق❌🍷
پارت: ۴۴
ارسلان: راستش. من فرداشب یک مهمونی دعوت شدم. که اونجا مادر مهگل یا همون زن دوم بابام اونجا هست. یعنی درواقع مهمونی شایان هست. و مهگلم که خواهرشه اونجاست. ازت میخوام که اونجا اعنوان رل من حضور داشته. باشی و
به من کمک کنی تا هم مهگل رو از شر خودم خلاص کنم. هم تورو از شر شایان.
دیانا: یعنی واقعا فکر کردی بعد اون کاری که باهم کردی. با مهگل به من خیانت کردی این کارو برات میکنم؟
سرم رو برم جلوش جوری که صورت با سارتم ۱میلی متر فاصله داشت. چشامو ریز کردم و گفتم:
ارسلان: توکه برات مهم نبود چیشد. حرف از خیانت میزنی؟
دیانا: هنوزم برام مهم نیست.
ارسلان: جوجهه. اگر برات مهم نبود از لب گرفتن من با مهگل ناراحت نمیشدی
دیانا: هه لبو که تو باهمه میگیری.
دیانا*نمیدونم چرا اما میخواستم ارسلان رو یکم رامش کنم. جوری که خرم بشه. بخواطر همین سرم رو بیشتر نزدیکش کردم.و باچشای خومار گفتم:
دیانا: درسته؟
ارسلان خمار خمار بود. با صدای دورگه گفت:
ارسلان: درسته. ولی توکه از لب گرفتن میترسی؛
دیانا: من؟!
ارسلان: بله تا حالا خودت به رضایت بامن لب نگرفتی جوجههه.
دیانا: خب خب.
ارسلان: خب خب نکن میترسی.
دیانا: من از هیچکس یا هیچ جیزی نمیترسم.
برای اینکه بهش صابت کنم. دستم رو بردم دور گرنش و....
.........؟...........؟.........
پارت: ۴۴
ارسلان: راستش. من فرداشب یک مهمونی دعوت شدم. که اونجا مادر مهگل یا همون زن دوم بابام اونجا هست. یعنی درواقع مهمونی شایان هست. و مهگلم که خواهرشه اونجاست. ازت میخوام که اونجا اعنوان رل من حضور داشته. باشی و
به من کمک کنی تا هم مهگل رو از شر خودم خلاص کنم. هم تورو از شر شایان.
دیانا: یعنی واقعا فکر کردی بعد اون کاری که باهم کردی. با مهگل به من خیانت کردی این کارو برات میکنم؟
سرم رو برم جلوش جوری که صورت با سارتم ۱میلی متر فاصله داشت. چشامو ریز کردم و گفتم:
ارسلان: توکه برات مهم نبود چیشد. حرف از خیانت میزنی؟
دیانا: هنوزم برام مهم نیست.
ارسلان: جوجهه. اگر برات مهم نبود از لب گرفتن من با مهگل ناراحت نمیشدی
دیانا: هه لبو که تو باهمه میگیری.
دیانا*نمیدونم چرا اما میخواستم ارسلان رو یکم رامش کنم. جوری که خرم بشه. بخواطر همین سرم رو بیشتر نزدیکش کردم.و باچشای خومار گفتم:
دیانا: درسته؟
ارسلان خمار خمار بود. با صدای دورگه گفت:
ارسلان: درسته. ولی توکه از لب گرفتن میترسی؛
دیانا: من؟!
ارسلان: بله تا حالا خودت به رضایت بامن لب نگرفتی جوجههه.
دیانا: خب خب.
ارسلان: خب خب نکن میترسی.
دیانا: من از هیچکس یا هیچ جیزی نمیترسم.
برای اینکه بهش صابت کنم. دستم رو بردم دور گرنش و....
.........؟...........؟.........
- ۴.۷k
- ۲۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط