★彡 Part 46 彡★
★彡 Part 46 彡★
مدتی بعد از شام، همه تو سالن بودیم و هرکس یکی از مبل ها رو اشغال کرده بود.
هیوری درگیر اینستاگرامش بود و رینا و پدر، به طرز عجیبی به همدیگه نگاه میکردن. من هم از وقتی شام تموم شده تا الان، این سه نفر رو زیر نظر گرفتم.
پوفی کردم و گفتم: دیر وقته، نمی خواید بخوابید؟
"اوه چرا، بهتره بریم آماده بشیم. اتاق ما همون اتاق بالاست دیگه نه؟"
"اوهوم."
مخاطب سوال هیوری پدرم بود. با این حال من جواب دادم.
نگاه سنگین پدر و رینا به قدری روی هم بود که صدا های اطراف رو نمی شنیدن.
دستم رو روی بازم رینا گذاشتم و تکونی بهش دادم.
سوالی نگام کرد که گفتم: بخوابیم؟
به جای اینکه به من جواب بده به پدرم برای آخرین بار نگاهی انداخت و بعد گفت: آره... بخوابیم
پدر از جاش بلند شد. بعد هیوری، من، و در آخر رینا.
رینا خواست اولین نفر به سمت اتاقش پا پیش کنه که مچ دستش رو گرفتم.
با ابرو های بالارفته نگاهم کرد.
"یه چند لحظه بمون. باهات کار دارم."
بیحال سرش رو تکون و چند قدم رفته اش رو برگشت و کنارم ایستاد.
هیوری و پدر به سمت اتاق مهمان رفتن و آخرین صدا، صدای آروم شب بخیر گفتن هیوری بود.
سکوت جایگاهی بین من و رینا برای خودش باز کرد.
رینا خسته تر از اون بود که بخواد باهام چونه بزنه و ازم سوال بپرسه. و من، دلیل سکوتم برای این بود که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم!
نمیدونم چرا یهو گفتم نره، اما دلم نمی خواست تنها بخوابه. حداقل امشب.
رینا که انگار خسته بود، آروم سوال کرد: چیکارم داشتی؟
صداش به سان زمزمه بود. طوری که خودمم به سختی شنیدم.
اما الان چی باید میگفتم؟
"خب ... خواستم بگم ... نباید تو اون اتاق بخوابی."
"ببخشید؟"
"ببین، درسته عمارت بزرگه، ولی اتاق هاش کمه. و از اونجایی که دفعه ی قبل بهت حمله شد نمیتونی تنها بخوابی."
"ولی..."
"گوش کن رینا، پدرم و هیوری به اتاق تو رفتن و اتاق های دیگه کثیف و خالی از هرگونه امکانات هستن."
مکثی کردم و پرسیدم: میخوای، پیش من بخوابی؟
مدتی بعد از شام، همه تو سالن بودیم و هرکس یکی از مبل ها رو اشغال کرده بود.
هیوری درگیر اینستاگرامش بود و رینا و پدر، به طرز عجیبی به همدیگه نگاه میکردن. من هم از وقتی شام تموم شده تا الان، این سه نفر رو زیر نظر گرفتم.
پوفی کردم و گفتم: دیر وقته، نمی خواید بخوابید؟
"اوه چرا، بهتره بریم آماده بشیم. اتاق ما همون اتاق بالاست دیگه نه؟"
"اوهوم."
مخاطب سوال هیوری پدرم بود. با این حال من جواب دادم.
نگاه سنگین پدر و رینا به قدری روی هم بود که صدا های اطراف رو نمی شنیدن.
دستم رو روی بازم رینا گذاشتم و تکونی بهش دادم.
سوالی نگام کرد که گفتم: بخوابیم؟
به جای اینکه به من جواب بده به پدرم برای آخرین بار نگاهی انداخت و بعد گفت: آره... بخوابیم
پدر از جاش بلند شد. بعد هیوری، من، و در آخر رینا.
رینا خواست اولین نفر به سمت اتاقش پا پیش کنه که مچ دستش رو گرفتم.
با ابرو های بالارفته نگاهم کرد.
"یه چند لحظه بمون. باهات کار دارم."
بیحال سرش رو تکون و چند قدم رفته اش رو برگشت و کنارم ایستاد.
هیوری و پدر به سمت اتاق مهمان رفتن و آخرین صدا، صدای آروم شب بخیر گفتن هیوری بود.
سکوت جایگاهی بین من و رینا برای خودش باز کرد.
رینا خسته تر از اون بود که بخواد باهام چونه بزنه و ازم سوال بپرسه. و من، دلیل سکوتم برای این بود که هیچ حرفی برای گفتن نداشتم!
نمیدونم چرا یهو گفتم نره، اما دلم نمی خواست تنها بخوابه. حداقل امشب.
رینا که انگار خسته بود، آروم سوال کرد: چیکارم داشتی؟
صداش به سان زمزمه بود. طوری که خودمم به سختی شنیدم.
اما الان چی باید میگفتم؟
"خب ... خواستم بگم ... نباید تو اون اتاق بخوابی."
"ببخشید؟"
"ببین، درسته عمارت بزرگه، ولی اتاق هاش کمه. و از اونجایی که دفعه ی قبل بهت حمله شد نمیتونی تنها بخوابی."
"ولی..."
"گوش کن رینا، پدرم و هیوری به اتاق تو رفتن و اتاق های دیگه کثیف و خالی از هرگونه امکانات هستن."
مکثی کردم و پرسیدم: میخوای، پیش من بخوابی؟
- ۳۳۲
- ۳۱ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط