رمان خرس عسلی پارت ۱۴
رمان خرس عسلی پارت ۱۴
ویو تهیونگ
و همین کافی بود که به زنده بودنش شک نکنم و از طرفی
نگران حال جین بودم چون تقریباً سه ماهه که ندیدمش و واقعا نگرانشم
وضعیت خودم دوچندان خوب نیست ولی باید قوی باشم و امروز دوباره رفتم
پیش جیمین که فهمیدم ملاقاتی داره و برای اینکه اشنا بودم با وجود
اینکه ملاقاتی بیشتری داشت اجازه دادن برم داخل و با یه مرد سن بلا روبه رو شدم
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت
فرد ناشناس: سلام پسرم
ته : سلام من شمارو این جا ندیدم اقا
فرد ناشناس: من پدر جیمینم
ته : چی واقعا من خانم تون رو دیدم ولی شما همراهش نبودید
( پدر جیمین ـــــــــــــ پ،ج )
پ،ج : ما از هم جدا شدیم
ته : اها واقعا متاسفم نباید این موضوع رو وسط میکشیدم
پ،ج : اشکالی نداره
پ،ج : همش تقصیر اون مرد بی عرضس که پسرم به این حال افتاده
ته : منظورتون یونگیه
پ،ج: اره من به اون مرد اعتماد کردم و پسرمو بهش سپردم ولی اون در عوض اونو به این حال درآورد
ته : ولی اون که گناهی نداره
پ،ج : همش تقصیر اونه اگه یه روز برگردم عقب بهش همچین فرصتی نمیدم
پ،ج : بسیار خب ظاهراً نمیخواد حرفی بزنه ممنون که مراقبشی مرد جوان من دیگه میرم
و رفت
و این تهیونگ بود که توی فکر فرو رفت اگه اونم فرصتی برای برگشت
به گذشته داشت چی اگه اون روز نمیزاشت کوک بره چی یعنی الان کنارش بود
بیخیال این فکرها شد رفت و کنار جیمین نشست اون میدونست
که حتی اگه تا فردا صبح با جیمین حرف بزنه بازم جیمین فقط میگفت
زدی زیر قولت تهیونگ واقعاً معنی این کلمه رو نمیدونست تنها چیزی که
میدونست این بود که دیگه نمیتونه تحمل کنه الانم که پیش دوستش بود
و از اونجایی که اینجا تیمارستان بود کسی باهاش کاری نداشت پس
زد زیر گریه تمام دردهایی که توی این هشت ماه پنهان کرده بود
این کاخ بزرگ و محکمی که تهیونگ برای پنهان کردن دردش شاخته بود
حالا در یک لحظه از ریشه نابود شد
و جیمین بلاخره یه کلمه گفت یونسو
و دوباره سکوت
تهیونگ منظورشو نفهمید ولی بعد از یکم فکر کردن فهمید که منظور
جیمین یکی از بادیگارد های قبلی عمارت بود پس فوراً از اتاق خارج شد و به
طرف خونه ی اون بادیگارد رفت وقتی در زد زن پیری درو باز کرد
ته : سلام من با یونسو کار دارم
پیرزن : سلام عزیزم شما ؟
ته : بگید ارباب کوچک اومده
پیرزن : یک لحظه منتظر باشید
ته سرش رو به نشانه ی تأیید تکون داد و پیرزن اون رو به داخل برد
بعد از چند دقیقه مردی امد و با دیدن تهیونگ تعجب کرد
یونسو : ارباب کوچک شما اینجا چیکار میکنید
ته : بزار خلاصه بگم چه اتفاقی افتاده ؟؟
اینو با لحن جدی گفت و یونسو خاص چند لحظه منتظر باشه و رفت
بعد از چند دقیقه اومد یه نامه بهش داد
و ازش خواست به خونه بره و بعد
نامه رو بخونه چون میدونه قرار نیست اتفاق خوبی بیوفته تهیونگم از روی
احترام قبول کرد و رفت ولی توی راه همش به این فکر میکرد که یعنی چی توی نامس
وقتی رسید سریع به داخل رفت و نامه رو باز کرد و با خوندن نامه اشکاش جاری شد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ( نامه )ـــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام خرس عسلی احتمالا وقتی این نامه رو
میخونی من دیگه نیستم من این نام و برات نوشتم تا بگم چه احساسی بهت دارم.
آبنبات کوچولو من بی نهایت دوست دارم
تموم اون چیزی که من بهش فکر میکنم مربوط به تو و لحظاتیه که تورو از ان من میکنه. تو مهم ترین و زیباترین فرد زندگی منی من تورو از هرکس و هر چیزی تو زندگیم بیشتر دوس دارم از وقتی وارد دنیای من شدی زندگی من کاملاً عوض شد و مفهوم عشقو درک کردم ممنونم که اومدی
و اما حرف آخرم
خرس عسلیم آبنبات امگای کریستالم بعد من قول بده خوشحال باشی با یکی دیگه وارد رابطه بشیو منو فراموش کنی من همیشه از اون بالا حواسم بهت هست تو دنیای منی ولی برای نبودم گریه نکن قوی باش باشه
عاشقتم خرس عسلی
Jungkook.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ( پایان نامه )ـــــــــــــــــــــــــــــــ
روی زمین افتاده بود داشت گریه میکرد یعنی واقعاً این پایان قصه بود
کی میدونست شاید فردا کوک سالم جلوش وای می ایستاد و شاید این
بار این تهیونگ بود که دیگه وجود نداشت
پایان
آنچه در فصل دوم خواهید دید :
تهیونگ خودکشی کرده
یعنی که جنازه ی جین پیدا شده
تو جوکوکی
ولی آقای پارک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فصل اول این رمان به پایان رسید منتظر فصل بعد باشید که خیلی اتفاقا در انتظارتونه امیدوارم از فصل اول خوشتون اومده باشه و لطفاً نظراتون رو بگید تا درودی دیگر بدرود 🙃🖐️
ویو تهیونگ
و همین کافی بود که به زنده بودنش شک نکنم و از طرفی
نگران حال جین بودم چون تقریباً سه ماهه که ندیدمش و واقعا نگرانشم
وضعیت خودم دوچندان خوب نیست ولی باید قوی باشم و امروز دوباره رفتم
پیش جیمین که فهمیدم ملاقاتی داره و برای اینکه اشنا بودم با وجود
اینکه ملاقاتی بیشتری داشت اجازه دادن برم داخل و با یه مرد سن بلا روبه رو شدم
با تعجب بهش نگاه کردم که گفت
فرد ناشناس: سلام پسرم
ته : سلام من شمارو این جا ندیدم اقا
فرد ناشناس: من پدر جیمینم
ته : چی واقعا من خانم تون رو دیدم ولی شما همراهش نبودید
( پدر جیمین ـــــــــــــ پ،ج )
پ،ج : ما از هم جدا شدیم
ته : اها واقعا متاسفم نباید این موضوع رو وسط میکشیدم
پ،ج : اشکالی نداره
پ،ج : همش تقصیر اون مرد بی عرضس که پسرم به این حال افتاده
ته : منظورتون یونگیه
پ،ج: اره من به اون مرد اعتماد کردم و پسرمو بهش سپردم ولی اون در عوض اونو به این حال درآورد
ته : ولی اون که گناهی نداره
پ،ج : همش تقصیر اونه اگه یه روز برگردم عقب بهش همچین فرصتی نمیدم
پ،ج : بسیار خب ظاهراً نمیخواد حرفی بزنه ممنون که مراقبشی مرد جوان من دیگه میرم
و رفت
و این تهیونگ بود که توی فکر فرو رفت اگه اونم فرصتی برای برگشت
به گذشته داشت چی اگه اون روز نمیزاشت کوک بره چی یعنی الان کنارش بود
بیخیال این فکرها شد رفت و کنار جیمین نشست اون میدونست
که حتی اگه تا فردا صبح با جیمین حرف بزنه بازم جیمین فقط میگفت
زدی زیر قولت تهیونگ واقعاً معنی این کلمه رو نمیدونست تنها چیزی که
میدونست این بود که دیگه نمیتونه تحمل کنه الانم که پیش دوستش بود
و از اونجایی که اینجا تیمارستان بود کسی باهاش کاری نداشت پس
زد زیر گریه تمام دردهایی که توی این هشت ماه پنهان کرده بود
این کاخ بزرگ و محکمی که تهیونگ برای پنهان کردن دردش شاخته بود
حالا در یک لحظه از ریشه نابود شد
و جیمین بلاخره یه کلمه گفت یونسو
و دوباره سکوت
تهیونگ منظورشو نفهمید ولی بعد از یکم فکر کردن فهمید که منظور
جیمین یکی از بادیگارد های قبلی عمارت بود پس فوراً از اتاق خارج شد و به
طرف خونه ی اون بادیگارد رفت وقتی در زد زن پیری درو باز کرد
ته : سلام من با یونسو کار دارم
پیرزن : سلام عزیزم شما ؟
ته : بگید ارباب کوچک اومده
پیرزن : یک لحظه منتظر باشید
ته سرش رو به نشانه ی تأیید تکون داد و پیرزن اون رو به داخل برد
بعد از چند دقیقه مردی امد و با دیدن تهیونگ تعجب کرد
یونسو : ارباب کوچک شما اینجا چیکار میکنید
ته : بزار خلاصه بگم چه اتفاقی افتاده ؟؟
اینو با لحن جدی گفت و یونسو خاص چند لحظه منتظر باشه و رفت
بعد از چند دقیقه اومد یه نامه بهش داد
و ازش خواست به خونه بره و بعد
نامه رو بخونه چون میدونه قرار نیست اتفاق خوبی بیوفته تهیونگم از روی
احترام قبول کرد و رفت ولی توی راه همش به این فکر میکرد که یعنی چی توی نامس
وقتی رسید سریع به داخل رفت و نامه رو باز کرد و با خوندن نامه اشکاش جاری شد
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــ( نامه )ـــــــــــــــــــــــــــــــ
سلام خرس عسلی احتمالا وقتی این نامه رو
میخونی من دیگه نیستم من این نام و برات نوشتم تا بگم چه احساسی بهت دارم.
آبنبات کوچولو من بی نهایت دوست دارم
تموم اون چیزی که من بهش فکر میکنم مربوط به تو و لحظاتیه که تورو از ان من میکنه. تو مهم ترین و زیباترین فرد زندگی منی من تورو از هرکس و هر چیزی تو زندگیم بیشتر دوس دارم از وقتی وارد دنیای من شدی زندگی من کاملاً عوض شد و مفهوم عشقو درک کردم ممنونم که اومدی
و اما حرف آخرم
خرس عسلیم آبنبات امگای کریستالم بعد من قول بده خوشحال باشی با یکی دیگه وارد رابطه بشیو منو فراموش کنی من همیشه از اون بالا حواسم بهت هست تو دنیای منی ولی برای نبودم گریه نکن قوی باش باشه
عاشقتم خرس عسلی
Jungkook.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــ( پایان نامه )ـــــــــــــــــــــــــــــــ
روی زمین افتاده بود داشت گریه میکرد یعنی واقعاً این پایان قصه بود
کی میدونست شاید فردا کوک سالم جلوش وای می ایستاد و شاید این
بار این تهیونگ بود که دیگه وجود نداشت
پایان
آنچه در فصل دوم خواهید دید :
تهیونگ خودکشی کرده
یعنی که جنازه ی جین پیدا شده
تو جوکوکی
ولی آقای پارک
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فصل اول این رمان به پایان رسید منتظر فصل بعد باشید که خیلی اتفاقا در انتظارتونه امیدوارم از فصل اول خوشتون اومده باشه و لطفاً نظراتون رو بگید تا درودی دیگر بدرود 🙃🖐️
- ۶۵۷
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط