{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

رمان خرس عسلی پارت ۱۲

رمان خرس عسلی پارت ۱۲

نور خورشید از لای پنجره می‌تابید به چشم های کوک

کوک با بی میلی چشم هاش رو باز کرد

به ساعت نگاه کرد هشت بود و بعد به پسر کنارش که آرام خوابیده بود

لبخند تلخی زد

و بعد دستش را روی گونه ی پسر گذاشت و نوازش وار تکان داد و

این کار پسر بزرگ تر باعث شد که پسر کوچک تر چشم هاش رو باز کنه

و لبخند شیرین بهش بزنه

ته : سالام کوکی

کوک: سلام عزیز دلم

ته : کوک

کوک‌: جانم

ته : گوشنمه

کوک : الاهی من فدات بشم بیا بریم غذا بخوریم

و باهم به پایین رفتن

یونگی ، جیمین ، جین و نامجون هم بودن

ته : سلام به همگی

کوک : سلام

همه باهم : سلام

بعد از سلام رفتن و سر میز نشستن و صبحانه خوردن و یهو جین گفت

جین : راستی امروز میخواین برین سفر کاری

کوک : چی ( تعجب )

نامجون : اره عزیزم

و از زیر میز یه لگد زد به پای کوک که چیزی رو لو نده

ته : پس چرا کوک تعجب کرد

کوک سریع گفت

کوک : خب چون یکم یهویی گفت تعجب کردم و من نمیدونستم شما میدونی چنون قرار بود امروز بهتون بگیم همین چیز خاصی نیست

و ته هم لبخندی زد و سرش رو به نشانه ی اینکه متوجه شدم تکون داد

بعد از صبحانه پسرا چمدون هاشون رو اوردن و بادیگارد ها اونارو داخل ماشین گذاشتن

و الان در حال خداحافظی باهم بودن.


پیش نامجین

نامجون : جین مراقب خودت باش و اگر خدایی نکرده من برنگشتم یه زندگی جدیدو شروع کن باشه

جین : نامجون چرا چرت پرت میگی برو و زود برگرد خداحافظ 🙂

و بعد نامجونو بغل کرد

پیش یونمین

یونگی: خیلی دوست دارم مراقب خودت باش باشه

جیمین : منم همینطور خیلی دوست دارم برو ولی قول بده زود برمیگردی زود برمیگردی

و انگشت کوچکش رو یه طرف یونگی گرفت یونگی خندید

و انگشتش رو در انگوشت جیمین گره زد

یونگی : قول میدم عروسک

جیمین : خداحافظی 😊

یونگی خداحافظ🙂

پیش تهکوک

ته : کوکی دلم برات تنگ میشه مراقب خودت باش

کوک : منم دلم برات تنگ میشه اگه دست خودم بود نمیرفتم ولی باید برم آبنبات کوچولوی من

تهیونگ به لقبی که کوک بهش داد خندید و گفت

ته : اشکال نداره درم میکنم زود برگرد باشه

کوک : باشه قشنگم

و بعد از بغل کردنش به طرف ماشینش رفت و سوار شد

و این امگا ها بودن که به دور شدن اونا نگاه میکردن و بعد از دقایقی ماشین اون سه دیگه از دید خارج شد

ادامه دارد........
دیدگاه ها (۰)

رمان خرس عسلی پارت ۱۱ کوک از افکارش بیرون اومد و به طرف خونه...

شما امید منین ولی دیگه نمیتونم میام زندگی کنم نمیشه میام بخن...

ممنون که میخونین این داستان واقعی نیست

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط