پارت پنجاهوششم | کلبهی امن
پارت پنجاهوششم | کلبهی امن
جئون جونگکوک
بالاخره ماشین جلوی کلبه ایستاد.
همه چند ثانیه به کلبه نگاه کردن.
لیام پیاده شد و گفت:
ـ خب... اینجا قرار بود نجاتمون بده؟
جیهان خندید.
ـ غر نزن، حداقل سقف داره.
میچا سریع وارد کلبه شد.
ـ وای، چقدر تمیزه!
کلبه کوچیک و نقلی بود؛ دو تا مبل، چند تا فرش و یه آشپزخونهی کوچیک داشت.
رُزا گفت:
ـ فقط یه مشکل داریم... اتاق نداره!
لیام شونه بالا انداخت.
ـ پس امشب همه با همیم.
بعد از حموم، همه لباسهایی رو که لیام برای هرکدوم خریده بود پوشیدن.
میچا جلوی رُزا چرخید.
ـ قشنگه؟
رُزا گفت:
ـ خیلی.
لیام با غرور گفت:
ـ چون من انتخابش کردم.
جیهان:
ـ اعتمادبهنفست زیادیه داداش.
همه خندیدن.
فرشها رو وسط کلبه پهن کردیم و بالاخره جای خواب مشخص شد؛ میچا و جیهان کنار هم، رُزا و لیام هم روی یکی از مبلها.
لارا به دو مبل نگاه کرد و بعد به من.
ـ پس ما کجا بخوابیم؟
ـ همینجا.
به فرش اشاره کردم.
لارا خندید.
ـ روی زمین؟
ـ نگران نباش. من بالشتتم.
رُزا از اون طرف گفت:
ـ اووووه، باز شروع شد!
لارا بالش رو سمتش پرت کرد.
ـ ساکت شو!
همه خندیدن.
کمی بعد چراغها خاموش شد.
رُزا قبل خواب زخمهای لیام رو بست و میچا هم زخمهای جیهان رو پانسمان کرد.
لارا کنار من نشست و به زخم روی سینهم نگاه کرد.
ـ هنوز درد داره؟
ـ یه کم.
ـ پس چرا چیزی نگفتی؟
ـ چون نمیخواستم نگران بشی.
لارا اخم کرد.
ـ تو خیلی احمقی.
خندیدم.
ـ ولی دوستت دارم.
ـ با این جمله فکر کردی میتونی از زیرش در بری؟
ـ شاید.
آروم زخمم رو پانسمان کرد. وقتی کارش تموم شد، دستش رو گرفتم و کشیدمش نزدیک خودم.
ـ ممنونم.
لبخند زد.
ـ برای چی؟
ـ برای همهچی... مخصوصاً اینکه کنارمی.
لارا چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ من جایی نمیرم.
آروم پیشونیش رو بوسیدم.
ـ قول؟
ـ قول.
این بار گونهش رو بوسیدم و دستم رو دور کمرش انداختم.
لارا سرش رو روی سینهم گذاشت و زمزمه کرد:
ـ اینطوری که بغلم کردی، خوابم میبره.
ـ پس بخواب.
ـ تو هم میخوابی؟
ـ اگه تو کنارم باشی، آره.
لارا لبخند زد و دستش رو توی دستم گذاشت.
از اون طرف صدای لیام بلند شد:
ـ فقط خواهشاً صبح بیدار شدیم هنوز تو بغل هم نباشین!
جیهان خندید.
ـ ولشون کن، حداقل امشب دعوا نداریم.
میچا:
ـ آره، بذار خوش باشن.
رُزا گفت:
ـ فقط اگه صبح دیدم جونگکوک هنوز ولش نکرده، خودم میکشمش!
لارا خندید و خودش رو بیشتر توی بغلم جا کرد.
آروم کنار گوشش گفتم:
ـ بذار هرچی میخوان بگن.
ـ چرا؟
لبخند زدم.
ـ چون من قرار نیست ولت کنم.
لارا سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
ـ دوستت دارم، جونگکوک.
پیشونیش رو بوسیدم.
ـ من بیشتر، لارا.
و بالاخره، بعد از اون همه فرار و درگیری...
همه در سکوت کلبه خوابیدن؛
در حالی که برای اولین بار، هیچ صدای شلیک یا فریادی منتظرشون نبود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک؟ کامنت؟ فدای اونی که حمایت میکنه😗😌🍫🍯
خدایی ارزش حمایت نداره انقدر زود پارت میزارم؟ 🤣💔
جئون جونگکوک
بالاخره ماشین جلوی کلبه ایستاد.
همه چند ثانیه به کلبه نگاه کردن.
لیام پیاده شد و گفت:
ـ خب... اینجا قرار بود نجاتمون بده؟
جیهان خندید.
ـ غر نزن، حداقل سقف داره.
میچا سریع وارد کلبه شد.
ـ وای، چقدر تمیزه!
کلبه کوچیک و نقلی بود؛ دو تا مبل، چند تا فرش و یه آشپزخونهی کوچیک داشت.
رُزا گفت:
ـ فقط یه مشکل داریم... اتاق نداره!
لیام شونه بالا انداخت.
ـ پس امشب همه با همیم.
بعد از حموم، همه لباسهایی رو که لیام برای هرکدوم خریده بود پوشیدن.
میچا جلوی رُزا چرخید.
ـ قشنگه؟
رُزا گفت:
ـ خیلی.
لیام با غرور گفت:
ـ چون من انتخابش کردم.
جیهان:
ـ اعتمادبهنفست زیادیه داداش.
همه خندیدن.
فرشها رو وسط کلبه پهن کردیم و بالاخره جای خواب مشخص شد؛ میچا و جیهان کنار هم، رُزا و لیام هم روی یکی از مبلها.
لارا به دو مبل نگاه کرد و بعد به من.
ـ پس ما کجا بخوابیم؟
ـ همینجا.
به فرش اشاره کردم.
لارا خندید.
ـ روی زمین؟
ـ نگران نباش. من بالشتتم.
رُزا از اون طرف گفت:
ـ اووووه، باز شروع شد!
لارا بالش رو سمتش پرت کرد.
ـ ساکت شو!
همه خندیدن.
کمی بعد چراغها خاموش شد.
رُزا قبل خواب زخمهای لیام رو بست و میچا هم زخمهای جیهان رو پانسمان کرد.
لارا کنار من نشست و به زخم روی سینهم نگاه کرد.
ـ هنوز درد داره؟
ـ یه کم.
ـ پس چرا چیزی نگفتی؟
ـ چون نمیخواستم نگران بشی.
لارا اخم کرد.
ـ تو خیلی احمقی.
خندیدم.
ـ ولی دوستت دارم.
ـ با این جمله فکر کردی میتونی از زیرش در بری؟
ـ شاید.
آروم زخمم رو پانسمان کرد. وقتی کارش تموم شد، دستش رو گرفتم و کشیدمش نزدیک خودم.
ـ ممنونم.
لبخند زد.
ـ برای چی؟
ـ برای همهچی... مخصوصاً اینکه کنارمی.
لارا چند ثانیه نگاهم کرد.
ـ من جایی نمیرم.
آروم پیشونیش رو بوسیدم.
ـ قول؟
ـ قول.
این بار گونهش رو بوسیدم و دستم رو دور کمرش انداختم.
لارا سرش رو روی سینهم گذاشت و زمزمه کرد:
ـ اینطوری که بغلم کردی، خوابم میبره.
ـ پس بخواب.
ـ تو هم میخوابی؟
ـ اگه تو کنارم باشی، آره.
لارا لبخند زد و دستش رو توی دستم گذاشت.
از اون طرف صدای لیام بلند شد:
ـ فقط خواهشاً صبح بیدار شدیم هنوز تو بغل هم نباشین!
جیهان خندید.
ـ ولشون کن، حداقل امشب دعوا نداریم.
میچا:
ـ آره، بذار خوش باشن.
رُزا گفت:
ـ فقط اگه صبح دیدم جونگکوک هنوز ولش نکرده، خودم میکشمش!
لارا خندید و خودش رو بیشتر توی بغلم جا کرد.
آروم کنار گوشش گفتم:
ـ بذار هرچی میخوان بگن.
ـ چرا؟
لبخند زدم.
ـ چون من قرار نیست ولت کنم.
لارا سرش رو بلند کرد و لبخند زد.
ـ دوستت دارم، جونگکوک.
پیشونیش رو بوسیدم.
ـ من بیشتر، لارا.
و بالاخره، بعد از اون همه فرار و درگیری...
همه در سکوت کلبه خوابیدن؛
در حالی که برای اولین بار، هیچ صدای شلیک یا فریادی منتظرشون نبود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
لایک؟ کامنت؟ فدای اونی که حمایت میکنه😗😌🍫🍯
خدایی ارزش حمایت نداره انقدر زود پارت میزارم؟ 🤣💔
- ۶۲۷
- ۲۲ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط