ارباب جذاب اما خشن
ارباب جذاب اما خشن
Part=۳
بعد از چند مین خوابم برد که با صدای زنگ گوشی بیدار شدم و خابالود جواب دادم
شروع مکالمه لیا و مین هو
لیا:الوو سلام(خابالود)
مین هو:سلام خوبی فک کنم خواب بودی درسته(خنده)
با شنیدن صداش هُول شدم و سری به خودم اومدم گفتم
لیا:نه نه نه بیدار بودم
مین هو:دروغ نگو از صدات مشخصه(خنده)خب دیگه کشش نمیدم فقط خواستم بگم که نظرت چیه شب بریم بیرون؟
لیا:عاا باشه ساعت چند؟
مین هو:۸ خوبه؟
لیا:اوکی،میشه خواهرمم با خودم بیارم؟
مین هو:اره خوشحال میشم
لیا:خب پس فعلا اوپااا(کمی ذوق)
گوشی رو قعط کردم و رفتم پایین دیدم هایون داره فیلم نگاه میکنه،که منو دید ک رفتم کنارش نشستم
لیا:نینا میشه ساعت ۸ باهام بیای بیرون یکی از دوستام دعوتم کرده
هایون:نه داداش ساعت ۸ کلاس دارم
لیا:(پوکر نگاش میکنه)
هایون:چیه بچه(خنده)
لیا:برای کار جدیدم ذوق دارمممم( با کمی داد)
هایون:باشه بابا آروم باش(خنده)
نگاهی به ساعت کردم ۶:۲۳ بود هنوز خیلی زود بود و روی کاناپه لم دادم که هایون گفت
هایون:وای من لباس ندارممممم بریم خریددد
لیا:بریم(ذوق)
رفتن آماده شدن و از خونه رفتن بیرون سوار ماشین شدن و بعد از چند مین کنار یک لباس فروشی پارک کرد و پیاده شدن
لیا:(داشتم با هایون از بیرون ویترین لباس ها نگاه میکردم)وای این چقدر خوشگلههه(بهش اشاره میکنه)
هایون: بیا بریم داخل(لبخند)
رفتن داخل مغاره و لباس ها نگاه میکردن
هایون:من از یکی خوشم اومده
چند تا لباس برداشتن رفتن حساب کردن
لیا:خب دیگه بریممم خونه(خنده)
هایون:اوکی
سوار ماشین شدن که آیا گفت
لیا:وایسااا ببینم اون شوگا و جیمین نیستن؟
هایون:عااا کی رو میگی(خودشو میزنه به کوچه علی🤣)
لیا:منظورم قلدر های دانشگاهمون بود
هایون:بیخیالشون حتما باز اومدن یکی رو اذیت کنن(خنده)
ماشین رو روشن کرد و حرکت کردن و رفتن خونه
لیا:(خرید ها رو گذاشتم روی میز و لم دادم رو کاناپه)
ادامه دارد...
حمایت یادت نره🥂
Part=۳
بعد از چند مین خوابم برد که با صدای زنگ گوشی بیدار شدم و خابالود جواب دادم
شروع مکالمه لیا و مین هو
لیا:الوو سلام(خابالود)
مین هو:سلام خوبی فک کنم خواب بودی درسته(خنده)
با شنیدن صداش هُول شدم و سری به خودم اومدم گفتم
لیا:نه نه نه بیدار بودم
مین هو:دروغ نگو از صدات مشخصه(خنده)خب دیگه کشش نمیدم فقط خواستم بگم که نظرت چیه شب بریم بیرون؟
لیا:عاا باشه ساعت چند؟
مین هو:۸ خوبه؟
لیا:اوکی،میشه خواهرمم با خودم بیارم؟
مین هو:اره خوشحال میشم
لیا:خب پس فعلا اوپااا(کمی ذوق)
گوشی رو قعط کردم و رفتم پایین دیدم هایون داره فیلم نگاه میکنه،که منو دید ک رفتم کنارش نشستم
لیا:نینا میشه ساعت ۸ باهام بیای بیرون یکی از دوستام دعوتم کرده
هایون:نه داداش ساعت ۸ کلاس دارم
لیا:(پوکر نگاش میکنه)
هایون:چیه بچه(خنده)
لیا:برای کار جدیدم ذوق دارمممم( با کمی داد)
هایون:باشه بابا آروم باش(خنده)
نگاهی به ساعت کردم ۶:۲۳ بود هنوز خیلی زود بود و روی کاناپه لم دادم که هایون گفت
هایون:وای من لباس ندارممممم بریم خریددد
لیا:بریم(ذوق)
رفتن آماده شدن و از خونه رفتن بیرون سوار ماشین شدن و بعد از چند مین کنار یک لباس فروشی پارک کرد و پیاده شدن
لیا:(داشتم با هایون از بیرون ویترین لباس ها نگاه میکردم)وای این چقدر خوشگلههه(بهش اشاره میکنه)
هایون: بیا بریم داخل(لبخند)
رفتن داخل مغاره و لباس ها نگاه میکردن
هایون:من از یکی خوشم اومده
چند تا لباس برداشتن رفتن حساب کردن
لیا:خب دیگه بریممم خونه(خنده)
هایون:اوکی
سوار ماشین شدن که آیا گفت
لیا:وایسااا ببینم اون شوگا و جیمین نیستن؟
هایون:عااا کی رو میگی(خودشو میزنه به کوچه علی🤣)
لیا:منظورم قلدر های دانشگاهمون بود
هایون:بیخیالشون حتما باز اومدن یکی رو اذیت کنن(خنده)
ماشین رو روشن کرد و حرکت کردن و رفتن خونه
لیا:(خرید ها رو گذاشتم روی میز و لم دادم رو کاناپه)
ادامه دارد...
حمایت یادت نره🥂
- ۱۰۸
- ۰۷ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط