احساس خاموش
احساس خاموش...
Yuna...
از جونگکوک...
P.1
ا.ت در را باز کرد و شروع کرد به در آوردن کفشش...
ساعت ۱۲ نیمه شب بود...
کیفش را پرت کرد روی مبل و رفت تو اتاق و لباسش را عوض کرد...
پیشبندش را پوشید...
و شروع کرد به درست کردن رامیون..
صدای باز شدن در آمد...
هنگامی که داشت با تلفنش صحبت میکرد کرواتش را شل کرد..
ا.ت: شام میخوری؟
ولی جونگکوک بدون اینکه اهمیتی بدهد توی اتاق رفت و مکالمهاش را ادامه داد
ا.ت نفسی عمیق کشید و ظرف رامیون را روی میز گذاشت
دستش را مشت کرد و با گریه غذا را در دهانش میگذاشت
تلفن جونگکوک تمام شد و بیرون آمد...
اشک هایی که روی صورت دخترکش برق میزد را دید.. ولی هیچ ری اکتی نداد و روی مبل نشست و با لپ تاپش کار کرد...
اشک هایت را پاک کردی و ظرف را کنار سینک گذاشت و روی مبل نشستی...
سکوتی عمیقی شکل گرفت...
فقط صدای خوردن کلیک تایپ لپ تاپ خانه را در کرده بود...
ا.ت: جونگکوک.. باید صحبت کنیم
جونگکوک از بالای لپتاپ نیم نگاهی به ا.ت انداخت...
جونگکوک: ا.ت الان نه
ا.ت: هربار همینو میگی چقدر باید صبر کنم؟
جونگکوک لپتاپش را بست و دستانش را به هم قفل کرد
جونگکوک: میشنوم
ا.ت: بیا بهم بزنیم
چشمان جونگکوک کمی باز شد و به تیرگی رفت...
جونگکوک: چی؟
ا.ت: من نمیتونم این رابطه رو تحمل کنم این رابطه سرد شده ما حتی بدون اینکه باهم یه کلمه حرف بزنیم روزمونو سر میکنیم
اینجا حس خونه بودنو نمیده بوی اون گرمای قبلیو نمیده
جونگکوک لپتاپش را باز کرد و نگاهش را به صفحه لپتاپش را داد
ا.ت منتظر پشیمان کردنش از این نظر بود و این ذهنش را دیوانه میکرد که فقط حرفش را نادیده گرفت...
ا.ت: صبر کن ببینم این یعنی چی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهی به او بکند شروع به تایپ کردن کرد و گفت
جونگکوک: این یعنی سرم شلوغه و هرکاری میخوای بکن
______________________________
شرایط: ۱۲ لایک و ۱۲ کامنت
نرسه نمیذارم 🎀
Yuna...
از جونگکوک...
P.1
ا.ت در را باز کرد و شروع کرد به در آوردن کفشش...
ساعت ۱۲ نیمه شب بود...
کیفش را پرت کرد روی مبل و رفت تو اتاق و لباسش را عوض کرد...
پیشبندش را پوشید...
و شروع کرد به درست کردن رامیون..
صدای باز شدن در آمد...
هنگامی که داشت با تلفنش صحبت میکرد کرواتش را شل کرد..
ا.ت: شام میخوری؟
ولی جونگکوک بدون اینکه اهمیتی بدهد توی اتاق رفت و مکالمهاش را ادامه داد
ا.ت نفسی عمیق کشید و ظرف رامیون را روی میز گذاشت
دستش را مشت کرد و با گریه غذا را در دهانش میگذاشت
تلفن جونگکوک تمام شد و بیرون آمد...
اشک هایی که روی صورت دخترکش برق میزد را دید.. ولی هیچ ری اکتی نداد و روی مبل نشست و با لپ تاپش کار کرد...
اشک هایت را پاک کردی و ظرف را کنار سینک گذاشت و روی مبل نشستی...
سکوتی عمیقی شکل گرفت...
فقط صدای خوردن کلیک تایپ لپ تاپ خانه را در کرده بود...
ا.ت: جونگکوک.. باید صحبت کنیم
جونگکوک از بالای لپتاپ نیم نگاهی به ا.ت انداخت...
جونگکوک: ا.ت الان نه
ا.ت: هربار همینو میگی چقدر باید صبر کنم؟
جونگکوک لپتاپش را بست و دستانش را به هم قفل کرد
جونگکوک: میشنوم
ا.ت: بیا بهم بزنیم
چشمان جونگکوک کمی باز شد و به تیرگی رفت...
جونگکوک: چی؟
ا.ت: من نمیتونم این رابطه رو تحمل کنم این رابطه سرد شده ما حتی بدون اینکه باهم یه کلمه حرف بزنیم روزمونو سر میکنیم
اینجا حس خونه بودنو نمیده بوی اون گرمای قبلیو نمیده
جونگکوک لپتاپش را باز کرد و نگاهش را به صفحه لپتاپش را داد
ا.ت منتظر پشیمان کردنش از این نظر بود و این ذهنش را دیوانه میکرد که فقط حرفش را نادیده گرفت...
ا.ت: صبر کن ببینم این یعنی چی؟
جونگکوک بدون اینکه نگاهی به او بکند شروع به تایپ کردن کرد و گفت
جونگکوک: این یعنی سرم شلوغه و هرکاری میخوای بکن
______________________________
شرایط: ۱۲ لایک و ۱۲ کامنت
نرسه نمیذارم 🎀
- ۱۵.۷k
- ۰۱ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط