{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بعد یک هو در ها و پنجره ها بسته شد

🖤Не трогай книгу📕
۲۹
بعد یک هو در ها و پنجره ها بسته شد.
خونه دوباره تاریک بود .
جیمین آروم به سمت من قدم بر میداشت.
لباسم که خونی شده بود حالا تمیز بود.
موهام مثل جنگل دورم ریخته بود .
دیگه هیچ ترسی ازش نداشتم .
بالا سرم اومدو بعد ایستاد.
_حالا نوبت تو هست بیب .(بالبخند)
سرم پایین بود که یک هو.
چونم و گرفت و سرم و برد بالا لبخندش دقیقا از تابلو قشنگ تر بود .
_حالا تو برای منی .
+دهنتو ببند .
_خیلی داری گستاخ میشی انگار باید یه درسی بهت بدم .
خودمم نفهمیدم چیشد که یک هو
پرت شدم رو زمین از پله ها تا اینجا !
پاهام درد می کردو بدنم زق زق می کرد.
ولی بهش حتی نگاهم نکردم .
از پله ها پایین اومدو جلوم ایستاد
منتظر یه حرکت دیگه بودم که گفت .
_ببین چیکار می کنی ؟
_مجبورم کردی بزنمت بیب .
بعد ......
_________________________________________________________
Like . 32
kamint . 28
دیدگاه ها (۱۵)

🖤Не трогай книгу📕۳۰پسرک یاد معشوقه اش افتاد .ات دقیقا مانند ...

🖤Не трогай книгу📕۳۱×درست بود هیچ کس از داستان اصلی با خبر نب...

🖤Не трогай книгу📕۲۸یک هو جین جلوم ظاهر شد .بادیدن جیمین ترسی...

🖤🐋A soul in two bodies💙🦋part:2به چشمان پسرک چشم دوخت .لب های...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط