سناریوفصل دوم
سناریو※فصل دوم※
محدودیتی نامحدود
پارت112/12
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_جلسه بین اعضای اژانس-13:42PM_
کنیکیدا: این تمام چیزی بود ک به دستمون رسیده.
کنجی: ببر بیچاره.. مامورینتمون اینه ک اونو پیش خانوادش برگردونیم؟ ✨
همه: ▽-▽...
کنیکیدا: عاا.. نه *با انگشت اشاره ش عینکشو تنظیم میکنه* باید قبل از اینکه ببر به مردم اسیب بزنه بگیریمش
کنجی: و بعدش برشگردونیم به جنگللل*چکیدن مهربونی و لبخند از چهرش*✨
یومه: کنجی_کون.. این ببره واقعا ببر نیست. البته.. فک کنم
کنجی: هه- •ــــ•؟ ~~ یه گربه ی گندست؟ ✨
دازای:*خنده *
کنیکیدا: به هرحال!.. حواستونو جمع کنید. باید هرچه زودتر ببر رو پیدا کنیم.
-----------------------------------------------------------
«یومه، دازای و کنیکیدا درحال گشتن توی شهر. ساعت 3:32PM.»
KONIKIDA:
کنیکیدا:*از مردم سوال میپرسید و یاداشت میکرد و هرجارو ک میتونست چک میکرد *
YOMEH:
یومه:*با بی حوصلگی جلوشو نگاه میکرد * بهتر نبود شب دنبالش میگشتیم؟.. عاححخ گرمهههه.. کنیکیداست دیگ-..*چشمش میخوره به بستنی فروشی *بستنیییی✨
AND DAZAI:
دازای:*بهوش میاد، چشماشو باز میکنه و میشینه*
اتسوشی: هه-!*یکم فاصله میگیره* روی رود خونه شناور بودی... خوبی...؟
دازای: نجات یافتم...
لعنتی!
اتسوشی: لعنتی!؟«ذهن؛ همین الان گفت لعنتی؟)
دازای:*از جاش بلند میشه و قدم برمیداره* تو مزاحم غرق شدنم شدی؟
اتسوشی: من فقط سعی داشتم کمک کنم.... هان؟.. غرق شدن؟
دازای: . سعی داشتم خودمو بکشم
اتسوشی: بکشی؟
دازای:درسته، من سعی کردم خودمو بکشم.. ولی تو دخالت کردی.. 눈_눈
اتسوشی: چرا...
دازای: اولویت من اینه ک یه خودکشی تر و تمیزه بدون اینکه سربار کسی بشم انجام بدم. اره، من برات دردسر درست کردم. پس، همش تقصیر منه.
چطور میتونم ازت عذرخواهی کنـ-..
*صدای غار و غور شکم اتسوشی *
دازای: گشنه ای پسر جون؟
اتسوشی:.. خب.. چند روزه هیچی نخوردم..
*صدای شکم دازای *
دازای: چقد عجیب، منم گشنمه
اتسوشی:پس..
دازای: ولی رودخونه کیف پولمو برده..
اتسوشی: هههه.. شوخی نکن. ؛ ~؛
کنیکیدا: اونجایی کره خر!
دازای: عوع-..*دستشو برای کنیکیدا میاره بالا * کنیکیداا _کون~~ خسته نباشیی.
کنیکیدا: خسته نباشی و مرض.! خود خرت باعث شدی این همه کار بریزه سرم و خسته شم. روانی عشق خودکشی؟! دیگه هرچی برنامه هامو بهم زدی بسه!
دازای: من یه نظر عالی دارم. اون همکارمه. میتونه برای غدا مهمونت کنه.
کنیکیدا: اصن بهم گوش میدی؟!!
دازای:*لبخند محوی میزنه* اسمت چیه؟
اتسوشی: هان.. ناکاجیما.. اتسوشی
دازای: خیلی خب اتسوشی کون.. دنبالم بیا..
چی دوست داری بخوری؟
اتسوشی: امم.. اگه زحمتی نیست..
دازای: تعارف نکن!
اتسوشی: دوست دارم چای رو برنج بخورم..
دازای:*خنده * پس پسری که داره از گشنگی میمیره میخواد چای رو برنج بخوره؟.. خیلی خب
کنیکیدا _کون تورو به 30 کاسه چای رو برنج دعوت میکنه!
کنیکیدا: از کیسه خلیفه میبخشی مرتیکه، دازای!
اتسوشی:*به دازای نگاه میکنه* دازای؟
دازای: اره، واتاشی وا ناوایو.
واتاشی وا ناوایو دازای. دازای اوسامو.
یومه:*از پله ها میاد پایین* عووو~ چه معرفیی..*قاشق بستنی رو میزاره تو دهنش*
دازای: عو.. یومه_چان~
اتسوشی:...
دازای: این.. یومه ست. تانیزاکی یومه.
یومه: خوشبختم*لبخند *
کنیکیدا: یومه.. چیزی دستگیرت شد؟!
یومه: عا.. ارهه✨ یجاییو پیدا کرد بستنیاش حرف ندارهه~~ O^△^O
دازای: عاع-.. منم میخوام
یومه: نههه قاشقم دهنی میشهه.. همین یکیه
کنیکیدا: وسط ماموریتتت به فکر بستنی ای!؟ 💢
ادامه دارد...
محدودیتی نامحدود
پارت112/12
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
_جلسه بین اعضای اژانس-13:42PM_
کنیکیدا: این تمام چیزی بود ک به دستمون رسیده.
کنجی: ببر بیچاره.. مامورینتمون اینه ک اونو پیش خانوادش برگردونیم؟ ✨
همه: ▽-▽...
کنیکیدا: عاا.. نه *با انگشت اشاره ش عینکشو تنظیم میکنه* باید قبل از اینکه ببر به مردم اسیب بزنه بگیریمش
کنجی: و بعدش برشگردونیم به جنگللل*چکیدن مهربونی و لبخند از چهرش*✨
یومه: کنجی_کون.. این ببره واقعا ببر نیست. البته.. فک کنم
کنجی: هه- •ــــ•؟ ~~ یه گربه ی گندست؟ ✨
دازای:*خنده *
کنیکیدا: به هرحال!.. حواستونو جمع کنید. باید هرچه زودتر ببر رو پیدا کنیم.
-----------------------------------------------------------
«یومه، دازای و کنیکیدا درحال گشتن توی شهر. ساعت 3:32PM.»
KONIKIDA:
کنیکیدا:*از مردم سوال میپرسید و یاداشت میکرد و هرجارو ک میتونست چک میکرد *
YOMEH:
یومه:*با بی حوصلگی جلوشو نگاه میکرد * بهتر نبود شب دنبالش میگشتیم؟.. عاححخ گرمهههه.. کنیکیداست دیگ-..*چشمش میخوره به بستنی فروشی *بستنیییی✨
AND DAZAI:
دازای:*بهوش میاد، چشماشو باز میکنه و میشینه*
اتسوشی: هه-!*یکم فاصله میگیره* روی رود خونه شناور بودی... خوبی...؟
دازای: نجات یافتم...
لعنتی!
اتسوشی: لعنتی!؟«ذهن؛ همین الان گفت لعنتی؟)
دازای:*از جاش بلند میشه و قدم برمیداره* تو مزاحم غرق شدنم شدی؟
اتسوشی: من فقط سعی داشتم کمک کنم.... هان؟.. غرق شدن؟
دازای: . سعی داشتم خودمو بکشم
اتسوشی: بکشی؟
دازای:درسته، من سعی کردم خودمو بکشم.. ولی تو دخالت کردی.. 눈_눈
اتسوشی: چرا...
دازای: اولویت من اینه ک یه خودکشی تر و تمیزه بدون اینکه سربار کسی بشم انجام بدم. اره، من برات دردسر درست کردم. پس، همش تقصیر منه.
چطور میتونم ازت عذرخواهی کنـ-..
*صدای غار و غور شکم اتسوشی *
دازای: گشنه ای پسر جون؟
اتسوشی:.. خب.. چند روزه هیچی نخوردم..
*صدای شکم دازای *
دازای: چقد عجیب، منم گشنمه
اتسوشی:پس..
دازای: ولی رودخونه کیف پولمو برده..
اتسوشی: هههه.. شوخی نکن. ؛ ~؛
کنیکیدا: اونجایی کره خر!
دازای: عوع-..*دستشو برای کنیکیدا میاره بالا * کنیکیداا _کون~~ خسته نباشیی.
کنیکیدا: خسته نباشی و مرض.! خود خرت باعث شدی این همه کار بریزه سرم و خسته شم. روانی عشق خودکشی؟! دیگه هرچی برنامه هامو بهم زدی بسه!
دازای: من یه نظر عالی دارم. اون همکارمه. میتونه برای غدا مهمونت کنه.
کنیکیدا: اصن بهم گوش میدی؟!!
دازای:*لبخند محوی میزنه* اسمت چیه؟
اتسوشی: هان.. ناکاجیما.. اتسوشی
دازای: خیلی خب اتسوشی کون.. دنبالم بیا..
چی دوست داری بخوری؟
اتسوشی: امم.. اگه زحمتی نیست..
دازای: تعارف نکن!
اتسوشی: دوست دارم چای رو برنج بخورم..
دازای:*خنده * پس پسری که داره از گشنگی میمیره میخواد چای رو برنج بخوره؟.. خیلی خب
کنیکیدا _کون تورو به 30 کاسه چای رو برنج دعوت میکنه!
کنیکیدا: از کیسه خلیفه میبخشی مرتیکه، دازای!
اتسوشی:*به دازای نگاه میکنه* دازای؟
دازای: اره، واتاشی وا ناوایو.
واتاشی وا ناوایو دازای. دازای اوسامو.
یومه:*از پله ها میاد پایین* عووو~ چه معرفیی..*قاشق بستنی رو میزاره تو دهنش*
دازای: عو.. یومه_چان~
اتسوشی:...
دازای: این.. یومه ست. تانیزاکی یومه.
یومه: خوشبختم*لبخند *
کنیکیدا: یومه.. چیزی دستگیرت شد؟!
یومه: عا.. ارهه✨ یجاییو پیدا کرد بستنیاش حرف ندارهه~~ O^△^O
دازای: عاع-.. منم میخوام
یومه: نههه قاشقم دهنی میشهه.. همین یکیه
کنیکیدا: وسط ماموریتتت به فکر بستنی ای!؟ 💢
ادامه دارد...
- ۵.۶k
- ۰۸ فروردین ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط