P1
P1
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
امروز همون روز بود..
به طرف حمام رفتم
after 30 min
آماده شدم و به جنی زنگ زدم
_دارم میام
+اوکیه
به طرف ماشینم رفتم و رفتم سمت خونه ی جنی وقتی در باز شد همه بودن
همه:تولدتتتت مبارککککک
همون صداها همون تصاویر از جلوی چشمم رد میشد حالم داشت بد میشد که بدون فکر داد زدم
ا.ت:بس کنیددد سریع
جنی:ا.ت ما میخواستیم فقط تورو خوشحال کنیم
لیسا:راست میگهه
ا.ت:بسه..بسه .بسههه
سریع به سمت اتاق رفتم و درو بستم
دستمو بین سرم گرفتم و با استرس پاهامو تکون میدادم
به اشکام اجازه ی ریختن دادم
با به یاد اوردن اون روز لعنتی هووف
فلش بک
۵ سال قبل
ویو ا.ت
همون پیراهنی که پدرمو داده بود رو تنم کردم که در اتاق باز شد
رزی:خیلیی خوشگل شدی اونیی
ا.ت:مرسیی
رزی:میشهه موهامو ببافیی؟
ا.ت:البتههه
رزی:هوراااا رفت بغل ا.ت
ا.ت:کوچولو ی من
م.ا(مادر ا.ت):ا.ت رزییی بیاین دیگه
ا.ت:باشه بزار موهای رزی رو ببافم
م.ا:زود باشین
after 5 min
بعد از بافتن موهای رزی دستشو گرفتم و به سمت ماشین رفتیم
پ.ا(پدر ا.ت):خب خانما اماده این؟
ا.ت:ارههه
رزی:بلهههه
after 20 min
رسیدیم به سالن
کلی مهمون اومده بودن
رفتم سمت دوستام
۱:اووو ا.ت خیلی خوشگل شدیا
۲:راس میگه ببینم خبریه؟
ا.ت:خیلی چرت میگینا تو ۱۴ سالگی؟
۲:خدا میدونهههه
همه بیرون از سالن جمع شده بودن
ا.ت منتظر بود پدر و مادرش از سالن با کیک بیرون بیان
که یهو صدای جیغ همجارو گرفت
ویو ا.ت
تنها چیزی که چشمم میدید
همون سالن بود که دود محوش کرده بود
همه جیغ میزدن و فرار میکردن ولی من..
باورم نمیشد
ا.ت:م.مامان...ب.ببابا
ا.ت:مامااااان بابااااا با گریه و داد*
۱:ا.ت رزیی رزیی کجاست؟
ا.ت:دیگه توان نداشتم اخرین چیزی که دیدم همون سالن و صدای یه نفر که رزی رو میخواست
خاموشی*
زمان حال
توی اون روز من پدر و مادرمو از دست دادم
رزی عزیز ترینم رو گمکردم حتی نمیدونم زندس یا نه
باند کیم.. اون بود که پدر و مادرمو کشت
پدرم پلیس بود بخاطر همین
به همین دلیله از روز تولدم نفرت دارم
ادامه.......
با صدای آلارم گوشیم از خواب بیدار شدم
امروز همون روز بود..
به طرف حمام رفتم
after 30 min
آماده شدم و به جنی زنگ زدم
_دارم میام
+اوکیه
به طرف ماشینم رفتم و رفتم سمت خونه ی جنی وقتی در باز شد همه بودن
همه:تولدتتتت مبارککککک
همون صداها همون تصاویر از جلوی چشمم رد میشد حالم داشت بد میشد که بدون فکر داد زدم
ا.ت:بس کنیددد سریع
جنی:ا.ت ما میخواستیم فقط تورو خوشحال کنیم
لیسا:راست میگهه
ا.ت:بسه..بسه .بسههه
سریع به سمت اتاق رفتم و درو بستم
دستمو بین سرم گرفتم و با استرس پاهامو تکون میدادم
به اشکام اجازه ی ریختن دادم
با به یاد اوردن اون روز لعنتی هووف
فلش بک
۵ سال قبل
ویو ا.ت
همون پیراهنی که پدرمو داده بود رو تنم کردم که در اتاق باز شد
رزی:خیلیی خوشگل شدی اونیی
ا.ت:مرسیی
رزی:میشهه موهامو ببافیی؟
ا.ت:البتههه
رزی:هوراااا رفت بغل ا.ت
ا.ت:کوچولو ی من
م.ا(مادر ا.ت):ا.ت رزییی بیاین دیگه
ا.ت:باشه بزار موهای رزی رو ببافم
م.ا:زود باشین
after 5 min
بعد از بافتن موهای رزی دستشو گرفتم و به سمت ماشین رفتیم
پ.ا(پدر ا.ت):خب خانما اماده این؟
ا.ت:ارههه
رزی:بلهههه
after 20 min
رسیدیم به سالن
کلی مهمون اومده بودن
رفتم سمت دوستام
۱:اووو ا.ت خیلی خوشگل شدیا
۲:راس میگه ببینم خبریه؟
ا.ت:خیلی چرت میگینا تو ۱۴ سالگی؟
۲:خدا میدونهههه
همه بیرون از سالن جمع شده بودن
ا.ت منتظر بود پدر و مادرش از سالن با کیک بیرون بیان
که یهو صدای جیغ همجارو گرفت
ویو ا.ت
تنها چیزی که چشمم میدید
همون سالن بود که دود محوش کرده بود
همه جیغ میزدن و فرار میکردن ولی من..
باورم نمیشد
ا.ت:م.مامان...ب.ببابا
ا.ت:مامااااان بابااااا با گریه و داد*
۱:ا.ت رزیی رزیی کجاست؟
ا.ت:دیگه توان نداشتم اخرین چیزی که دیدم همون سالن و صدای یه نفر که رزی رو میخواست
خاموشی*
زمان حال
توی اون روز من پدر و مادرمو از دست دادم
رزی عزیز ترینم رو گمکردم حتی نمیدونم زندس یا نه
باند کیم.. اون بود که پدر و مادرمو کشت
پدرم پلیس بود بخاطر همین
به همین دلیله از روز تولدم نفرت دارم
ادامه.......
۱.۰k
۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۲
دیدگاه ها
هنوز هیچ دیدگاهی برای این مطلب ثبت نشده است.