{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پارت دهم | بین عشق و رفاقت

پارت دهم | بین عشق و رفاقت

رزا با نگرانی به آن دو نگاه کرد.
ـ «چی شده؟ چرا هر دوتون این‌قدر ساکتین؟»
ویلیام بدون اینکه به او نگاه کند، درِ ماشین را باز کرد.
ـ «هیچی... سوار شو.»
رزا با تردید روی صندلی عقب نشست.
تمام مسیر تا خانه، هیچ‌کس حتی یک کلمه هم حرف نزد.
سکوتی که از هر دعوایی سنگین‌تر بود.
آن شب...
تهیونگ بارها گوشی‌اش را برداشت تا برای ویلیام پیام بفرستد، اما هر بار منصرف شد.
نیمه‌شب بالاخره نوشت:
«باید حرف بزنیم.»
چند دقیقه بعد، جواب آمد.
«بین ما حرفی نمونده.»
تهیونگ برای چند ثانیه به صفحه‌ی گوشی خیره ماند.
بعد آهی کشید و گوشی را کنار گذاشت.
صبح روز بعد...
رزا طبق عادت وارد دانشگاه شد، اما ذهنش هنوز درگیر رفتار عجیب دیشب بود.
آریان با دیدن او لبخند زد.
ـ «حالت خوبه؟ امروز خیلی بی‌حوصله‌ای.»
رزا لبخند کم‌رنگی زد.
ـ «فقط یکم خسته‌ام.»
آریان که متوجه حالش شده بود، گفت:
ـ «بعد از کلاس بریم یه قدم بزنیم؟ شاید حالت بهتر بشه.»
ـ «باشه.»
از طرف دیگر...
تهیونگ دوباره به خانه‌ی ویلیام رفت.
چند دقیقه پشت در ایستاد تا بالاخره ویلیام در را باز کرد.
نگاهش سردتر از همیشه بود.
ـ «چی می‌خوای؟»
ـ «فقط پنج دقیقه وقت بده.»
ویلیام با بی‌میلی کنار رفت.
تهیونگ وارد شد.
چند لحظه سکوت بینشان حاکم بود.
بعد تهیونگ آرام گفت:
ـ «هیچ‌وقت قصد نداشتم عاشق رزا بشم.»
ویلیام با تلخی خندید.
ـ «ولی شدی.»
ـ «آره... و هر کاری کردم این حس از بین بره، نشد.»
ویلیام نگاهش را از او گرفت.
ـ «می‌دونی از چی بیشتر ناراحتم؟»
تهیونگ سکوت کرد.
ـ «از اینکه هر روز کنارم بودی، ولی هیچی نگفتی.»
تهیونگ با صدایی گرفته گفت:
ـ «چون خودمم از احساسم می‌ترسیدم.»
ویلیام نفس عمیقی کشید.
ـ «فعلاً... نمی‌خوام ببینمت.»
این جمله مثل ضربه‌ای به قلب تهیونگ بود.
دوستی‌ای که سال‌ها برایش ارزش داشت، حالا در آستانه‌ی از هم پاشیدن بود.
تهیونگ بدون اینکه حرف دیگری بزند، از خانه بیرون رفت.
برای اولین بار، احساس کرد شاید برای رسیدن به عشقش...
قرار است بهترین دوست زندگی‌اش را از دست بدهد.
پآیآن پارت دهم...💍🤍
دیدگاه ها (۱)

پارت یازدهم | حقیقتسه روز...سه روز بود که ویلیام و تهیونگ حت...

پارت دوازدهم | اعترافعصر روز بعد...پارک کنار رودخانه‌ی «هان»...

پارت نهم | حقیقتی که دیگر پنهان نمی‌ماندجشن دانشگاه رو به پا...

پارت هشتم | رازی که نباید فاش می‌شدسه روز بعد...ویلیام و تهی...

پارت هفتم | باران سئولباران آرامی روی خیابان‌های سئول می‌بار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط