پارت یازدهم | حقیقت
پارت یازدهم | حقیقت
سه روز...
سه روز بود که ویلیام و تهیونگ حتی یک پیام هم به هم نداده بودند.
برای اولین بار بعد از سالها، دو دوست صمیمی کاملاً از هم فاصله گرفته بودند.
رزا دیگر طاقت نیاورد.
عصر همان روز، وارد اتاق ویلیام شد.
ـ «میشه یه سؤال بپرسم؟»
ویلیام که روی تخت نشسته بود، بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ «بپرس.»
ـ «تو و تهیونگ دعواتون شده؟»
چند ثانیه سکوت...
ویلیام بالاخره نفس عمیقی کشید.
ـ «آره.»
ـ «سر چی؟»
ویلیام نگاهش را به خواهرش دوخت.
مدتها با خودش جنگیده بود که حقیقت را بگوید یا نه.
اما دیگر نمیتوانست چیزی را پنهان کند.
ـ «چون... تهیونگ عاشق یه نفر شده.»
رزا لبخند کوچکی زد.
ـ «خب... این که چیز بدی نیست.»
ویلیام با تلخی خندید.
ـ «هست... وقتی اون نفر، تو باشی.»
...
برای چند لحظه...
همهچیز در ذهن رزا متوقف شد.
قلبش آنقدر محکم میتپید که صدایش را میشنید.
ـ «م... من؟»
ویلیام آرام سرش را تکان داد.
ـ «خودش بهم گفت.»
رزا ناباورانه چند قدم عقب رفت.
سالها...
سالها آرزو کرده بود یک روز این جمله را بشنود.
اما حالا که حقیقت روبهرویش ایستاده بود، نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت.
ـ «پس... برای همین باهاش قهری؟»
ـ «اون بهترین دوست منه، رزا.»
صدای ویلیام آرام اما محکم بود.
ـ «و تو خواهر منی. نمیتونم راحت با این موضوع کنار بیام.»
آن شب...
رزا تا دیروقت خوابش نبرد.
تمام خاطراتش با تهیونگ، یکییکی از جلوی چشمش رد میشد.
لبخندهایش...
شوخیهایش...
نگاههای متفاوت چند هفتهی اخیر...
حالا همهچیز معنی پیدا کرده بود.
گوشیاش را برداشت.
اسم تهیونگ روی صفحه ظاهر شد.
انگشتش روی دکمهی تماس مکث کرد...
اما تماس نگرفت.
در عوض، فقط یک پیام نوشت:
«فردا عصر... میشه همدیگه رو ببینیم؟»
چند ثانیه بعد، جواب آمد.
«هر جا که تو بگی.»
رزا گوشی را روی تخت گذاشت و چشمهایش را بست.
فردا...
قرار بود برای اولین بار، روبهروی پسری بنشیند که سالها عاشقش بود.
و حالا فهمیده بود...
او هم همان احساس را دارد.
پآیآن پارت یازدهم...💍🤍
سه روز...
سه روز بود که ویلیام و تهیونگ حتی یک پیام هم به هم نداده بودند.
برای اولین بار بعد از سالها، دو دوست صمیمی کاملاً از هم فاصله گرفته بودند.
رزا دیگر طاقت نیاورد.
عصر همان روز، وارد اتاق ویلیام شد.
ـ «میشه یه سؤال بپرسم؟»
ویلیام که روی تخت نشسته بود، بدون اینکه سرش را بلند کند، گفت:
ـ «بپرس.»
ـ «تو و تهیونگ دعواتون شده؟»
چند ثانیه سکوت...
ویلیام بالاخره نفس عمیقی کشید.
ـ «آره.»
ـ «سر چی؟»
ویلیام نگاهش را به خواهرش دوخت.
مدتها با خودش جنگیده بود که حقیقت را بگوید یا نه.
اما دیگر نمیتوانست چیزی را پنهان کند.
ـ «چون... تهیونگ عاشق یه نفر شده.»
رزا لبخند کوچکی زد.
ـ «خب... این که چیز بدی نیست.»
ویلیام با تلخی خندید.
ـ «هست... وقتی اون نفر، تو باشی.»
...
برای چند لحظه...
همهچیز در ذهن رزا متوقف شد.
قلبش آنقدر محکم میتپید که صدایش را میشنید.
ـ «م... من؟»
ویلیام آرام سرش را تکان داد.
ـ «خودش بهم گفت.»
رزا ناباورانه چند قدم عقب رفت.
سالها...
سالها آرزو کرده بود یک روز این جمله را بشنود.
اما حالا که حقیقت روبهرویش ایستاده بود، نمیدانست باید خوشحال باشد یا ناراحت.
ـ «پس... برای همین باهاش قهری؟»
ـ «اون بهترین دوست منه، رزا.»
صدای ویلیام آرام اما محکم بود.
ـ «و تو خواهر منی. نمیتونم راحت با این موضوع کنار بیام.»
آن شب...
رزا تا دیروقت خوابش نبرد.
تمام خاطراتش با تهیونگ، یکییکی از جلوی چشمش رد میشد.
لبخندهایش...
شوخیهایش...
نگاههای متفاوت چند هفتهی اخیر...
حالا همهچیز معنی پیدا کرده بود.
گوشیاش را برداشت.
اسم تهیونگ روی صفحه ظاهر شد.
انگشتش روی دکمهی تماس مکث کرد...
اما تماس نگرفت.
در عوض، فقط یک پیام نوشت:
«فردا عصر... میشه همدیگه رو ببینیم؟»
چند ثانیه بعد، جواب آمد.
«هر جا که تو بگی.»
رزا گوشی را روی تخت گذاشت و چشمهایش را بست.
فردا...
قرار بود برای اولین بار، روبهروی پسری بنشیند که سالها عاشقش بود.
و حالا فهمیده بود...
او هم همان احساس را دارد.
پآیآن پارت یازدهم...💍🤍
- ۵۱۰
- ۱۲ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط